فقر پراتیک تئوریک در چپ ایران (2) | فروغ اسدپور

theory

نویسنده: فروغ اسدپور

unnamed

اشاره: نوشتاری که پیشِ رو دارید، به‌نوعی ادامه­‌ی مطلبی است که در سال ۲۰۰۹ به نگارش درآوردم.1 رفیقم مانیا بهروزی پیشنهاد کرد که در فضای کنونی و در گیرودار بحث­‌های اخیر حول جایگاه کار تئوریک، خوب است مطلب را در تارنمای کارگاه دیالکتیک بازنشر کنیم؛ با اشتیاق پذیرفتم، اما از آنجا که گوشه­‌ی چشمی هم به بحث­‌های کنونی حول موضوع تئوری و رابطه­ی آن با پراتیک سیاسی در چپ ایرانی داشتم، ناچار شدم که به‌واقع نوشتار جدیدی بنویسم. اما به‌ گمان من این نوشتار را می‌توان در ادامه و تکمیل آن متن تلقی کرد.

ف. ا. – مهرماه ۱۳۹۵

*  *  *

تاریخ و نا-این‌همانی

می­‌خواهم مطلب را با بیان این نکته آغاز کنم که در تاریخ فرمول­‌های طلایی و قوانین سفت‌و‌سخت همه­‌شمول برای تضمین کنش­گری و مداخله­‌ی سیاسی و مهم‌تر از آن برای پیروزی در این سپهر یافت نمی­‌شود. تاریخ صحنه­‌ی ابراز وجود تفاوت­‌ها و  نا-این‌همانی‌هاست و کنش تاریخی نیز ناگزیر باید بر پایه‌­ی همین تفاوت­ها و  نا-این‌همانی‌ها، و به بیان مشهور لنین شناخت از وضعیت مشخص، استوار باشد. هنر کنش‌گران سیاسی و نظری در هر دوره­‌ی تاریخی و در هر کشوری این است که به این تفاوت­‌ها توجه کنند. اما آیا پیش از شناسایی شباهت­‌ها می­‌توان به شناخت تفاوت‌ها نائل آمد؟ یا کمی عقب‌تر، شباهت با چه چیزی و تفاوت با چه چیزی؟ آن‌چه اصولا بحث پیرامون شباهت و تفاوت در جهان انسانی کنونی را ممکن می­‌سازد، چارچوب تاریخی فراگیری است که تمامی جوامع متفاوت را در خود جای داده است. اما این «در خودْ گنجاندن»، گنجاندنی خنثا یا داوطلبانه نیست، بلکه گنجاندنی است که با خشونتْ این‌همان‌سازی انتزاعی و پرمعضلی را بر آنها تحمیل می­کند. این چارچوب یا ظرف تاریخی، از طریق بازار جهانی، و نهادهای بین­‌المللی حقوقی و سیاسی و اقتصادی‌ای که تکوین بخشیده است، و نیز  به‌یاری جنگ‌­های به‌اصطلاح نرم و سخت، یک چنین فرآیند این‌همان‌سازی را به پیش می‌­برد. پس این ظرفْ همان نظام اقتصادی و سیاسی مسلط بر جهان کنونی است که با نام نظام سرمایه­‌داری می­‌شناسیم­‌اش. به این ترتیب، به نظر می­‌رسد که باید یک امر عام یا یک مقوله­‌ی کلی برسازنده وجود داشته باشد که در پرتو آن بتوانیم شباهت­ها و تفاوت­های بین نمونه­‌های گنجانده در آن را بررسی کنیم. اگر این امر عام را «سرمایه­‌داری» و آن مقوله‌ی کلی را «منطق سرمایه» بنامیم، درک شباهت­‌ها و تفاوت­‌های جوامع پیش از هر چیز منوط به شناخت این منطق، همچون منشاء قانون­مندی­‌های خاص جهان سرمایه‌داری است. کمابیش از چنین منظری، مارکس و پسینیان او تلاش کرده­‌اند تا این قانون­مندی­‌ها را در سطحی مجرد و کلی توضیح بدهند. به بیان دیگر، درک شباهت­‌ها و تفاوت­‌های جوامع مختلف جای‌گرفته در نظام جهانیْ بدون شناخت این قانون­مندی­‌ها و نحوه‌­ی عملکردشان یا اصولا بدون شناخت سرمایه­‌داری ممکن نیست. این بحث به‌ویژه هنگامی اهمیت وافری می­‌یابد که درباره‌­ی اقتصاد سیاسی سرمایه­‌داری سخن می­‌گوییم. یعنی سطحی از تحلیل که بی­‌واسطه با تاریخ، سیاست، فرهنگ، دولت، روابط بین­‌الملل و نظایر آن مرتبط نیست، بلکه به زیرین­‌ترین و انتزاعی­‌ترین سطح برسازنده‌ی این نظام می­‌پردازد. این سطح مجردتر پژوهش/تحلیلْ به منطق سرمایه یا قانون­مندی­‌های حرکت سرمایه (و شکل ارزش هم‌بسته با آن) و شیوه­‌ی تولید و کار تحت این شکل اجتماعی مشخص و نحوه­‌ی بازتولید اقتصادی‌اش می‌پردازد. اما برای شناخت جامعه­‌ی خودی همچنین باید مباحث اقتصاد سیاسی سرمایه­‌داری را در سطح دیگری نیز پی گرفت، که معطوف به مراحل تاریخی رشد و تکامل سرمایه­‌داری در پرتو بررسی شیوه‌های مسلط انباشت سرمایه در دوره‌های مختلف و الگوهای سیاسی و حقوقی و ایدئولوژیک هم‌بسته با آن است. در اینجا همچنین تئوری­‌های مربوط به دولت، قانون، ایدئولوژی نظایر آن (که بحث­شان این‌همانی انتزاعی تحمیل شده بر مردمان جهان در سطحی مشخص­‌تر و تاریخی­‌تر است) به عنوان مکمل‌های ضروری ظاهر می شوند. سطوح تحلیل یاد شده و آشنایی عمیق با این نظریه‌ها کمک می‌کنند که بتوانیم در سطح تحلیل تاریخ انضمامیْ به شناخت تفاوت­‌ها و شباهت­‌های جامعه­‌ی خودی با نمونه‌های «ایده­‌آل» بپردازیم و از رهگذر آن دشواره­‌های (پروبلماتیک‌های) تئوریک مناسبی را برای پژوهش‌های‌مان تعریف و مدون کنیم؛ پژوهش‌هایی که بناست معطوف به «رهایی معرفتی» و روشن‌سازی خطوط کلی استراتژیک باشند، و از این طریقْ در خدمت مبارزات رهایی‌بخش و بخشی از آن باشند. در زیر چند نمونه از دشواره‌­های کم یا بیش به‌خوبی تدوین شده‌ی تئوریک را برمی­‌شمارم تا منظورم را بیشتر توضیح بدهم.

