از نظریه‌ی انتقادی تا نظریه‌ی انقلابی؛ درباره‌ی هانس‌یورگن کرال؛ به‌همراه مقاله‌ای از کرال درباره‌ی دولت‌ اقتدارگرا | برگردان: ا. حصوری

unnamed

 

 

برگردان دو مقاله از ویژه‌نامه‌ی ۴ نشریه‌ی ViewpointMagazine درباره‌ی دولت

 

متن پیش رو شامل سه نوشتار مجزا به‌شرح زیر است:

الف) یادداشت مترجم؛

ب) هانس‌یورگن کرال: از نظریه‌ی انتقادی تا نظریه‌ی انتقادی (نوشته‌ی دانیل اسپاولدینگ و میشائیل شِین بویل)؛

ج) فلسفه‌ی تاریخ و دولت اقتدارگرا (نوشته‌ی هانس‌یورگن کرال؛ برگردان انگلیسی: د. اسپالدوینگ؛ م. بویل).

* * *

یادداشت مترجم

جنبش‌های اجتماعی نیمه‌ی دوم دهه‌ی۱۹۶۰1 تأثیرات ژرف و چشم‌گیری بر پویش‌های سیاسی و اجتماعی جوامع اروپای غربی و آمریکای شمالی در ربع آخر قرن بیستم برجای نهادند. فارغ از نوع تحلیل و داوری درباره‌ی زمینه‌های تاریخی پیدایش این جنبش‌ها، تأثیرات درونی متقابل آنان، ظرفیت‌ها‌ی واقعی و افق‌های امکان آنها، و سرانجام دلایل شکست و افول نهایی‌شان، امروزه در این‌باره اتفاق‌نظر وسیعی وجود دارد2 که خیزش‌های یادشده با ارتقای رویکرد انتقادی به وضع موجود و گسترش افق‌های اندیشه‌ی پیکارجو و کنش رهایی‌بخش، به شکل‌گیری موج جدیدی از تحرکات اجتماعیِ ترقی‌خواهانه و طیفی از سنت‌های فرهنگی و سیاسی جدید در مواجهه با حیات سرمایه‌دارانه انجامیدند. از این رو، شناخت تاریخ تحولات جنبش‌های اعتراضی دهه‌ی ۱۹۶۰ به‌سهم خود (درکنار دیگر عوامل و زمینه‌های مهم تاریخی) کلید فهم خط‌سیر دگرگونی‌‌های مشهود در سنت‌ها و گرایش‌های مبارزاتی ضدسرمایه‌دارانه در نیم‌قرن اخیر است، و درعین‌حال ضرورتی است برای فهم عمیق‌تر دگرگونی‌ها در ساحت نظریه‌ی اجتماعی در دهه‌های اخیر، به‌ویژه پویایی‌های نظریه‌ی انتقادی و انقلابی؛ یعنی گستره‌ی متنوع نظریه‌هایی (ازجمله‌ گرایش‌های نو در نظریه‌ی مارکسیستی) که به‌واسطه‌ی عروج و افول این جنبش‌ها با انگیزه‌ها و چشم‌اندازهای نوینی مدون و عرضه شدند. خاستگاه این جوشش نظری چیزی نیست جز پیوند چندوجهی و پویایی دیالکتیکیِ نظریه و پراتیک در پهنه‌ی تاریخ، که «جنبش ۶۸ » از شاخص‌ترین نمودهای متاخر3 آن بود. در این پویاییْ جنبش ۶۸ نه‌فقط پیکریابیِ انفجاری ایده‌های تجمیع‌یافته به‌موازات و متأثر از پراتیک‌های تاریخی و نظریِ پس از جنگ جهانی اول بود، بلکه خود به کانونی الهام‌بخش و ماندگار برای بازاندیشی نظری در بنیان‌های نظم مسلط و جامعه‌ی بدیل و مبانی پیکارهاری رهایی‌بخش بدل شد، که ماحصل آن انبوه متنوع و ناهمسازی بود از بازنگری‌ها، چرخش‌ها، بدعت‌گذاری‌ها و نوآوری‌ها و لاجرم تنش‌های جدید در حوزه‌ی نظریه‌ی اجتماعی. چرا که این جنبش به‌مثابه‌ی یک پراتیک سیاسی تاریخا گسترده و تاثیرگذار، با هر گام پیشروی یا ناکامی خود انبوهی از پرسش‌های عملی/پراتیک آفرید، هم‌چنان‌که در شکست نهایی و ناکامی تراژیک‌اش در براندازی نظم مسلط و گشایش جامعه‌ی بدیل نیز. این مساله‌ی اخیر آن‌چنان ملموس و آشکار است، که بی‌نیاز از ذکر نمونه و قرینه‌ی تاریخی است؛ نگاهی به خط‌سیر نظری هر اندیشمند اجتماعی تاثیرگذارِ متاخر در باختر (به‌ویژه در سپهر چپ)، اثرات این میراث تاریخی فکری و سیاسی را در شکل‌گیری آرای وی آشکار می‌سازد.

با شکست نهایی این جنبش گویی فصل جدیدی در تاریخ پیشروی‌‌های سرمایه‌داری گشوده شد: افول مارکسیسم در صحنه‌ی پیکارهای سیاسی و تجارب تاریخی موجود، از یک‌سو با رشد شتابان اندیشه‌ی پست‌مدرن در ساحت‌های نظری و فرهنگی، و از سوی دیگر با پیشروی تهاجمی نولیبرالیسم در پهنه‌‌های اقتصادی و اجتماعی و سیاسی همراه بود. از این منظر، سقوط شوروی و اردوگاه سوسیالیستیِ واقعا موجود تنها فروافتادن پرده‌ی پایانی این درام تاریخی بود، و نه شروع یک افول. شاید از همین‌روست که جنبش ۶۸ به‌رغم نارسایی‌ها و ناکامی‌های آن همواره همچون ستاره‌ی روشنی در افق گذشته‌ای نه‌چندان دور الهام‌بخش بوده است: همچون نقطه‌ای از تاریخ متاخر که در آن تحقق تخیل جمعی دور از دست به نظر نمی‌رسید. پس از آن، روشنایی‌هایی آمدند و امید آفریدند، ولی اغلب سر‌خوردگی بیشتری برجای نهادند4؛ شاید کورسوی دوردستی که از سال ۱۹۹۴ در دشت‌ها و کوه‌های چیاپاس روشن شد و یا مبارزه‌ی پرشور و شکننده‌ای که از سه‌سال پیش در روژآوا (اصطلاحا «کردستان سوریه») جریان دارد، تنها نمونه‌های زنده‌ای باشند که هنوز [علی‌الاصول] می‌توانند ما را با تاریخ رویابینی جمعی پیوند بدهند و آن تاریخ شگفت را حداقل برای بخش اندکی از مردم امروز واقعی و تخیل‌پذیر سازند.