 

دشواره‌­های خوب تدوین شده­‌ی تئوریک­

با خواندن ادبیات روسیه، از یک‌سو بحث‌های گسترده‌ی نارودنیک‌­ها[1] حول «مسئله‌­ی روسیه» و ارتباطات و نامه­‌نگاری‌های شماری از ایشان با مارکس برای مشورت پیرامون وضعیت تاریخی و سرشت اقتصادی روسیه و نیز سرنوشت کمون‌های روستایی و امکان جهش غیرسرمایه­‌دارانه جلب توجه می‌کند؛ و از سوی دیگر، و در مقطع تاریخی بعدی، روی آوردن لنین به خوانش منطق هگل و استفاده از آن برای درک بهتر کاپیتال، و همچنین به کار گرفتن تئوری مراحل[2] و در نتیجه، بازبینی در استراتژی سیاسی سوسیال‌دموکراسی روسیه. از این مثال‌ها در می‌یابیم که «بومی‌» سازی مارکسیسم برای کاربست­‌های موضعی و مشخص، تا چه اندازه در سنت روسی اهمیت داشته است. اگرچه لنین[3] و بلشویک‌­ها رویه­‌های اشتباهی را از همان ابتدای کار در پیش گرفتند و ولونتاریسم تئوریک و سیاسی آنها پیامدهای ناخوشایندی به دنبال داشت که شاید بتوان آنها را تاحدی نتیجه­‌ی بی­‌توجهی به منطق سرمایه و موضوع شکل ارزش از یک‌سو، و از سوی دیگر بی­‌توجهی به بحث­‌های مهم در سپهر تاریخی دانست، که «دگرهای» آنان[4] درباره­‌ی خصوصیات اقتصاد روسیه و موضوع دمکراسی و استبداد[5] طرح می­‌کردند، اما نمی‌توان تلاش­‌های مستمر تئوریک‌شان و برخی شکوفاهای آن را نادیده گرفت. گو اینکه چنین تلاش‌هایی پس از انقلاب اکتبر چندان دوام نیافت: مطالعاتی که با خوانش لنین از منطق هگل و کاپیتال مارکس و بررسی مرحله­‌ی امپریالیسم- اگرچه ناکامل و ناقص و ناتمام- به مرحله‌ی جدی‌تری رسیده بود، و توسط کسانی چون ایزاک روبین[6] تداوم و ژرفا یافته بود، به‌زودی از سوی دستگاه خفقان و سرکوب استالین به پایان رسید و دگماتیسم نظریِ تحمیلیْ جایگزین آن شد.

پس از آشنایی با سنت اقتصاد سیاسی مارکسی در ژاپن[7] که تاکنون اصولا به درستی از وجود چنین سنت پرغنا و پرپیچ و خمی خبر نداشتیم[8]، بیشتر در می‌یابیم که کاپیتال مارکس انبوهی از آموزه­‌های مقدس نیست که ورد زبان «مومنین» باشد و مسئله‌­ی آن فقط نبرد طبقاتی و در گور کردن سرمایه­‌داری توسط پرولتاریا نیست. به نظر می­‌رسد که ژاپنی­ها از همان ابتدای کار تلاش کرده‌­اند تا به طرزی مسئله­‌محور کاپیتال را از آن خود کنند و آن را وادارند تا به پرسش‌­های خاص آنان پاسخ بدهد.[9] پس از فراز و نشیب­‌های فراوان تاریخی و سیاسی و علمی، یاد می­‌گیرند که مارکس را در پرتو شرایط توسعه­‌ی ناموزون خود و نا-این‌همان بودن تاریخ سرمایه­‌داری به نحوی روش­‌شناختی بازتفسیر کنند تا با درک نا-این‌همانی‌های ناشی از تاریخ خود بتوانند درکی نسبتا بسنده از وضعیت خود به دست بیاورند. لازم به ذکر است که آنان در این راستا خدمات بزرگی به تئوری­‌های منطق سرمایه و تفسیر نظریات مارکس می­‌کنند.

اینک زمان آن رسیده است که نگاهی به کارنامه­‌ی تئوریک خود بیندازیم و ببینیم ما در کجا ایستاده­‌ایم.

 

روشنفکری چپ و «مسئله­‌ی ایران»

«مسئله‌ی ایران» یک مسئله به‌معنای واقعی کلمه است. آتش‌فشانی است که پس از مدتی خاموشی به ناگهان دوباره از نو فعال می­‌شود و آتش­‌بازی آن مایه‌ی حیرت و بهت همگان می­‌شود. امروز پس از گذشت صد و اندی سال از انقلاب مشروطیت می‌بینیم که صورت مسئله هنوز کمابیش همان است که بود و تغییری جدی در اوضاع به وجود نیامده است. هنوز هم با استبداد جان­‌سخت حاکمیتی روبرو هستیم که چیزی به نام قانون سرش نمی­‌شود، چیزی به نام امنیت حقوقی شهروندان را قبول ندارد، چیزی به نام آزادی بیان و اندیشه، آزادی تشکل‌یابی، آزادی زبان و پوشش و دین، آزادی گرایش سکسوال و فعالیت سیاسی و گرد­همایی را به رسمیت نمی­‌شناسد. امروز هم ایران فاقد یک دولت ملی به معنای جدی کلمه است. البته باید اضافه کنیم که پس‌رفت مهمی نیز در این فاصله­‌ی تاریخی انجام شده است. آن هم این که استبداد سیاسی کهن، عنصر استبداد دینی را هم بر درون­مایه­‌ی خود افزوده است. پرسش این است که آیا رفتن و آمدن رژیم­‌های سیاسی متعدد و وقوع چندین نهضت و جنبش و انقلاب همه کفی بر دریای «منفیت» بودند؟ منظورم این است که آیا در پس پشت همه­‌ی این جنبش­‌ها و مبارزات، سطوح ژرف‌تری از واقعیت اجتماعی وجود داشت که به آنها توجه نشد؟ یا شاید اصولا در آن موقعیت­‌ها امکان شناخت آن ژرفاها نبود، یعنی شاید اصولا ابزاری برای رسیدن به آن ژرفاها و تولید تئوری متناسب در دسترس نبود. امروز آیا ابزار مناسب­‌تری در دسترس داریم؟ امروز چقدر نزدیک به هدف شلیک می­‌کنیم؟ شاید با رشد همه­‌ی این ابزارهای جدید تولید طرح و نقشه هم باز نتوانیم کامل به هدف بزنیم، اما دست­کم باید به بیان لایبمن[10] خوشحال باشیم که به لحاظ «تئوریک» شلیک کردن را فراگرفته­‌ایم و مهم­‌تر از همه این­که باید یاد بگیریم به خودمان شلیک نکنیم.

در همین راستا درباره‌ی روشنفکری چپ ایران چه می­‌توان گفت؟ متاسفانه بیشتر روشنفکران چپ ایران قبلاً به‌علت هژمونی الگوهای کمونیسم روسی- چینی- کوبایی و نظایر آن، در بند از آنِ خود کردنِ تئوری و کاربست‌های بومی آن نبودند. پس از سقوط الگوی سوسیالیسم نوع روسی هم چپ ایران عمدتاً (و تا حدی نیز به دلیل ضربات پیاپی فرود آمده بر پیکرش) در سردرگمی و گیجی مفرطی به‌سر برده است. نظریه در دست‌های «آوانگاردهای» چپ اغلب نیازی به ظرافت­‌کاری تئوریک، نوآوری، بازبینی، تعمیق، و بسط و گسترش رادیکال نداشته است. درباره‌ی ضعف پراتیک تئوریک در چپ فقط به این نکته فکر کنید که نویسندگان و پژوهش‌گران روس‌ یا ملل دیگر به وضعیت ساختاری و تاریخی ما می­‌پرداختند (پتروشفسکی، هالیدی، کدی و افراد دیگر)، ولی روشنفکری ما اغلب پیش از شناخت جهان بیرونی و درونیْ در بند «تغییر» آن بود؛ پیش از شناخت کافی سرمایه­‌داری خواستار واژگون کردن آن بود. خواست عمومی نیروهای چپ، تغییر ساختارهایی بود که حتی مفهوم‌پردازی مناسب و شناخت کافی از چند و چون دقیق­‌شان در دست نبود. خواست عمومی چپ به‌درستیْ انداختن طرحی نو و ساخت تاریخی نو بود، در حالی که هنوز یک طرح درست از دشواره­‌های مهم مدون نشده بود و تاریخ گذشته به‌خوبی تحلیل و تئوری‌پردازی نشده بود.

بنابراین، به نظر می‌رسد که پدیده‌ی روشنفکری چپ ایران، خود بخشی از صورت مسئله است، زیرا چنین می­‌نماید که هنوز نتوانسته است به انسجام نسبی تئوریک دست یابد و امکان بسیج نیرو در صفوف خود را افزایش دهد. پس آنچه از نگاه من در روشنفکری ایران و چپ عمده است، خصلت غیرتئوریک آن است. به‌رغم سوابق مبارزاتی درخشان چپ رزمنده‌ی ایرانی، ضعف و فقر شدید نظری روشنفکری چپ ایران قابل چشم­‌پوشی و توجیه نیست. این پدیده صرفاً مختص طیف چپ نیست (که عموما گامی جلوتر بوده‌اند)، بلکه به‌طور کلی در فضای روشنفکری ایران (چپ و راست) فقر تحلیل، فقر تئوری و فقر کاربست خلاقانه‌ی تئوری حول «مسئله‌ی ایران» به‌طرزی تکان­دهنده مشهود است. در طیف راست این موضوع کمتر آزاردهنده است، زیرا آنها به نا-این‌همانی باور ندارند. چه آنها با این که مارکسیست­‌ها و چپ‌گرایان را به انتزاعی اندیشیدن و خیال بافی متهم می‌کنند، خود نمونه­‌ی بارز این خیال بافی‌اند. زیرا (همان‌طور که در کتاب روشنفکران و پروژه­­‌های ضدهژمونیک[11] یادآور شدم) آنان بی‌توجه به وضعیت مشخص این جامعه و هر جامعه­ی دیگری، به کاربست فرمول­‌های انتزاعی اتاق­‌های فکر سرمایه­‌داری مرکز مشغول‌اند، و بی­‌واهمه از تبعات و پیامدهای کاربست این فرمول­‌ها، آنها را در بلندگوهای نهادین و تبلیغی خود هزار باره تکرار می­‌کنند. اما ما (طیف چپ) که باید به نا-این‌همانی اعتقاد می­‌داشتیم چه کرده‌ایم؟ آیا ما نیز فرمول­‌های انتزاعی ساخت جوامع دیگری همچون شوروی و چین و نظایر آن را که خود از ابتدا با بحران خود-بازتولیدگری مواجه بودند بیهوده بر جامعه­‌ی خودی به کار نبستیم؟ یا با تبعیت از جنبش­‌های قاره‌­های دیگر تلاش نکردیم تا همان آزمایش­‌ها را در این­جا متحقق کنیم؟ طبعا روی سخنم با شمار اندکی از فعالین چپ ایرانی نیست که با سنت وام­‌گیری تئوری‌های مشخص از دیگران فاصله داشتند و علیه آن و برای استقلال نظری خود پیکار کردند.

در چنین وضعیت­‌هایی، در چنین اضطرارهایی جایز نیست که پیوسته گناه را به گردن یکدیگر بیندازیم، یا از بیان نظرات­‌مان واهمه داشته باشیم. ما در زمینه‌­ی کار تئوریک در سطح کلان و معطوف به جامعه­‌ی خودی، کارنامه‌­ی چندان درخشانی نداریم. اغلب کارهایی نیز که به نام تئوری انجام شده است بیش از هر چیز بازتاب ایده­‌های غالب در سطح چپ هژمونیک جهانی بوده است. منظورم البته این نیست که نباید از تئوری‌ها و مفاهیم رشدیافته در جنبش جهانی سوسیالیستی استفاده کرد یا تحلیل‌های‌شان را نخواند و مشورتی از آنها نپذیرفت. موضوع این است که باید همه­‌ی آن مفاهیم و تحلیل‌­ها را در پرتو وضعیت بومی به بررسی و آزمون گذاشت. یک مورد از این تدقیق وضعیت را می­‌توان نزد روس­‌ها دید که از سیاست­‌های بین­‌الملل دوم پیروی نمی­‌کنند، و یا بخش غیر ارتدوکس مارکسیست‌های ژاپنی که اقتصاد سیاسی مارکسیستی خاص خود را رشد می­‌دهند و یا چینی­ها که با تحلیل­‌های کمینترن مخالفت می­‌کنند و راه ویژه­‌ی خود را برگزیده و به آن می­‌روند.

به بیان گرامشی، روشنفکران سازمان­‌دهندگان آگاهی یک جامعه هستند، روشنفکران در ایجاد یک بلوک تاریخی مترقی یا ارتجاعی نقش به‌سزایی دارند و سرانجام این که آنها زیربنا و روبنا را به‌هم می­‌پیوندند. پیش‌تر، در نوشته‌­ام «روشنفکران و پروژه‌­های (ضد)هژمونیک»[12] با بنا کردن یک چارچوب مفهومی و تئوریک سعی کردم بر نسل جوان‌تر روشنفکری چپ در ایران نهیب بزنم که «هلا ای آشنا هشدار، قدم شاداب­‌تر بردار!»، که خارستان ما با "عمل­گرایی محض" گلباران نخواهد شد.[13] تلاش من در آن کتاب این بود که وظایف روشنفکری چپ جوان را به او گوشزد کنم و بگویم که وظیفه­‌ی به‌هم پیوستن «زیربنا و روبنا» روی شانه­‌های این نسل افتاده است[14]. اگرچه متاسفانه هنوز سنت کار تئوریک به معنایی که تعریف کردم، در بین روشنفکران چپ جدی گرفته نمی­‌شود، با این همه نشانه­‌های خوبی در دست هست برای امیدواری به اینکه چند دهه‌ی دیگر احتمالا ما نیز در پهنه‌ی مبارزات‌مان دستگاه‌های تئوریک نیرومندی برای تحلیل وضعیت مشخص جهان و ایران در دست داشته باشیم.