اما انتخاب متنی در معرفی کرال و متنی از کرال برای ترجمه به‌ فارسی، صرفاً برآمده از علاقه‌ یا دغدغه‌‌مندی شخصی مترجم نسبت به تاریخ پویایی‌های سیاسی دهه‌ی ۱۹۶۰ نبوده است. ضرورت بازگشت ما به این تاریخ غنی و پرتکاپو برای شناختنِ عمیق‌تر آن به‌هیچ رو صرفا برآمده از وجه الهام‌بخش این تاریخ نیست (هرچند در شرایط امرزوی که ماندگاری دیرپای «شکست» آشکارا زمینه‌‌های تداوم خویش یا خویش‌تداومی را تقویت‌ می‌کند، هر گونه عنصر الهام‌بخش را باید غنیمت شمرد)؛ بلکه دلیل مهم‌تر برای چنین بازگشتی (و چنین گزینشی) وجود برخی پرسش‌های کلیدی است که به‌رغم فواصل زمانی و فراسوی مرزهای جغرافیایی، جوامع امروز (از جمله ایران) را در پاره‌ای از مساله‌مندی‌های مهمِ جوامع اروپای غربیِ آن زمان سهیم می‌سازند (روشن است که این بنیان‌های مشترک و تلاقی‌های ناهمزمان پویش‌های تاریخی در ماهیت هم‌گون‌ساز سرمایه‌داری ریشه دارند). پرسش‌هایی از این دست: چگونگی مشارکت دگرگون‌ساز در حیات سیاسی جامعه، بدون ادغام شدن در ماشین دولتی و ادوات متنوع آن؛ ماهیت و کارکردهای دولت در سرمایه‌داری متاخر و چگونگی تعامل آن با انحصارات اقتصادی و مدیریت سیاسی جامعه؛ چگونگی برپایی سازمان‌های مبارزاتی (یا مبارزات سازمان‌یافته) به‌دور از سیطره‌ی ساختارهای اقتداراگرایانه و بوروکراتیک دولتی یا احزاب سنتی متعارف؛ چگونگی خلق فرآیندهایی برای «سیاسی‌سازی» و ارتقای سوژه‌گیِ ستمدیدگانْ به‌دور از روندهای سیاسی نخبه‌گرا و نخبه‌پرور؛ نحوه‌ی عمل‌کرد و گردش ماشین امپریالیسم، و چگونگی تلاقی آن با مبارزات رهایی‌بخش در گستره‌ی جهانی؛ اشکال نوین اقتدارگرایی سیاسی در سرمایه‌داری متاخر و چگونگی ایستادگی در برابر کارکردهای ایدئولوژیکِ نظام‌مند دولت‌های اقتدارگرا؛ و نظایر آن. بر این اساس، اگر چنین هم‌پوشانی‌هایی واقعی باشند، مساله‌ی اساسی آن است که دریابیم جنبش‌های اعتراضی آن زمان چه‌گام‌های نظری و پراتیکی برای رویارویی با این پرسش‌ها برداشتند؛ یا در بیانی کلی‌تر، با ضرورت‌های عصر خود چگونه مواجه شدند.

در این میان، و در شرایط کنونیِ ما، برای مثال تأمل در مساله‌ی دولت و پویش‌های تاریخی آن در ایران (به‌موازات و در پیوند یا پویش‌های مناسبات سرمایه‌داری) اهمیت ویژه‌ای دارد: در ایران سده‌ی اخیر نقش انحصاری دولت در تعیین حیات اجتماعی و فردی (یا به‌طور کلی نحوه‌ی پویش جامعه) چنان برجسته بوده است که مساله‌ی دولت از مدت‌ها پیش می‌بایست یا می‌توانست به کانونی‌ترین پروبلماتیک‌ فعالین سیاسی و مدنی و پژوهش‌های اجتماعی بدل شود. از دید من، کمابیش از افول جنبش اعتراضی ۱۳۸۸ بدین‌سو روند رویدادهای سیاسی چنان بوده است که مساله‌ی دولت باردیگر و به‌طور هردم فزآینده‌ای خود را به سان مساله‌ای محوری برای اندیشه‌ورزی سیاسی برنشانده است. دلیل این امر همگرایی تجمیعی برخی گرایش‌های تاریخی معین است: الف) اگر تا پیش از آن مقطع دولت (در معنای وسیع کلام یا حاکمیت) مظهر جور و شر تلقی می‌شد، یا حداقل مرز قاطعی قلمروهای دولت و ملت (جامعه) را متمایز می‌ساخت، از پی آن هزیمت تاریخیْ دولت به‌تدریج غلبه‌ناپذیر و ازلی قلمداد شد و (به‌میانجی عوامل سیاسی-تاریخی دیگر) مسیر ادغام‌شدن جامعه در آن هموار گشت؛ ب) بنا‌به پویش ویژه‌ی سرمایه‌داری در ایرانِ پس از انقلاب5، دولت به تجسم کارکردهای «سرمایه‌‌ی ملی» یا تشخص‌یابی «سرمایه‌دار کلی» در صریح‌ترین شکل تاریخِ تاکنونی‌اش بدل شده است؛ ج) به‌واسطه‌ی سرکوب مستقیم و حذف ادغامی جنبش‌های اجتماعی و نیروهای اپوزیسیون، دولت نه‌فقط به یگانه بازیگر عرصه‌ی سیاست بدل شده است، بلکه تاحد زیادی مسیرها و بسترهای سیاست‌ورزی را برای جامعه‌ی مدنی (و خواه‌ناخواه برای بسیاری از منتقدان و مخالفانش) نیز تعیین می‌کند؛ یعنی دولت در روند بسط تاریخی‌اش قادر شده است که به‌طورمیانگین جامعه‌ی مدنی‌ای همسو با خود پرورش دهد؛ د) دولت عرصه‌ی فرهنگ و آموزش را به‌تمامی در ملزومات ایدئولوژیک خود ادغام کرده است و «مقتدارنه» مهار و هدایت هدفمند آن‌ها را به‌دست گرفته است، طوری‌که طرح چشم‌اندازهای فرهنگی بدیل در سطح گسترده و روبه‌آینده، ناممکن به‌نظر می‌رسد.

خلاصه‌ی کلام آنکه توگویی دولت به «تنها دل بر پای‌مانده در میدان6» بدل شده است. خاطرنشان می‌کنم که در اینجا موضوع نفی فاعلیت جامعه و تضادمندی‌ها و جوشش‌های درونی آن در میان نیست، بلکه تأکید بر آن است که بنا‌به جمیع شرایط گذشته و موجود، دولت (موقتا) موفق شده است با افزودن و ادغام میانگین فاعلیت جامعه در فاعلیت خویش، به‌واقع فاعلیت بخش‌های ناهمسو و ستیزنده‌ی آن را مهار و سرکوب کند (یا امکانات خود برای چنین سرکوب و مهاری را وسیعا تقویت کند). بنابراین، مساله این نیست که جامعه [اکثریت فرودست و تحت ستم آن] باید پیش از هرچیز به خویش بنگرد و تنها از پی این خودنگری، دولت را به‌مثابه‌ی تجلی یا برآمدی از هستی خود شناسایی یا نقادی کند؛ بلکه به‌باور من، در موقعیت کنونی «جامعه» تنها از طریق نگاه به «دیگریِ» خویش و تعمق در آن می‌تواند در جهت شناسایی خود گام‌بردارد. چرا که درست همین «دیگریِ» فربه‌شده است که راه نگریستن «جامعه» به خویشتن را مسدود ساخته است. با بهره‌گیری از صورت‌بندی کرال در مقاله‌ی پایانی این مجموعه، می‌توان گفت دولت اقتدارگرا به‌یاری سرمایه‌داری انحصاری برمی‌آید تا این‌یک بتواند بحران‌های اقتصادی‌ ناگزیرش (یا واپسین بحران خرد‌کننده‌اش) را در ساحت سیاسی مهار کند، بی‌آنکه به‌تمامی از آن‌ها عبور کند (چه به‌طور ساختاری فاقد چنین توانی است). در این معنا، دولت اقتدارگرا علی‌الاصول می‌تواند کابوس تعلیق ابدی سرمایه‌داری (بدون هیچ گذار رهایی‌بخش) را محقق سازد؛ و چه‌بسا درعصر ما بربریتی که انگلس و لوگزامبورک بدان ارجاع می‌دادند، همان سرمایه‌داری تشدیدیافته7 منهای چشم‌اندازِ رهایی باشد. بنابراین، فهم (و مقابله با) پویایی‌های شگرف و بعضا متناقضی که سرمایه‌داری در ایران طی می‌کند8 بدون فهم پویایی‌هایی که نهاد دولت طی می‌کند میسر نیست (گواینکه این واقیعت که نهاد دولت اینک بیش‌از همیشه به مانعی اساسی بر سر راه پرورش و رشد سوژه‌گی سیاسی رهایی‌بخش بدل شده است، خود به‌تنهایی دلیلی کافی برای بازاندیشی و تعمق در مساله‌ی دولت است).