 

برخی درک‌های انتقادی نسبت به برجسته‌سازی پراتیک تئوریک

این همه تاکید بر اهمیت درک تئوریک از صورت مسئله و تبیین وضعیت مشخص شاید به نظر گزافه‌­گویانه برسد. زیرا چنان می­‌نماید که:

۱) در این رویکرد (رویکردی که من و رفقای همراهم در اینجا و جاهای دیگر بر آن تاکید می‌ورزیم) قرار است که از یک نقطه­‌ی صفر خیالی بیاغازیم؛

۲) از کنش‌گری سیاسی در این رویکرد خبری نیست؛

۳) همه­‌ی هدف، درک بسنده­‌ی سرمایه­‌داری در سطح بسیار بالای تئوریک و حالت ناب است و به موضوع شناخت جامعه‌­ی خودی و پراکسیس دگرگون­‌ساز رهایی­‌بخش اهمیتی داده نمی­‌شود؛

۴) مسئله‌­ی گذار به جامعه­‌ی پسا(ضد)سرمایه‌­داری در این بحث­‌ها هیچ اهمیتی ندارد.

در اینجا مجال آن نیست که به همه‌ی این محورهای انتقادی پاسخ بگویم، اما به تدریج در نوشتارهایی که به دنبال می‌­آیند به آنها خواهم پرداخت. در ادامه‌ي این نوشتار تنها به دو محور انتقادی نخست می‌پردازم.

 

کنش­‌گری تئوریک

واقعیت این است که در سپهر اجتماعیْ حرکت از نقطه­‌ی صفر هرگز وجود نداشته و ندارد، هر حرکتی به دنبال حرکت­‌های پیش از خود می­‌آید و به این معنا تاملی است برحرکت(های) پیشینی. حرکتی که پسین­‌تر است همیشه با یک تامل تئوریک و نقشه­‌مندی نو همراه است و به این معنا صرفا واکنشی تئوریک به کنش پیشین نیست، بلکه واکنشی است که دارای سویه‌­های جدی کنش­‌محور است. زیرا که تئوری با بازسازی واقعیت در قالب مفاهیم ترکیبی نو به امکان‌هایی اشاره می­‌کند که در گذشته وجود داشتند، اما به سهولت نادیده ماندند. به نیروهایی اشاره می­‌کند که بودند اما اعمال نشدند. به خوانش­‌های نادرست یا نابسنده‌­ای از تئوری (مثلا منطق هگل یا کاپیتال و تاریخ نظایر آن) اشاره می­‌کند که در شکل‌دادن به استراتژی­‌ها، تاکتیک­‌ها، سازمان­‌های سیاسی و در نتیجه در تکوین اکنون ما نقش بازی می­‌کنند. این کنش و واکنش تئوریک با انجام چنین وظیفه­‌ایْ در ضمن افق‌­های نو و تنگناهای نو و امکان­‌های پراکسیس دگرگون­‌ساز را برای ما ترسیم می­‌کند. بنابراین، تاکید بر پراتیک تئوریک در وضعیت کنونی، واکنشی کنش­‌گرانه به کنش­‌های دیروزها و «کمی پیشترک­‌ها» است. این یک بیکرانی خوب و همیشگی است که همواره باید پیموده شود، زیرا که واقعیت، علم و تاریخ هرگز به بستار یا انتها دست نمی­‌یابند. چه هرگز نمی­‌توان بین واقعیت و تئوری، تئوری و کنش دگرگون‌­ساز به این‌همانی دست یافت. با این حال این دور بیکران باید هر بار در سطحی بالاتر و کامل­‌تر تکرار شود.   

به هنگام نگارش نخستین شماره­‌ی این مطلب نوشتم که بر این گمان هستم که ما نیز مدت‌هاست با معضلی به نام «مسئله‌ی ایران» روبرو هستیم. مسئله­‌ای که متاسفانه روشنفکری چپ در ایران را به بیان لنین وانداشته است تا با چشم‌های سوخته از بیدارخوابی­‌های شبانه بنشیند و سر در کتاب کرده و «آخرین دستاوردها و فراورده­‌های فکری اروپایی­‌ها و ژاپنی­‌ها و دیگران» را شتابان و با شوق بخواند تا مگر در وهله‌ی اول صورت مسئله­‌ای را که مقابل خود دارد به‌صورتی نظام‌­مند تنظیم کند و در وهله‌ی دوم به میانجی تئوری و به بیان لوئی آلتوسر به میانجی پراتیک تئوریک راه­‌حل­‌هایی کم یا بیش منسجم، قابل فهم و عملی و برآمده از دل تعامل بین تئوری و واقعیت جامعه خودی فرموله کند. پراتیک تئوریک فقط خواندن کتاب و برگردان آن نیست؛ پراتیک تئوریک در چپ، فقط از سر کنجکاوی علمی، میل به تامل در کشفیات و رویدادهای گذشته، مطالعه‌­ی وضعیت ابژکتیو و استنتاج قانون­مندی‌­های ابژه‌­های مورد پژوهش انجام نمی­‌شود. این پراتیک همچنین ناشی از شگفت­زدگی (شکست­‌های پیشین و روبرو شدن با دستاوردهای جدید اجتماعی- علمی- سیاسی)، غافلگیر شدگی (افتادن ابتکار عمل به دست حریف و «انقلابات انفعالی سرمایه‌­داری از بالا»)، و نیز نو-بودگی وضعیت سیاسی (نقشه‌­های کهنه­‌ی دیروزی به کار نمی­‌آیند؛ نقشه­‌ی جدیدی نداریم و راه برون شد را نیز نمی­‌دانیم) است. از سوی دیگر باید به این نکته نیز توجه کرد که مواد و مصالحی از پیش موجود (مصالح تاریخی، تجربی، تئوریک، سیاسی، سازمانی، انسان­‌های زنده­ی مشتاق کنش‌­گری و نظایر آن) هم داریم که دیگر در قالب شکل­‌های کهنه که از میدان به در شده‌­اند، شکست خورده‌­اند یا ناکارآمدی خود را نشان داده‌­اند، نمی‌­گنجند. بنابراین، در اشتیاق شکلی نو هستند تا این­‌‌همه را از نو و البته همراه با افزودن کیفیت­‌های جدید به هم بپیوندد. اگر چه ابژه­‌ی پژوهش ما آن شکل نو (شکل اجتماعی نو، شکل سیاسی نو، شکل اقتصادی نو، شکل سازمانی نو و همه­‌ی چیزهایی که باید به واسطه­‌ی شکل اجتماعی نو کیفیت دیگری بیابند) است، اما برای رسیدن به این شکل نو، کوهی از مشکلات را باید از سر راه‌مان برداریم. پس از انجام این وظیفه­‌ی خطیر یا دست­‌کم در حین انجام آن است که صورت‌­بندی یک پراتیک سیاسی به معنای اخص کلمه ممکن می‌­شود. زیرا اینک «دانشمندان و ایدئولوگ‌­های» سپهر سیاسی می­‌توانند این عناصر تئوریک را ردیف کنند و بنا به ویژگی‌­های تکین دشواره­‌ی خویش که همان امر سیاسی است، آن‌ها را مفصل‌بندی کنند (که نیازی نیست به نحو نظام­‌مندی تئوریک باشد). اینجاست که صورت مسئله‌ی یک امر تکین، مثلا ایران، باید صورت‌­بندی­های عام و کلی (قانون­مندی­‌های سرمایه که برای نمونه کاپیتال و اصولا نقد اقتصاد سیاسی سرمایه­‌داری بدان مشغول است) را از آن خود کند و پرسش‌­های خود را پیش بگذارد. مفصل‌بندی مناسب این تکه‌­های تئوریک در خدمت امر سیاسی، دیگر به خودی خود کاری علمی محسوب نمی‌­شود، بلکه کاری است سیاسی و به یک معنا ایدئولوژیک. چون اینجا دیگر قلمرو قوانین ابژکتیو را ترک می­‌کنیم و به دنبال تحمیل اهداف سوبژکتیو خود بر وضعیت عینی هستیم. اینجا دیگر با پراتیک سیاسی روبرو هستیم که در صورت شناخت عمیق از تئوری‌­هایی که مفصل‌بندی‌شان می­‌کند، می­‌تواند سطحی نوپدید و مرحله­ای عالی­تر در واقعیتِ تاکنون موجود پدید آورد. یعنی شکل نویی به مصالح ابژکتیو موجود ببخشد که «خود-بازتولیدگری» شکل اجتماعی نو را در سطحی بالاتر تضمین کند. در غیر این صورت، یعنی در صورت عدم توجه جدی به آن تئوری‌­های بنیادی، با گام‌­هایی لرزان و نامطمئن هم به سوی آینده و هم به سوی گذشته مواجه خواهیم بود.   

پراتیک تئوریک همچنین مفهوم­‌پردازی کردن پراتیک‌­های اجتماعی و سیاسی گذشته است که امروز باید نظام­‌مندانه بررسی و جمع‌­بندی شوند تا به عنوان سلاح نظری به کار گرفته شوند. به این معنا، تبدیل این دو – پراتیک و تئوری – به یکدیگر در رویکرد حاضر مسلم گرفته می­‌شود؛ اگرچه این تبدیل هرگز به معنای انطباق کامل این دو بر یکدیگر (نظریه­‌ی این‌همانی یا تناظر یک به یک میان هستی و دانش، که واقعیت را مسطح فرض می­‌کند)، و یا تبدیل بی­‌واسطه­­ی این دو به هم نیست. زیرا که هر بار با سطوح جدیدی از واقعیت تئوریک و پراتیک روبرو هستیم و این سطوح را نمی­‌توان با هم درآشفت. 

واقعیت این است که کتاب­‌های تاریخی و سیاسی و حتی اقتصادی نسبتا فراوانی در باره­‌ی وضعیت جامعه‌ی ما، ایران، نوشته شده است. اما هنوز تا فراهم‌سازی یک بینش منسجم مارکسی که در عین حال بیش‌گانه­‌گی (تکثر) روش‌­ها و تئوری‌­های طرح شده از سوی «دگرها»ی ما را هم به نحوی سنجیده در خود جای بدهد، و تا دست‌یابی به دستگاه مفهوم­‌مندی که در سازگاری بیشتری با نا-این‌همانی این کشور  باشد به‌طور جدی فاصله داریم. گفتن چنین جمله‌­ای به معنای کشیدن خط بطلان روی تمام دستاوردهای گذشته و برخی آثار بسیار ارزشمند آن نیست، برعکس. مسئله این است که این داده‌­های ارزشمند باید از نو مورد بررسی و پژوهش قرار بگیرند و به نحوی نظام‌­مند در یک چارچوب روش‌­شناختی بیش­‌گانه‌­گرا و فلسفی به اقتصاد سیاسی مارکسی گره بخورند. منظورم از این چارچوب روش‌شناختی را در زیر بیشتر توضیح می‌دهم:

وقتی که بحث­‌های فلسفی-روش­‌شناختی روی باسکار[15] را شرح می­‌دهیم و یا بحث‌­های اقتصادسیاسی-روش­‌شناختی از رابرت آلبریتون[16] را به فارسی برمی­‌گردانیم، تنها به این قصد نیست که خواننده‌ی ایرانی چپ‌گرا با یک رویکرد روش­‌شناختی جدید یا نمونه‌ای از بحث‌­های مارکسیستی موجود در جهان امروز آشنا بشود. بلکه قصد اصلی بیان این نکته است که شناخت واقعیت، یک فرایند جدی و دشوار و لایه­‌مند است. برای تعیین خصوصیات جامعه­‌ای شبیه ایران شاید بهتر باشد با ترکیب این دو روش‌­شناسی فلسفی-اقتصادسیاسی، پروژه­‌ی شناختی خود را بیاغازیم. ابتدا جامعه‌ی ناب سرمایه‌­داری را خوب بشناسیم، سپس مراحل تحول و تکامل تاریخی سرمایه‌­داری را بررسی کنیم و بعد با مطالعه­‌ی دقیق تاریخ ایران، ببینیم ایران در کدام یک از این مراحل به قافله‌ی سرمایه­‌داری جهانی پیوسته است. تلاقی «شیوه‌ی تولید آسیایی» (که خود جای بحث دارد) در ایران با شیوه‌ی تولید سرمایه‌­داری چگونه انجام گرفت و چه تبعاتی برای کشور دربرداشت. این رابطه ساختار طبقاتی در ایران را به چه نحوی درآورد؟ این تلاقی چه تاثیری روی شیوه تولید و شرایط زندگی ایرانیان داشت؟ در پرتو این مراحل سه­‌گانه­‌ی تحلیل شاید بهتر بتوان وقایع انقلاب مشروطه، نهضت ملی شدن صنعت نفت، و انقلاب سال ۱۳۵۷ و فراز و فرود جنبش­‌های سیاسی چپ را بررسی کرد.