یک نکته‌ی دیگر:

تا جایی‌که شناخت محدود من قد می‌دهد، معرفی سنت‌های مبارزاتی و نظریِ جهان غرب9 در فضای اندیشگی ایران، که عمدتا به‌میانجی ترجمه (یا موج‌های ترجمه در مقاطع زمانی مختلف) انجام شده است، از ناپیوستگی یا گسستگی مهلکی رنج می‌برد. به‌عنوان پیامدی از این وضع، از خلال این معرفی‌های مُقطع و پراکنده، تبارشناسی اجتماعی و تاریخی این سنت‌ها، پیوندهای درونی و تاثیرات آن‌ها بر یکدیگر، و زمینه‌های تدوام‌بخشِ تداخل و پیوستگی آنان کمتر برای مخاطب فارسی‌خوان آشکار می‌شود. برای نمونه، حتی در مورد مکتب فرانکفورت که پس از مارکسیسم روسی مشهورترین سنت‌ نظری-انتقادی معرفی‌شده در جامعه‌ی ماست، شناخت بسنده‌ای از خاستگاه‌ها و تحولات درونی و پیامدها و دنباله‌‌های تاریخی این سنت فکری عظیم و تاثیرگذار به‌دست داده نشده است. درنتیجه، در غیاب امکان شناختِ مکمل و ضروریِ مضامین این نظریه در بستر تاریخی شکل‌گیری و پویش آنها، مخاطب فارسی‌خوان با «بسته‌ای فرهنگی-تئوریک» مواجه می‌‌شود، که کمابیش نسبت به دلالت‌ها و اهمیت کارکردهای آن غریبه می‌ماند. و این یکی از دلایلی است که موجب شده است تا کاربست «نظریه‌ی انتقادی» در ایران عمدتا در بداعت‌های زبان‌آورانه و فرمالیستی و نقدهای زیبایی‌شناسانه تجلی یابد، نه در ارائه‌ی تحلیل‌های انتقادی و رادیکال از پویش ساختارهای اجتماعی. با قدری تعمیم‌بخشی به این برداشت/دغدغه می‌توان گفت، فهم مسنجم پیوستار تاریخ اندیشه‌ی انتقادی و پیکارجو در قرن گذشته، نیازمند آن است که بر گوشه‌های تاریک و مغفول‌مانده‌ی آن (که در فضای مین‌استریم غربی جایگاهی نمی‌یابند و به‌هردلیل به ادبیات فارسی‌زبان هم کمتر راه یافته‌اند) روشنی افکنده شود. این ترجمه به‌سهم خود تلاش بسیار کوچکی است در همین راستا؛ با این توضیح که در این‌خصوص راه بسیار درازی در پیش است که طی‌کردن آن نیازمند همراهی دست‌ها و قلم‌های بسیاری‌ست (خواه در زمینه‌ی معرفی نظریات معطوف به بازخوانی مارکس و بازسازی نظریه‌ی مارکسی، و خواه در زمینه‌ی کاربست‌های نوین نظریه‌ی مارکسی برای ارائه‌ی تحلیل‌های ژرف‌تر و روزآمدتری از پدیده‌ی دولت، فناوری، رسانه، سوژه‌گی، و گرایش‌های نوظهور در سرمایه‌داری متاخر).

و نکته‌ی پایانی:

هانس‌یورگن کرال بی‌تردید واجد چنان ویژگی‌های برجسته‌ای است که بدون پرده‌پوشی حتی می‌توانم علاقه‌ و احترام شخصی را هم به‌عنوان محرکی برای ترجمه‌ی متون پیشِ رو ذکر کنم. در نهایتِ اختصار گوشه‌ای از این سویه‌ها را برمی‌شمارم: مهم‌ترین ویژگی‌ کرال زندگی سیاسی خود وی به‌سان آمیزه‌ای درخشان از پویایی‌های نظری و پراتیکی است. همین‌ ویژگی است که در تحولات «اتحادیه‌ی دانشجویان سوسیالیست آلمان» جایگاه‌ تاثیرگذاری به کرال می‌بخشید؛ حرکتی که دینامیزم فردی خود کرال نیز بدون پیوستگی با آن قابل تصور نیست. و باز همین ویژگی است که سبب می‌شود تا کرال همزمان هم جزو معدود دانشجویانی باشد که به‌واسطه‌ی نوآوری‌ها و جوشش فکری‌اش آدورنوی نخبه‌گرا آشکارا به‌ مصاحبت با وی رغبت نشان دهد، و از سوی دیگر در ساحت اندیشه‌ی سیاسی به سرعت از افق‌های فکری ایستای آدورنوی متاخر و محدودیت‌های ناگزیر آن عبور کند (برای مثال نگاه کنید به مقاله‌ی تناقضات سیاسی در نظریه‌ی انتقادی آدورنو). همان‌طور که در متن نخست خواهیم دید، کرال ذهنی سنتزگر دارد که می‌کوشد تئوری عبوس را برای پاسخ به نیازهای مشخص تاریخی و جهت‌یابی در مبارزات سیاسی به سخن درآورد؛ البته نه‌ به شیوه‌ی مالوف و دیرینِ کاربست مستقیم و یک‌به‌یک نظریه‌ی مارکسی در تحلیل پیچیدگی‌های سطح تاریخی. برعکس، کرال به‌خوبی به اهمیت سطح مجرد نظریه و ضرورت غور و تأمل بسنده در آن واقف است، و محکم‌ترین گواه در این‌خصوص آن‌که کرال در عین جوانی10 یکی از پایه‌گذاران اولیه‌ی نحله‌ی نظری «خوانش جدید مارکس» محسوب می‌شود11.

توضیحات فنی:

هر دو متن ترجمه‌شده از ویژه‌نامه‌ی ۴ نشریه‌ی «ViewpointMagazine» درباره‌ی دولت برگرفته شده‌اند. ترجمه‌ی فارسی مقاله‌ی کرال از متن انگلیسی، همچنین با متن اصلی آلمانی مطابقت داده شده است.

توضیحات و یادداشت‌های جانبی مولفان مقاله‌ی نخست12 (که مترجمان انگلیسی مقاله‌ی کرال هم هستند) به‌صورت پانویس‌ و با ذکر شماره‌ی آن‌ها درون آکولاد {} در ابتدای هر پانویس، گنجانده شده‌اند. در ترجمه‌ی فارسی مقاله‌ی کرال نیز همین قاعده در مورد یادداشت‌های جانبی کرال مراعات شده است. تمامی عبارات و جملاتی که در هر دو متن یا در پانویس‌های آن‌ها درون کروشه [] آمده‌اند، افزوده‌های مترجم‌اند برای روان‌تر‌سازی ترجمه یا دسترسی مخاطب به اطلاعات تکمیلی و پیش‌زمینه‌ای. برای فراهم‌سازی امکان مشارکت فعال‌تر خواننده در فرآیند رسانش معنا، برخی اصطلاحات انگلیسی یا آلمانی به‌صورت پانویس‌های لاتین ذکر شده‌اند.

بازخوردهای خوانندگان علاقمند، خواه درباره‌ی خطاها و نارسایی‌های ترجمه و خواه در خصوص مضمون مقالات (و حتی نفس طرح چنین بحثی) مغتنم و مایه‌ی قدردانی خواهد بود.

ا. ح. / مرداد ۱۳۹۶

* * *

 

هانس‌یورگن کرال: از نظریه‌ی انتقادی تا نظریه‌ی انقلابی13

دانیل اسپاولدینگ؛ میشائیل شِین بویل

 

هانس‌یورگن کرال در یک تصادف اتومبیل در سال ۱۹۷۰ در سن بیست‌وهفت سالگی جان سپرد، درحالی‌که تا این زمان اوج و فرود «اتحادیه‌ی دانشجویان سوسیالیست آلمانی14» (اس. دی. اس.) را پشت سرگذاشته بود؛ جریانی که از میان چهره‌های شاخص آن او به‌طور چشم‌گیری هم پیچیده‌ترین نظریه‌پرداز آن بود و هم پس از رودی دوچکه15، پرشورترین سخن‌گوی16 آن. «اس. دی. اس.» اندکی پس از جنگ جهانی دوم [۱۹۴۶] به‌منزله‌ی شاخه‌ی جوانان حزب سوسیال‌دموکرات آلمان17 (اس. پ. د.) برپا شده بود. اما زمانی‌که حزب یادشده به سمت میانه چرخید18، «اس. دی. اس.» رادیکالیزه شد، که این امر در نهایت – در سال ۱۹۶۱- به طرد رسمی آن از جانب حزب مادر منجر گردید. از این پس، این سازمان در مسیر آن بود که به‌زودی به مهم‌ترین جریان دانشجویی آلمان [و به هسته‌ی اصلی جنبش اپوزیسیون فراپارلمانی] بدل شود، حتی با اینکه سیاست رسمی آن هرچه بیشتر به سمت مارکسیسم انقلابی سوق می‌یافت19. اهمیت تاریخی کرال در نقشی است که وی به‌سان رهبر «اس. دی. اس.» درست در سال‌های پیش و پس از مقطع ۶۸- ۱۹۶۷ ایفا کرد، یعنی در دوره‌ای که جنبش دانشجویی آلمان‌غربی به بالاترین نقطه‌ی روند اوج‌گیری خود رسیده بود. با این‌حال، مشارکت‌های نظری کرال به‌هیچ رو کم‌اهمیت و قابل چشم‌پوشی نیستند؛ و درعین حال این تلاش‌های نظری به‌هیچ‌رو از فعالیت‌های سیاسیِ پراتیکی که کرال همزمان درگیر آن‌ها بود، قابل تفکیک نیستند.

در این‌معنا، می‌توان گفت کرال رابطه‌ی خاص میان نظریه و پراتیک، که از مدت‌های مدید در محیط [سیاسی] پیرامون وی پرورش یافته بود، را به موضوع برجسته‌ و قابل تاملی بدل ساخت. نکته‌ی اساسی در گسترش «اس. دی. اس.» حضور اعضای مختلف آن، از جمله کرال، در «موسسه‌ی پژوهش‌های اجتماعی فرانکفورت» بود. در اینجا بود که دانشجویان آلمان غربی با حافظه‌ی شخصی ناچیز از دوران نازیسم، با آثار اولیه‌ی جورج لوکاچ، کارل کُرش، و دیگران، و نیز اندیشه‌های همچنان در حال تحولِ خودِ اعضای مؤسسه [مکتب فرانکفورت] مواجه می‌شدند. مکتب فرانکفورت به‌خودیِ خود کانون زنده‌ای از یک چپ عصر وایمار بود که در نهایت به‌دست هیتلر نابود شده بود. به‌همین مقیاس، این مکتب همچنین نشانگر وجود یک سنت مارکسیستیِ متمایز از سنت آلمان شرقی (در همسایگی نزدیک) بود. همکاران جدید مکتب فرانکفورت، موسوم به نسل دوم اعضای این مکتب، نظیر یورگن هابرماس و اسکار نِگت (Oskar Negt)، نیز اعتبار این مکتب را در میان کسانی که بعدها اقتدارستیز (anti-authoritarian) نام گرفتند ارتقا بخشیدند.

با این‌حال، برای رادیکال‌های جوانْ میراث مکتب فرانکفورت مبهم و چندپهلو بود. سردمداران این مکتب برای اینکه صرفاً طی دوره‌ی سلطه‌ی نازیسم و دهه‌های باز-ادغامِ (باز-تحکیمِ) پساجنگ20 بقای این مؤسسه را تضمین کنند، به توافقات مختلفی تن داده بودند. به‌‌گونه‌ی قابل توجهی، هم تئودور آدورنو و هم ماکس هورکهایمر (به‌منزله‌ی رهبران موسسه)، طی سال‌های گذشته به مواضعی عقب نشسته بودند که اگر آشکارا محافظه‌کارانه نبود، دست‌کم خاموشی‌گزین (quietist) به‌نظر می‌رسید؛ حداقل در نظر دانشجویانی که در حال الهام‌گیری از عصر جنبش‌های ضداستعماری، کارزارهای ضد مسابقه‌ی تسلیحاتی21 و اعتراضات علیه جنگ ویتنام بودند. در سال‌های پایانی دهه‌ی ۱۹۶۰ این مساله به رویارویی‌های مستقیم میان آدورنو و شاگردان خود وی منجر شد، که حادترین مورد آن در ژانویه‌ی ۱۹۶۹ رخ داد، زمانی‌که که آدورنو برای پایان‌دادن به یک آکسیون اِشغال دانشکده توسط دانشجویان، که از قضا به‌ ابتکار کرال شکل گرفته بود، از طریق تلفنْ پلیس را فراخواند. از همکاران پیش‌از جنگِ موسسه‌ی پژوهش‌های اجتماعی فرانکفورت تنها هربرت مارکوزه (که در این زمان ساکنِ سان‌دیه‌گو – ایالات متحد- بود) یک موضع پایدار انقلابی را حفظ کرده بود. پس، اگر رابطه‌ی نمونه‌وارِ22 بین [نسل] آلمانی‌های پساجنگ و والدین آنها به‌واسطه‌ی پرسش همدستی با نازیسم گسیخته شده بود، از میانه‌ی دهه‌ی۱۹۶۰ تا اواخر آن شکل‌گیری و ظهور یک شکاف ثانوی میان نسل‌های اول و دوم (و شاید سومِ) نظریه‌پردازان انتقادی قابل مشاهده بود.

در این بستر بود که کرال مدخله‌‌های شاخص خود را در هر دو ساحت نظری و پراتیکی انجام می‌داد. او در سال ۱۹۶۵ نگارش یک رساله‌ی تحقیقی زیر نظر آدورنو را آغاز کرد و همزمان درگیر فعالیت‌های روزانه‌ی «اس. دی. اس.» شد (به‌واقع، کرال پیش‌تر به‌لحاظ سیاسیْ راست‌گرا بود). درعین‌حال، در زمان درگذشت استاد سابق‌اش به‌سال ۱۹۶۹، او توانست نقد گزنده‌ای23 (نه چیزی کمتر) بر «تناقض‌ سیاسی نظریه‌ی انتقادی آدورنو» – تحت لوای سخنرانی‌ای به‌مناسبت درگذشت وی- ارائه کند. در زمان حیات کرال مطالب بسیار اندکی از وی منتشر شده بود. جدا از یادداشت‌برداری‌های حین مطالعه‌ برای کاربردهای شخصی، بیشتر متون به‌جا مانده از وی عبارتند از مقالات سمینارها [ی دانشگاهی] یا متون سخنرانی‌هایش، و یا متونی که به‌عنوان مصالح بحث برای جلسات نامحدودِ آموزش درونی24 (teach-ins) آماده کرده بود25. با این‌حال، کرال صدای شاخص و متمایزی در فرهنگ روشنفکریِ عبوسِ چپ نوی آلمان26 بود، که طنین خاص آن را اینک می‌توان از خلال صفحات ژورنال‌هایی نظیر «استدلال27»، و «نقد جدید28» بازیابی کرد، جایی‌که دغدغه‌های بی‌واسطه‌ی استراتژیکی و تاکتیکیِ مربوط به شرایط/مسایلِ روز، گرایش بدان دارند که در مجاورتی نزدیک با گفتاری نظری در بالاترین سطح تجرید قرار گیرند.

کرال مظهر این سیلان و تحرک بود. در نوشته‌های او، نکاتی که در آغاز سرراست به‌نظر می‌رسند، اغلب به برهان‌های نظری بغرنج منتهی می‌شوند، درحالی‌که موضوعات متن‌شناسانه و زبان‌شناختی (philological) به‌طور صاف‌وساده بافتار مبارزه‌ی روزمره را به خود می‌گیرند. چشم‌گیرترین نمونه‌ی این [نحوه‌ی] بیانِ دومرحله‌ایْ سخنرانی معروفی است که کرال به‌همراه دوچکه در یکی از کنفرانس‌های «اس. دی. اس.» (سپتامبر ۱۹۶۷) ایراد کرد. در این سخنرانی تحلیل گرایش‌های اقتصادی متاخر به‌سرعت به فراخوانی برای «تبلیغ نبرد مسلحانه در جهان‌سوم» می‌انجامد، که با «تبلیغ عمل در جوامع متروپل» تکمیل می‌شود29. آن‌چنان‌که آندرس رامسِی می‌گوید30، تأثیر این چرخش کلام می‌تواند «همانند [افزودنِ] هگل بر اسید31» گیج‌کننده باشد؛ گواینکه، فارغ از نارسایی‌های نثر کرال، تکانه‌ی اصلی او همواره روشن و آشکار است. مکتب فرانکفورت به‌گونه‌ای که وی آن را می‌شناخت گنجینه‌ای از ابزارهای نظری عرضه کرده بود، اما همه‌ی این‌ها به رویکرد [سیاسیِ] محافظه‌کارانه‌ای دوخته شده بود که وساطت دیالکتیکیِ نظریه و پراتیک را انکار می‌کرد. بیشترین پافشاری برای جذب میراث نظریه‌ی انتقادی از چشم‌انداز یک نظریه‌‌ی انقلابی (علیه‌ گرایش‌های هابرماس) از جانب کرال بود؛ یعنی، جذب میراث نظریه‌ی انتقادی از منظر «آموزه‌ای که برنهاده‌های آن جامعه را بر حسب دگرگون‌پذیری انقلابیِ32 آن توصیف می‌کنند33».