البته همان‌طور که در بالا گفتم نمی­توان و نباید تنها به تئوری‌­های مارکسی قناعت کرد. گفتگو با دیگر نحله­‌های تئوریک برای ما و وضعیت ما بسیار اهمیت دارد. زیرا بدون گفتگو با دگرهای دور و نزدیک خودمان نمی­‌توانیم در فضای همگانی نظرات خود را به گوش دیگران برسانیم و در ضمن نمی­‌توانیم خوراک کافی از محیط پیرامون برای رشد و تقویت خود دریافت کنیم.

 به طور کلی، برای ایجاد انسجام در این پروژه­ی پژوهشی بزرگ نیازمند نظریه­‌های مارکسی و به جز آن نظریه‌­ها و روش‌­هایی هستیم که پس از او رشد داده شده­‌اند. به نظر می­‌رسد که ضربات پیاپی وارد شده بر جنبش سوسیالیستی جهانی و شکست انقلابات تاکنونی و سپس نیز فجایع پیوسته تکرارشونده در تاریخ این سرزمین چنان سرگیجه‌ای به ما داده است و چنان ترومایی را در ذهن و جان ما حک کرده است که به لحاظ روحی در حالت آماده باش و اضطرار دائمی به سر می‌­بریم. یعنی نمی‌­توانیم کمی آسوده خاطر و بدون عذاب جانکاه ناشی از خودنکوهشی و جمله­‌ی خطرناک «این همه به چه درد می­‌خورد»؟ بنشینیم و «بر سرنوشت خویش» نه گریه، که نظریه و عمل «ساز کنیم».

اما این همه‌­ی داستان نیست. خوشبختانه در چند سال اخیر چرخش نسبتا خوبی را در بخشی از بدنه­ی جوان چپ ایران به سمت تئوری شاهد هستیم؛ این چرخش را باید واکنشی کنش­‌مند نسبت به گذشته دید و از آن استقبال کرد.   

 

خلاقیت­های چپ در وضعیت کنونی

امروز که دیگر نه کمینترن و نه بین­‌الملل و نه احزاب برادر و خواهر وجود دارند، فقدان استقلال فکری و فقدان توشه­‌ی تئوریک در ما نیز خود را با رو کردن به ترجمه نشان می‌دهد. به نظر می­‌رسد که چپ جوان امروزی از خواندن بیانیه­‌های سیاسی به نام تحلیل علمی، و از مرور قطع­نامه‌­ها و احکام جزمی به نام «علم مارکسیستی» چنان خسته است که نگاه خود را به فراسوی مرزهای خاورمیانه و کشور خودی دوخته است، جایی که هیچ امر قدسی وجود ندارد جایی که می‌­توان بر سر ایده­‌آلیست بودن یا نبودن هگلْ با مارکس مخالفت کرد؛ جایی که کاپیتال خود مارکس هم به چالش گرفته می­‌شود و ادعا می‌­شود که بدون بازتفسیر و بازسازماندهی آن معنای عمیق کشفیات مارکس درک ناشدنی می­‌مانند؛ جایی که بر سر تفسیر منطق هگل جدل‌­هایی اساسی درمی‌گیرد. زیرا جماعت باختر و ژاپن و کشورهایی دارای سنن اندیشه­‌ی علمی اصولا تئوری را سخت جدی می­‌گیرند، و از کاربست این سلاح سردر می‌­آورند. تا پیش از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم دولتی دست‌­یابی به چنین امکانی برای ما وجود نداشت. هم وضعیت سیاسی کشور چنین بود و هم خصلت چپ مارکسیست ایران چنان بود که اغلب با هر اندیشه­‌ی انتقادی که با پارادایم­‌های روسی و چینی هم‌خوانی نداشت، مخالفت می‌نمود و بخشا با رویه­‌هایی نادمکراتیکْ استبداد آسیایی را در کردار خود بازتولید کرده و در خودْ نهادی می‌­نمود. اما نسل کنونی علاقه‌ی به مراتب بیشتری به آموختن و دسترس­‌پذیر کردن دانش و علم انباشت شده در سطح جهانی در اردوگاه مارکسی‌­ها نشان می‌دهد. با این حال، تا این­‌جای کار هنوز کار بزرگی انجام نشده است. انباشت صوری علم و دانش در حد مواد خام که به یمن فضای نسبتا باز ترجمه ممکن شده است، هنوز خصلت نامولد و مصرف کور را دارد. هنوز دقیقا نمی‌­دانیم با گنجینه­‌های‌مان چه باید بکنیم؟ بسیار خب، گیریم که انبوهی از کتاب‌­های بسیار خوب را به فارسی برگردانیم؛ اما تا زمانی که یک «خط پژوهشی» پیش نگذاشته­‌ایم، هنوز گام مهمی بر نداشته‌ایم: امروز این نویسنده، فردا نویسنده‌­ای دیگر؛ امروز این مکتب فکری و فردا یکی دیگر. اما آیا می­‌توانیم با این آشفته بازار ترجمه، کادر هم پرورش بدهیم؟ کادرهای علمی تئوریک، و جان­‌های کنجکاو رزمنده را خوراک برسانیم؟ اینجاست که با مانعی سرسخت روبرو می‌­شویم: نبود نهادهای دانشگاهی و آموزشی که اجازه بدهند رقابت نظریه­‌ها و ایده­‌ها حتی زیر هژمونی طرف غالب (دولت به اصطلاح سرمایه­‌داری دینی ناقص­‌الخلقه با انواع و اقسام تئوریسین­‌های نولیبرال و جز آن که در خدمت­‌اش هستند) انجام بشود وجود ندارد. به همین جهت هم انرژی فراوانی از افراد صرف خواندن منابعی با فاصله­‌ی بسیار زیاد مفهومی و مضمونی از یکدیگر می­‌شود و امکانی برای این نمی­‌گذارد که پژوهش‌گران جدی و تئوریسین‌های واقعی پرورش بیابند. اما کسانی که دست­‌اندر کار ترجمه هستند خوب است با توجه به نیاز سوزان کنونی ما به دستاوردهای جدید نظری و ضرورت پرورش کادرهای علمی و پژوهشیْ دست به انتخاب بیازند. و در این مسیر، از هر نویسنده‌­ای بهترین اثار او را برگزینند و موضوع به‌هم‌­پیوستگی دستگاه‌های مفهومی و روش‌­مندی و تاثیر آنها بر انسجام فکری خواننده را در نظر داشته باشند. در همین فضا است که من شخصا به شکل‌گیری تدریجی یک نهضت ترجمه‌ی هدفمند حول نظریه‌ي مارکسی و به‌ویژه ورود چندین جریان تئوریک به ایران خوشامد می­گویم.