بنابراین، آثار وی نقدی درون‌ماننده‌‌ و سایه‌افکن (eclipse) بر سنت اصلیِ روشنفکرانه‌ای‌ست که خود او عمیقاً در آن فرو رفته بود. این امر شاید توضیح‌دهنده‌ی تأثیر تاحدی غریب بسیاری از مقالات کرال باشد. در مجموعه‌آثاری که تحت‌ عنوانِ «ساخت طبقاتی و مبارزه‌ی طبقاتی34» [پس از مرگ کرال] از وی منتشر گردید، ممکن است چنین به‌نظر برسد که او صرفاً با تردستی پرسش‌ها را دست‌کاری می‌کند، یا از آرای یک اندیشمند مارکسیست به اندیشمندی دیگر نقب می‌زند؛ با‌ این‌حال، جمع‌بندی‌های وی همواره به‌طور گریزناپذیری حاوی رویکرد رادیکالی به مسایل سیاسی انضمامیِ پیرامون اوست. دقت و موشکافی فلسفی وی گاه به نتایج جدلی راه می‌برد؛ از سوی دیگر، تحلیل‌های مشخص/انضمامی او اغلب به وادی زبان‌آوریِ گنگ و مبهم (obscure jargon) فرو می‌غلتد. با این‌همه، اگرچه این امر مایه‌ی تأسف است، اما درعین‌ حال محکم‌ترین شاخصی است که نشان می‌دهد کرال با چه شدتی خود را وقف کار نظری بلندپروازانه‌ی بناکردنِ یک مارکسیسم پسا-فرانکفورتی35 کرده بود، مارکسیسمی که برای خیزش‌های مقارن با سال‌های اندکی که او در حال نوشتن بود، بسنده باشد.

در مقاله‌ی «فلسفه‌ی تاریخ و دولت اقتدارگرا» (عنوان آلمانی این متن قدری متفاوت است36)، هدف کرال مرور نظریه‌های دولت، به‌ویژه نظریه‌های مربوط به دولت اقتدارگرا در دوره‌های بحران اقتصادی است، بدین‌منظور که [بتواند] امکان انقلاب در دوره‌ی زمانی معاصر خود (اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰) را بهتر توضیح دهد. این تلاش کرال، به‌طور قابل توجهی شکل احیای مقاله‌ی هورکهایمر در باب همین موضوع37 (به‌سال ۱۹۴۰) را به‌خود می‌گیرد؛ مقاله‌ای که حاوی قاطعانه‌ترین اظهارات رادیکال هورکهایمر بود و در سال‌های دهه‌ی ۱۹۶۰ به‌طور پرشوری توسط حلقه‌های [جوانان و دانشجویان] «اقتدارستیز38» خوانده می‌شد (برخلاف علاقه‌ی هورکهایمرِ پیرتر و محافظه‌کارتر). ما امیدواریم که متن ترجمه‌شده از کرال39 به‌رغم دشواری‌های آن بتواند به‌طور بسنده‌ای بیانگرِ خویش باشد؛ درنتیجه ما صرفاً به برخی از مسایلی که این مقاله در صدد نشان‌دادن آنهاست اشاره خواهیم کرد. از نظر ما مهم‌ترین جنبه‌های متن یاد شده به قرار زیر است: رابطه‌ی تغییریافته‌ی زیربنا و روبنا در سرمایه‌داری متاخر؛ ضرورت کاربستِ روش ماتریالیسم تاریخی بر روی خود آن؛ منسوخ‌شدگیِ40 نقد مارکسیسم سنتی بر اراده‌گرایی؛ زوال و انحطاط (degeneration) نظریه‌ی مارکسیستی در پی موج انقلابی اوایل دهه‌ی ۱۹۲۰؛ و وضعیت دولت فاشیسم و دولت رفاه به‌عنوان میانجی‌های میان سرمایه‌داری و سوسیالیسم. بنابراین، این مقاله زمینه‌ی [نظری] بسیار وسیع و مهمی را در بر می‌گیرد؛ گواینکه موارد یاد شده به‌یک‌ میزان پرورش و بسطِ بسنده‌ای نیافته‌اند. از این‌رو، به خواننده توصیه می‌شود که با این متن کرال همچون گزیده‌ای ناتمام از اندیشه‌ی او برخورد کند.

دولت اقتدارگرا از نظر کرال دقیقاً به چه معناست؟ می‌توانیم در اینجا اشاره‌ای از خود کرال را وام بگیریم تا به برداشت او از دولت اقتدارگرا، در هر دو جنبه‌ی نظری و پراتیک، نزدیک شویم، با این هدف که دریابیم چگونه ظهور دولت اقتدارگرا فُرم و افق مبارزه‌ی سیاسی را شکل می‌دهد. درحالی‌که مقاله‌ی کرال به شمار زیادی از نظریه‌پردازان ارجاع می‌دهد، دو شاخه‌ی فکری از میان آن‌ها اهمیتی اساسی دارند: یکی اندیشه‌های خود هورکهایمر درباره‌ی دولت اقتدارگرا؛ و دیگری نظریه‌ی سرمایه‌داری انحصاری41. از دید هورکهایمر، زمانی‌که (۱۹۴۰) در مجموعه‌ای به یاد والتر بنیامین درباره‌ی این موضوع می‌نگاشت، دولت اقتدارگرا می‌تواند در ذیل فاشیسم پدیدار شود، اما به‌همان سان نیز می‌تواند در هر چارچوب فرضی بدیلی ازجمله دولت رفاه سرمایه‌دارانه، و به‌ویژه سوسیالیسم دولتی ظاهر گردد. آنچه [از نظر هورکهایمر] معرف این دولت است نه شکل تجلی آن، بلکه رانه‌ی آن به سمت گنجاندن تضادهای درونی سرمایه‌داری و گرایش‌های بحران‌آور آنْ در کنترل سیاسیِ سنجیده و همه‌جانبه است. موجودیت دولت اقتدارگرا نه‌تنها شیوه‌های قهر و اجبار فرا-اقتصادی را شدت و گسترش بخشید، بلکه همچنین با تعلیق گرایش [درونی] سرمایه به بحران، شرایطی پایه‌ای را که برخی سنت‌های مارکسیستی امکان خیزش عمومی را وابسته به آن‌ها می‌انگاشتند از میان برداشت. با این‌حال، تحلیل هورکهایمر به‌جای آن‌که به عقب‌نشینی [نظری] وی منجر گردد، او را بدین سمت سوق داد تا از پراکسیس انقلابی‌ای استقبال کند (گیریم به‌اختصار) که به‌سختی با استدلال ناظر بر «شرایط کاملا بالغ/آماده» (properly mature conditions) همخوان است. هورکهایمر در این مقاله‌ی تاثیرگذار ضرورت تسخیر خودانگیخته‌ی نیروهای تولیدی توسط توده‌ها را، با [ضرورت] دور زدن دولت و رهاکردن کامل آن (abandoning) [چشم‌پوشی کامل از آن] ارتقا می‌دهد. هورکهایمر به‌طور چشم‌گیری تأکید می‌ورزد که: «برای امر انقلابی شرایط همواره بالغ بوده است42»43.

توضیف کرال از دولت اقتدارگرا عمدتا کاربستی از نظریه‌ی هورکهایمر بر وضعیت ویژه‌ی تاریخی است؛ شرایطی که توسط آن چیزی تعریف می‌شود که کرال آن را (در وهله‌ی نخست متأثر از تحلیل لنین از امپریالیسم) به‌سان جابه‌جایی از سرمایه‌داری رقابتی به سرمایه‌داری انحصاری توصیف می‌کند. برخلاف عیان‌بودنِ تأثیر هورکهایمر بر درک کرال از دولت اقتدارگرا (او حتی در پایان مقاله‌اش گفتاوردهایی از هورکهایمر را می‌آورد)، منبع اصلی فهم او از سرمایه‌داری انحصاری به‌طور روشنی بیان نشده است؛ درعوض، به‌نظر می‌رسد که آمیزه‌ای از آثار کلاسیک نظیر انگلس، لنین، و هیلفردینگ با آرای شماری از هواداران پساجنگِ تز سرمایه‌داری انحصاری مفصل‌بندی شده است. درحالی‌که اصطلاح «سرمایه‌ی انحصاری» به دفعات در مقاله‌ی کرال تکرار می‌شود، اما به‌طور نمایانی از سوی وی تعریف‌نشده باقی می‌‌ماند. این امر بی‌گمان بازتابی از مختصات ویژه‌ی محیط‌های رادیکال در آلمان غربی44 بود، که کرال در درون آن و رو به آن می‌نوشت؛ فضایی که این امر را مسلم می‌انگاشت که سرمایه‌داری وارد مرحله‌ی تاریخیِ نوینی شده است که مشخصه‌ی آن منافع اقتصادی انحصارگرایانه است. تفاسیر و برداشت‌های متنوعی در خصوص چیستی سرمایه‌داری انحصاری وجود داشته است (و دارد)، اما برای روشنی افکندن بر زمینه‌ی ذهنی کرال می‌باید اشاره‌ای بکنیم به کتاب پرنفوذ پل باران و پل سوئیزی، یعنی «سرمایه‌ی انحصاری» (۱۹۶۶)، که تأثیر ژرفی بر مارکسیسم چپ نو در آلمان بر جای گذاشت45. برمبنای دیدگاه باران و سوئیزی، جهان پس از جنگ جهانی دوم در سیطره‌ی شرکت‌های عظیمی بود که از طریق مداخله‌ی دولتی در برابر رقابت‌جویی شرکت‌های نورسیده محافظت می‌شدند. از چنین منظری، در دوره‌ی موسوم به عصر طلایی سرمایه‌داری، دولت‌ها در کنار این شرکت‌های عظیم می‌کوشیدند تا فضاهای مناسبی برای جذب ارزش‌های اضافیِ تولیدشده خلق کنند، اگرچه این بازارها (outlets) عمدتا شامل فعالیت‌های نظامی/تسلیحاتی و بخش مالی بودند. فهم کرال از سرمایه‌داری انحصاری مسلماً فراتر از مضمون کتاب یادشده بود؛ و با توجه به مطالعات کرال درباره‌ی نظریه‌ی ارزش، وی یحتمل حتی با مفهوم‌پردازی مناقشه‌انگیز باران و سوئیزی در باب «مازاد اقتصادی46» توافقی نداشت. درعین حال، نکته‌ای که باید در اینجا خاطرنشان کرد آن است که دولت اقتدارگرای مورد نظر کرال، یک شکل‌بندی دولتی‌ است که مناسب سرمایه‌ی انحصاری باشد.

هما‌ن‌گونه که وی [کرال] توضیح می‌دهد، دولت اقتدارگرا دربردارنده‌ی تمامی «ابزارهای سرکوبِ47» ضروری برای «به‌تعویق انداختن فروپاشی قطعیِ اقتصادی و خرابکاری در این امکان واقعی» است که پیکار متحد توسط پرولتاریا بتواند به سرمایه‌داری پایان بدهد. و سرانجام اینکه، نظریه‌ی کرال درباره‌ی دولت‌ اقتدارگرا بیش از آنکه مروری بر نظریه‌ی هورکهایمر یا دیگر نظریات مارکسیستی درباره‌ی دولت [اقتدارگرا] باشد، رد و انکاری است بر نظریه‌های پیشین درباره‌ی بحران و فروپاشی سرمایه‌داری، و نیز رد و انکار چیزی‌که وی در مقاله‌ی مرتبطی آن را «ایدئولوژی سوسیال‌دموکراتیکِ مهلکِ بین‌الملل دوم48» می‌نامد، دیدگاهی که «پیش‌بینی می‌کرد سرمایه‌داری بنا بر قانونی طبیعیْ سوسیالیسم را به‌وجود می‌آورد49». چنین سنت‌هایی جلوه‌وجلال خود را در سال‌های پس از جنگ جهانی اول از دست دادند، اگرچه برخی احکام و آموزه‌های معین آن‌ها همچنان نفوذ و تاثیرشان را در میان رهبران فکری50 چپ نوی آلمان51 حفظ کردند؛ همان کسانی که با سوءظن به خواست سیاسی نسل جوان‌تر می‌نگریستند و به‌شدت می‌کوشیدند آن‌ها را به تغییر مسیرشان متقاعد سازند. این همان گفتمانی است که کرال کوشید در آن مداخله کند.

آنچه در ترجمه‌ی مقاله‌ی برگزیده از کرال [در ادامه‌ی همین نوشتار] ناگفته مانده است شرایط تألیف این متن است که مقاصد سیاسی کرال از نگارش آن را روشن می‌سازد. این مقاله بنا بود در مستندات پرونده‌ی «دانشگاه سیاسی» (political university) که اعضای «اس. دی. اسِ.» فرانکفورت در مه ۱۹۶۸ در صدد تاسیس آن بودند گنجانده شود؛ یعنی در میانه‌ی اعتصابات دانشجویی علیه تصویب قوانین ننگینِ «وضعیت اضطراری52»، یا قوانین اضطراری (emergency laws). به‌موجبِ این قوانین، که اولویت‌ اصلی ائتلاف حاکم میان حزب سوسیال‌دموکرات و حزب محافظه‌کار دموکرات مسیحی (CDU) بودند، حقوق پایه‌ایِ مدنی/شهروندی در وضعیت‌های نامعلومِ اضطراری لغوشدنی بودند. از این‌رو، چپ‌های آلمان این قوانین را به‌منزله‌ی احیای سیاست‌های دوره‌ی نازی تلقی می‌کردند. اما باوجود اعتراضات خیابانی عظیم و اعتصابات گسترده در سراسر آلمان غربی قوانین یادشده سرانجام در ۳۰ مه ۱۹۶۸ تصویب شدند. در پی آن، ناکامی در تاثیرگذاری بر مسیر فرآیند قانون‌گذاری محرکی برای رشد بیشتر رادیکالیسم در فضای چپ نو گردید و همان‌گونه که کرال در مقدمه‌ی این مقاله (که در اینجا به‌انگلیسی برگردانده نشده است) یاد می‌کند، این رویداد نشان‌دهنده‌ی آن بود که «دیالکتیک اصلاح و انقلاب به‌طور تاریخیْ وامانده و بی‌رمق (exhausted) شده است53». یحتمل همین تناقض آشکاری که با پیشبرد یک قانون‌گذاری سرکوب‌گرانه54 از سوی دولتی سوسیال‌دموکرات عیان شده بود، انگیزه‌ی بی‌واسطه‌ی کرال در تدوین و نگارش مقاله‌ی تحلیلی‌اش بود. اما مداخله‌ی نظری‌ای که او از این‌طریق درصدد انجام‌اش بود این عقیده‌ی دیرین را آماج [نقد] خود قرار می‌داد که کنش انقلابیِ موفق وابسته به بلوغ (maturation) یا مساعدبودنِ شرایط عینی است. طی سال‌های ۱۹۶۰ به‌موازات رشد فزآیند‌ه‌ی رویکرد میلیتانت نزد «اس. دی. اس.»، اعضای آن از همه‌سو توسط نقدهای بی‌شماری بمباران می‌شدند، که شدیدترین آن‌ها از سوی دیگر بخش‌های خود «موسسه‌ی پژوهش‌های اجتماعی» [فرانکفورت] برمی‌خاست. نه هورکهایمر و نه‌ آدورنو، بلکه یورگن هابرماسِ جوان بود که خود را به‌سان تندترین منتقد خصم‌آمیز «اس. دی. اس.» معرفی می‌کرد. هابرماس در جریان مباحثه‌ای داغ با رودی دوچکه در ژوئن ۱۹۶۷، نه‌فقط «اس. دی.‌اس.» را به‌دلیل عدم ملاحظه‌ی شرایط مناسب برای پیکار انقلابی به «نخوت فکری55» متهم کرد، بلکه همچنین به‌گونه‌ای وقیح و رسوا [رویکرد] «اس. دی. اس.» را به‌منزله‌ی «فاشیسم چپ56» قلمداد کرد. از این‌رو، مقاله‌ی کرال را می‌باید به‌سان توجیهی برای پیکار مداوم و فزآینده در مواجهه با اتهامات اراده‌گرایی خوانش کنیم57. این مقاله فارغ از هر آن‌چه‌ که هست یا نیست، دفاعی پرشور از این برنهاد است که مادامی که «ماهیت استثمارگر58» رابطه‌ی سرمایه پابرجا باشد، شرایط برای مبارزه همواره بالغ/آماده خواهد بود59.