روشن است که تاکنون انبوهی از مطالب پژوهشی مفید در ایران و بیرون از ایران ترجمه شده است[17] که همگی در چارچوب دامن زدن به نوآوری و پلورالیسم تئوریک جای می‌گیرند و قابل ارج­‌گذاری­‌اند. اما با توجه به آنچه در این مطلب بدان پرداخته‌ام، در دسته‌بندی زیر تنها از گرایش‌هایی در ترجمه‌ی متون نظری نام می‌برم که از دید من برای پرورش یک انسجام تئوریک در حوزه‌ی علم اجتماعی و به‌ویژه اقتصاد سیاسی مارکسی (در راستای بحث اشاره‌شده در این نوشتار) از اولویت بیشتری برخوردارند و من نیز این بخت را داشته‌ام که بخشا در ترجمه یا معرفی آنها سهمی ادا کنم:

۱) برگردان آثار خود مارکس (کاپیتال در سه جلد آن و گروندریسه و دیگر آثار او) و هگل (دانشنامه­ و فلسفه­‌ی حق و پدیدارشناسی جان و نظایر آن) و کانت (نقد خرد ناب و …) و اصولا کتاب‌­های فلسفی دیگر و انواع دانشنامه‌­های علوم اجتماعی و نظایر آن؛

۲) داربست سازی فلسف­ی رادیکال­ حول اندیشه‌ی انتقادی رهایی‌بخش از جمله نظریه‌ی مارکسی. (در این زمینه تاکنون شرح و توضیح اندیشه­‌های باسکار به منظور معرفی اهمیت فلسفی رویکرد رئالیسم انتقادی-دیالکتیکی انجام شده است، هر چند ترجمه‌ی متون اصلی باسکار و فیلسوفانی در این سطح، ضرورتی جدی است)؛

۳) شرح و تفسیرهای چالش­گرانه بر کاپیتال و دیگر آثار مارکس همراه با به رسمیت شناختن سهم فلسفه­‌ی هگل در مارکس و تلاش برای نوسازی مارکس در پرتو خوانش‌های جدید از نظریه‌ي مارکس، به ویژه دیالکتیک نظام­‌مند و گرایش «شکل ارزش» (در این حوزه‌ علاوه بر ترجمه‌ی اثر ماندگار ایزاک روبین، تاکنون آثاری از آرتور، آلبریتون، اسمیت و غیره به فارسی برگردانده شده است)؛

۴) نحله­‌ی مارکسی متاثر از لوفور و هاروی، با تمرکز بر موضوع فضا و مکان.

برای پرهیز از طولانی‌‌تر شدن این نوشتار، از خواننده اجازه می­‌خواهم در مقالات دیگری به نکات انتقادی یادشده در بالا و به‌ویژه دو نکته‌­ی پایانی بیشتر بپردازم.  

 *  *  *

1. این متن نخستین بار در «سایت تحلیلی البرز» منتشر گردید؛ اما متاسفانه این تارنمای وزین در جریان سرکوب‌های (مضاعف) سال ۱۳۸۸ مسدود شد. تنها نسخه‌ی موجود این متن در اینجا قابل دسترسی است.


[1]. نگاه کنید به: تئودور شانین. «مارکس متاخر و راه روسی»، برگردان: حسن مرتضوی

 

[2]  برای یک بحث عالی پیرامون تئوری مراحل ارجاع می­دهم به رابرت آلبریتون: «دیالکتیک و واسازی در اقتصاد سیاسی»، برگردان: فروغ اسدپور

 

[3]. در این باره می‌کوشم در نوشتار دیگری برداشت‌ها و دلایلم را به تفصیل ارائه کنم.

 

[4]. بحث­‌های منشویک‌­ها، اس ارها، و همچنین اقتصاددانان برجسته­‌ی روسیه. نگاه کنید به کتاب یاد شده­‌ از شانین.

 

[5]. در توصیف مرحله پیشاسرمایه­‌داری تاریخ روسیه، لنین تمایز جدی بین روابط پدرسالاری، آسیایی، و فئودالی قائل نمی­‌شد. در تصادم خود با پلخانوف بر سر برنامه­‌ی ارضی ۱۹۰۶ او با اکراه و بی­‌میلی توصیف پلخانوف از روسیه همچون مصداق شیوه تولید آسیایی را می­‌پذیرد، اما علیه فرضیه او استدلال می­‌کند که گویا ملی کردن زمین به‌طور خودبه‌خودی منجر به احیای شیوه تولید آسیایی می­‌شود. برخلاف پلخانوف، کائوتسکی یا لوکزامبورگ، لنین علاقه خاصی به جوامع پیشاسرمایه­‌داری و تکامل آنها نشان نداد؛ در مورد روسیه هم علاقمندی او به‌ویژه معطوف بود به اثبات رسوخ و نفوذ سرمایه‌­داری، که گذشته‌ی پیشاسرمایه­‌داری را قابل بازاندیشی می­‌ساخت. موضوعات استبداد شرقی و شیوه تولید سرمایه­‌داری بیشتر برای آن مورد بحث بود که ضرورت آن ثابت شود که روسیه از سرمایه­‌داری گذر کند یا نه. در نتیجه، این موضوعات اهمیت بی‌واسطه سیاسی یافتند. با آن که باید توجه داشت که مطمئنا نوع عمومی جوامعی که شیوه‌ی تولید آسیایی را شکل می­‌داد دیگر نمی‌­توانست در همان شکل قبلی و با همان نوع "استبداد" ایجاد شود، اما بحث در باره "شیوه‌ی تولید آسیایی" و استبداد شرقی مرتبط با آن می‌­توانست به‌طور جدی­تری "خطر احیای استبداد" را در دستور کار بحث و بررسی بگذارد که احتمالا منجر به اتخاذ سیاست­‌هایی می­‌شد که "دولت­‌گرایی" شدید و نادمکراتیک را از ابتدا امری ناپسندیده تلقی کند. یعنی با بحث پیرامون اشکال استبداد (دسپوتیسم) و رابطه‌ی آن با شیوه‌ی تولید و سازمان‌دهی کار، می‌­شد خطر استبداد سیاسی در زمان بعد ازانقلاب را جدی گرفت و در نتیجه بحث درباره گذشته، دارای یک ارتباط و اهمیت واقعی تئوریک برای زمان حال می‌­گشت. چه شرایطی و کدام شیوه تولیدی می­‌تواند منجر به ظهور نوع دیگری از استبداد سیاسی گردد؟

برای بحث بیشتر نگاه کنید به کتاب تئودور شانین. مارکس و راه روسی.

 

[6]. نظریه‌پرداز روسی نظریه‌ی ارزش مارکس، که اهمیت بازگشت به مقوله‌ی «شکل ارزش» را برجسته ساخت. نگاه کنید به:‌

ایزاک روبین: «نظریه‌­ی ارزش مارکس»، برگردان: حسن شمس‌­آوری.