این عصاره‌ی مشارکت و سهم مقاله‌ی کرال در نظریه و پراتیک زمان خویش است. این مقاله نقدی است بر نقدهایی که از منظر ضدیت با اراده‌گرایی، با چپ اقتدارستیز آلمان‌غربی رویارو می‌شدند. اما در اینجا نباید از غامض‌ترین جنبه‌ی استدلال کرال غافل شویم. در دوره‌ای که وی در کار نوشتن دیدگاه‌هایش بود، منتقدانِ تز سرمایه‌داری انحصاری، نظیر پل ماتیک، پیروان این نظریه را با طرح این مساله مورد اتهام قرار می‌دادند که مداخله‌ی دولتیِ ضرورت‌یافته توسط سرمایه‌داری انحصاری می‌تواند همچنین امکان از میان‌بردنِ بحران اقتصادی و لغو فروپاشی [سرمایه‌داری] را به واقعیت بدل کند. پل ماتیک در مرور انتقادی‌اش بر کتاب سرمایه‌ی انحصاری به‌سال ۱۹۶۶بر این مساله تأکید نهاد که حتی اگر فعلیتِ گذرا و ناپایدار60 سرمایه‌داری انحصاری را بپذیریم، دولتی که از آن پشتیبانی می‌کند تنها «قادر خواهد بود که شرایط بحرانی را به تعویق بیاندازد، نه آنکه این شرایط را از میان بردارد61». درستی یا نادرستی این داعیه‌ی انتقادی‌ ماتیک که در نظر باران و سوئیزی دخالت دولتی می‌تواند امکان بحران را از میان بردارد، ورای چارچوب بحث کرال در این مقاله است. با این‌حال، این مساله ما را وامی‌دارد تا پرسشی را طرح کنیم که خوانندگان امروزیِ «فلسفه‌ی تاریخ و دولت اقتدارگرا» ممکن است آن را گوشزد کنند: آیا توصیف کرال از دولت اقتدارگرا پایان محتملِ بحران سرمایه‌دارانه را همچون پیش‌فرضی در نظر می‌گیرد؟ متأسفانه مقاله‌ی ترجمه‌شده از کرال برای پاسخ‌گویی به این پرسشْ قدری مبهم و ناروشن است. اما باید به‌خاطر داشت که رکود [اقتصادی] ۱۹۶۶ آلمان‌غربی که نشانه‌ای بر پایان به‌اصطلاح «معجزه‌ی اقتصادیِ62» پسا-جنگ بود و این کشور را بار دیگر به [وادی] فرازونشیب‌های انباشت سرمایه وارد کرده بود، هنوز در خاطره‌ی چپ نو تازگی داشت. برای کرال و بسیاری دیگر روشن بود که امکان بحران اقتصادی مسلماً ازمیان نرفته است. و کرال حتی در زمره‌ی کسانی بود که شکل‌گیری «ائتلاف بزرگ63» میان احزاب سوسیال دموکراتیک و دموکرات‌مسیحی را بخشا همچون پاسخی سیاسی به بازگشت این‌دست تلاطم‌های اقتصادی تلقی می‌کردند. پس، به‌جای اینکه دولت اقتدارگرا را، آن‌گونه که کرال در اینجا توصیف می‌کند، همچون «خروج سیاسیِ سرمایه از بحران اقتصادی» بپذیریم، بهتر است آن را [در امتداد توصیف دیگر کرال] به‌سان «ابزارهای سرکوب»ی که به سرمایه امکان می‌دهد تا بحران اقتصادی را به‌طور سیاسی میانجی‌گری کند به‌فهم درآوریم.

طی نیم‌دهه پس از وقوع بحران جهانی جاری (که خود تکمیلِ تاخیریافته‌ی64 بحران دهه‌ی ۱۹۷۰ است) شواهد مربوط به وساطتِ (mediation) آن توسط دولت همه‌جا مشهود است و [صرفا] شکل‌های متغیری به‌خود می‌گیرد؛ از به‌اصطلاح اقدام‌های ریاضتی تا نظامی‌گریِ پلیس. هیچ‌راهی برای تثبیت و محدودسازیِ (fix) سرمایه وجود ندارد، و مسلماً از طریق داخله‌ی دولتی نیز راهی برای تثبیت و محدودسازی آن وجود ندارد. هر اقدامی که دولت در پیش می‌گیرد تا بحران جاری را حل کند و از بازجریان‌یابی آن جلوگیری نماید، تنها به نفع سرمایه تمام می‌شود. همان‌طور که کرال هم می‌توانست بر آن تأکید نماید، تنها امیدی که می‌توانیم دررابطه با دولت داشته باشیم ناظر بر این بخت است که بتوانیم آن را نابود سازیم. اما دریغا که نابودسازی دولت، حتی دولت اقتدارگرا، هرگز به‌خودیِ خود منجر به نابودی سرمایه نمی‌گردد. هرچند، به‌همین ترتیب، بحران اقتصادی نیز به‌طور خودکار به براندازی دولت سرمایه منتهی نمی‌شود.

پس [مقاله‌ی] «فلسفه‌ی تاریخ و دولت اقتدارگرا» را می‌باید هم‌پیوند با اثر معاصر یوهانس آگنولی65 درباره‌ی همین موضوع تلقی کرد. هر دو متنْ تلاش‌هایی مشترک برای ارتقای نظریه‌ای در باب دولت هستند که در این‌خصوص به انواع مختلف تقلیل‌گرایی مارکسیستیِ زمان خود (دولت به‌سان شکل تماماً خودمختار یا تماماً تابع و خادمِ منافع سرمایه) تن نمی‌دهند. همچنین، این مقاله فی‌نفسه می‌تواند به‌طور موجهی بخشی از پیش‌تاریخِ «گفتمان استنتاج دولت66»‌ در دهه‌ی ۱۹۷۰ تلقی گردد، مباحثاتی که در بستر آنها این موضوعات در گستره‌ی به‌مراتب وسیع‌تری مفهوم‌پردازی شدند. دقیقاً در امتداد یا علیه مداخلات نظری کرال و آگنولی و معاصران آن‌ها در مقطع ۱۹۶۸ (و نیز نظریه‌های ارتدوکس دولتْ برآمده از احزاب کمونیست شرقی و غربی) بود که چند سال‌ بعد اندیشمندانی چون کلاوس اوفه (Claus Offe) و المار آلتفاتر (Elmar Altvater) پاسخ‌های نظری خود را مدون ساختند. همچنین به‌موجب این پویش‌های نظریِ بعدی بود که امکان تکمیل پیوندهای مفقوده در نوشته‌های کرال درباره‌ی دولت فراهم گشت. اما به‌واقع، بزرگترین میراث نظری کرال به‌هیچ رو در این حوزه[یعنی نظریه‌ی دولت] جای ندارد، بلکه مربوط به موضوعاتی است که نخستین بار در تلاش‌های نظری کرال برای بازسازی منطق کالا و شکل ارزش آن67 مطرح شدند؛ تلاش‌هایی که به‌زودی در پیکر گفتمان‌هایی جذب شدند که با نام «خوانش جدید مارکس68» (NML) یا «نظریه‌ی شکل ارزش69» و یا اصطلاحاً مکتب «منطق سرمایه70» شناخته می‌شوند71. این سابقه‌ی نظری بخشا دال بر تلاش‌هایی همسو و همگرا در تحول نظریه است، تا نسَب‌بردنِ مستقیم. همانند کرال، هانس‌گئورگ بکهاوس و هلموت رایشلت (چهره‌های کلیدی در تاریخچه‌ی NML) نیز تحت نظر آدورنو در «موسسه‌ی پژوهش‌های اجتماعی فرانکفورت» تحصیل کردند؛ در مورد این هر سه نفر، رویدادهای دهه‌ی ۱۹۶۰ بازگشتی به پایه‌های نقد مارکسیستی بر اقتصاد سیاسی را برانگیخت؛ یعنی چرخشی نظری نسبت به مشغله‌های فرهنگی‌ای که بر بیشتر آثار متاخر آدورنو غلبه داشت. بنابراین، نقطه‌ی عزیمت آن‌ها مشابه بود.