 

[7]. توماس سکین: «مکتب اونو: مشارکتی ژاپنی در اقتصاد سیاسی مارکسی»، برگردان: مانیا بهروزی، کارگاه دیالکتیک  

ماکوتو ایتو: «رشد و گسترش علم اقتصاد مارکسی در ژاپن»، برگردان: مانیا بهروزی، کارگاه دیالکتیک

 

[8]. آلبریتون در اثر زیر دستاوردهای نظری مهم‌ترین مکتب مارکسیسم ژاپنی (مکتب اونو) را معرفی کرده و بسط می‌دهد:
رابرت آلبریتون: «دیالکتیک و واسازی و اقتصاد سیاسی»، برگردان: فروغ اسدپور.

 

[9] «رشد اقتصاد سیاسی مارکسی در ژاپن، که سرآغاز آن به جنگ جهانی اول بازمی‌گردد، نسبتاً از سنگ‌واره‌سازیِ اندیشه‌ها و نظریه‌های پایه‌ای ایمن مانده است. اگرچه جزم‌گرایی وابسته‌ به شورویْ [در آنجا نیز] نفوذ نیرومندی داشته است، مکتب‌های فکری رقیب سر برآوردند و از همان سال‌های آغازینِ دوره‌ی میان دو جنگ جهانی، مباحثات [نظری] جالبی شکل گرفت که هم به نظریه‌های پایه‌ای کاپیتال مربوط می‌شد، و هم به ویژگی‌های سرمایه‌داری ژاپن در مراحل رشد و توسعه‌ی آن پس از آغاز اصلاحات میجی در ۱۸۶۸. تازه پس از پایان جنگ جهانی دوم، مارکسیسم ژاپنی امکان یافت و قادر شد که در دانشگاه‌ها احیا گردد. بدین ترتیب، مارکسیسم ژاپنی توامان از طریق جذب بخش اعظم مهم‌ترین نوشته‌های مارکسیست‌های خارجی، و نیز پی‌گیری و تعمیق بحث‌های داخلی رشد یافت. به‌طور خاص، رشد مکتب اونو، بر پایه‌ی آثار اندیشمند فقید کوزو اونو، نقش چشم‌گیری در فعال‌سازی مباحثات و پژوهش‌های مارکسی داشت.» [برگرفته از مقاله‌ی ماکوتو ایتو (پانویس ۸)]

 

[10]. Laibman David, 2012, Political Economy After Economics.

لایبمن در فرازی از این کتاب می‌نویسد: «بچه که بودم ما را به اردو بردند و آنجا سلاحی قدیمی به دستمان دادند تا با آن تمرین کنیم من وقتی میخواستم هدف بگیرم آموزگارانم گفتند که سی درجه از هدف فاصله دارم. با این حال شلیک کردم و البته تیرم به خطا رفت اما دست­کم خوشحال بودم که به لحاظ تئوریک کارم را درست انجام داده­ام.»

 

[12]. همان منبع

 

[13]. به عنوان یک نمونه‌ی تاریخی نزدیک‌تر، کافی است به سرنوشت جنبش «دانشجویان آزادی‌خواه و برابری­‌طلب» توجه کنید و ببینید که بر اساس کدام مطالعات جدی وارد میدان شده بودند و استراتژی سیاسی آنها حقیقتا چه بود. هزیمت همگانی پس از آن به خوبی بر ضعف تحلیل تئوریک این خرده جنبش چپ گواهی می­‌دهد.

 

[14]. در این زمینه جان کلام من آن است که باید سطوح تاریخ و منطق را از هم تمیز دهیم؛ و بین مفاهیم ناب مجرد و واقعیات مرکب و نامنزه و مشخص تفاوت قائل شویم. باید مراحل مختلفی از روش­‌شناسی و تحلیل تئوریک داشت. باید پذیرفت که در عمل برای پاسخ‌گویی به نیازهای تئوریک، سیاسی و پراتیک چپْ نوعی از تقسیم کار ضرورت دارد، تا هر کس به فراخور توانایی‌ها و علایق‌اش، اما در یک پیکربندی آگاهانه و استراتژیک، بتواند در رفع این نیازها و اعتلای جنبش بکوشد. در همین راستا، لازم است که تقسیم کار روشنی بین روشنفکران ارگانیک طبقه‌ی کارگر در همه‌ی سطوح درهم‌تنیده‌ی علمی، سیاسی، عملی و تبلیغی انجام گیرد. باید با روشنفکران انتقادی و مترقی و مستقل از گرایش‌های دیگر به گفتگوی جدی پرداخت. باید بخش‌­های سیاسی و تبلیغی –تهییجی روشنفکری چپ با میانجی تئوری‌­های علمی به ایده‌­سازی و ترویج و گسترش نظرات و الگوهای عملی رادیکال در پهنه‌ی مبارزات ضدهژمونیک بپردازند. با بر زبان راندن چند جمله‌ی کلیشه‌­ای و شعارهای خسته‌­کننده‌­ای که محتوای مشخص آنان معلوم نیست نمی­‌توان به بیان گرامشی «زیربنا و روبنا» را به‌هم پیوست، نمی­‌توان سرکردگی فکری و فرهنگی جامعه را در دست گرفت، نمی­‌توان قطب جذاب و خیره­‌کننده­ای برای جان­‌های کنجکاو و بی‌قرار ایجاد کرد.

 

[15]. در این باره نگاه کنید به مطالبی که در معرفی «رئالیسم انتقادی» و شرح آرای روی باسکار نوشته­‌ام:‌

فروغ اسدپور: «رئالیسم انتقادی، در معرفی و نقد آرای روی باسکار»، نشر آلــترناتیــو، ۱۳۹۰

فروغ اسدپور: «رئالیسم انتقادی و تصریح شالوده های فلسفی مارکسیسم»، نشریه‌ی کندوکاو، ۱۳۹۳

 

[16]. در این باره نگاه کنید به آلبریتون: «دیالکتیک و واسازی اقتصاد سیاسی». برگردان فروغ اسدپور.

(به‌زودی ترجمه‌ی کتاب دیگری از آلبریتون در خصوص نظریه‌ی مراحل در اقتصاد سیاسی مارکسی در اختیار علاقمندان قرار می‌گیرد).

 

[17]. در کنار انتشار برخی کتاب‌ها و نشریات مفید نظری در داخل کشور، در حوزه‌ی نشریات اینترنتی، می‌توان برای مثال به تارنماهای زیر اشاره کرد: نشر بیدار، نقد، سامان نو، اندیشه‌ و پیکار،  نقد اقتصاد سیاسی، کاوشگر، نگاه، تز یازدهم، پراکسیس، پروسه‌ و غیره.

 

2 thoughts on “فقر پراتیک تئوریک در چپ ایران (2) | فروغ اسدپور

    1. دوست گرامی

      از بازخوردتان ممنونیم و خرسندیم که مطالب «کارگاه» را دنبال می‌کنید

      امیدواریم این پیوند برقرار بماند و دیدگاه‌های‌تان درباره‌ی موضوعات مورد بحث را با ما در میان بگذارید

      با احترام / تحریریه

Comments are closed.