هرچند بک‌هاوس و رایشلت از این نعمت برخوردار بودند که بتوانند طی چهل‌سال و اندی پس از آن مقطع دلالت‌های بصیرت‌های نظری آغازین خود را توسعه بخشند. کرال از چنین بخت و موهبتی برخوردار نشد. مرگ ناهنگام وی در فوریه‌ی ۱۹۷۰ «اس. دی. اس.» را از یکی از درخشان‌ترین ستاره‌هایش محروم ساخت. هرچند تا آن زمان این سازمان در مسیر گام‌های پایانی خود قرار گرفته بود. در پی آن به‌زودی دوره‌ی موسوم به «گروه‌های کمونیستی» (K-Groups)، فرارسید، یعنی دوره‌ی رشد فعالیت‌های احزاب و سازمان‌های بسیار خُرد مارکسیست-لنینیستی، که به‌لحاظ جهت‌گیری‌های سیاسی‌شان عموما مائوئیست بودند.

پس خیزش دانشجویی [نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۱۹۶۰] یا جنبش دانشجویانِ «اقتدارستیز» عمدتا به‌نفع [ظهور] انضباط انقلابی ضروریِ مفروضْ72 سرکوب و منحل گردید؛ به‌بیان دیگر، به سمت مبارزه‌ی مسلحانه رانده شد و یا در عرصه‌ی خودبه‌خودگرایی آنارشیستی73، و یا ضدفرهنگ‌ِ غیرسیاسی74 پراکنده و مضمحل گردید. البته پس‌ماند دیگری هم از آن [جنبش] وجود داشت که امروزه پایاترین میراث سیاسی چپ نوی آلمان محسوب می‌شود: «راهپیمایی طولانی از میان نهادهای دولتی75»، مسیری که مستقیماً به برپایی و تاسیس «حزب سبز» منجر شد، حزبی که به‌زودی همانند حزب سوسیال‌دموکراتِ پیشارویِ خود، تمایل به حکومت مشترک (ائتلافی) با حزب دموکرات‌مسیحی را نشان داد. اعضایی از حزب سبز که در چنین پویش‌هایی نقش مهمی بر عهده داشتند، در بسیاری موارد از مدار «اس. دی. اس.» عبور کرده‌اند. همچنین، مشارکت‌های بعدی در نظریه‌ی انتقادی آلمان نیز اغلب همانند شرح‌حالی از فعالین سابق آن جنبش خوانش می‌شدند. با این‌حال، وحدتی که زمانی این سازمان فراهم ساخته بود، به‌طور احیا-ناپذیری از دست رفته بود. خود «اس. دی. اس.» آشکارا یک‌ماه پس از مرگ کرال منحل گردید. نوشته‌های اساسی کرال اگرچه یک‌سال پس از مرگ وی گردآوری و منتشر شدند، اما این نوشته‌ها به‌سرعت به قلمرو [مطالعات]‌ صرفاً تاریخی انتقال یافتند.

کرال به‌هیچ وجه یک چهره‌ی تماما محبوب نبود. قاطع‌ترین انتقاد نسبت‌به‌ وی به‌واسطه‌ی پرتاب یک گوجه‌فرنگی بیان شد76: در سپتامبر ۱۹۶۸ در جریان برگزاری کنگره‌ی «اس. دی. اس.» در فرانکفورت گوجه‌ای که [به‌اعتراض] از سوی زیگفرید روگر (Sigrid Rüger)، فعال فمینیست، پرتاب شده بود بر صورت کرال نشست. روگر علیه [رویه‌ی] سلطه‌ی مردانه در درون سازمان فعالیت می‌کرد. اولریکه ماینهوف به زودی ستونی [روزنامه‌ای] در تأیید این «حمله» نگاشت. این رویداد از آن پس به‌منزله‌ی لحظه‌ای تعیین‌کننده در فمینیسم آلمان بازشناسی می‌شود77. گرچه ملاحظه‌ی وسیع‌تر این اپیزود از چارچوبِ نوشتار حاضر در معرفی کرال فراتر می‌رود، شاید دست‌کم بتوانیم پند کوتاهی از مارکس را توصیه کنیم که خود کرال به‌قدر کافی مشتاق نقل‌کردنِ آن بود: «سلاح نقد نمی‌تواند به‌راستی جایگزین نقد سلاح‌ها گردد».

 

*  *  *

فلسفهی تاریخ و دولت اقتدارگرا78

هانسیورگن کرال

«اگر سوسیالیسم نامحتمل است، تحققیابی آن نیازمند عزم جانساختِ هرچهفزونتری است. آنچه بر سر راه سوسیالیسم ایستادگی میکند، نه دشواریهای تکنیکیِ انجام و اجرای آن، بلکه دستگاه سلطهی طبقهی حاکم است».

هاینریش رگیوس79

پیش‌بینی‌های اقتصادی انتقادیِ ماتریالیسم تاریخی درباره‌ی مسیر طبیعی دنیای سرمایه‌دارانه مورد تأیید و تصدیق قرار گرفته‌اند. شرایط برای فروپاشی و بحران سرمایه فراهم شده‌اند؛ گرایش تاریخی انباشت سرمایه‌دارانه از مدت‌ها پیش به‌درجه‌ی تراکم و تمرکزی که مارکس و انگلس به‌سان مرز تاریخیِ به‌طور طبیعی ایجادشده‌ی آن مشخص کرده‌اند80، رسیده است. تشکیل دولت اقتدارگرا درست همان‌قدر بیانی از «بحران نهایی» است که [این دولت] نمودی است از موفقیتِ به‌طور سیاسی وساطت‌شده‌ی موقتی در مدیریت این بحران در جهت علایق سرمایه‌ی انحصاری. محققان مدت‌های مدید در این امر تردید و واهمه داشته‌اند که بحرانِ فروپاشی اقتصادی، پایان سیاسی صورت‌بندی اجتماعی سرمایه‌دارانه را به‌همراه نداشته باشد:‌

«حتی اگر نظریه‌ی فروپاشی عظیم به‌سان یک نظریه‌ی اقتصادی درست باشد، پیامدهای سیاسی روشن و نامبهمی به دنبال آن نمی‌آید. اگر درست باشد که فرآیند تولید سرمایه‌دارانه ضرورتاً می‌باید به فروپاشی این [نظام] تولید منجر گردد، این امر هنوز به‌معنای آن نیست که در پی یک فروپاشی سیاسی [ضرورتا] می‌باید یک فروپاشی سیاسی برآید. به‌‌همان میزان، این امکان وجود دارد که طبقه‌ی حاکم از [امکان] فروپاشی تهدیدگر نظام‌ سرمایه‌داری به این استنباط برسد که می‌باید از ابزارهای سیاسی به‌گونه‌ای استفاده کند تا [بتواند] از اینکه این فروپاشی [اقتصادی] به‌لحاظ سیاسی هم منشاء اثر واقع شود، جلوگیری کند81».

فرضیه‌ی فرانتس نویمان برای ماتریالیسم تاریخی، به‌منزله‌ی تنها الگوی عام [Formtypus] و تاکنونیِ نظریه‌ی انقلابی، جالب توجه است؛ یعنی الگوی عامی از دکترینی که برنهاده‌های آن جامعه را برحسب دگرگونی‌پذیری انقلابی آن توصیف می‌کنند. یکسان‌گرفتنِ بحران اقتصادی نهایی سیستم با حذف بحران از سراسر جامعه، در مغایرت با تمامی تعین‌های نظری ساختاربخشِ مفهوم ماتریالیستی تاریخ در آموزه‌های مارکس و انگلس خواهد بود. گرایشی به‌سوی فروپاشی اقتصادی (economic breakdown) تعمیم‌یافته بر حسب [مفاهیم] فلسفه و تاریخ و نظریه‌ي اجتماعی دلالت بر آن خواهد داشت که انسان‌ها به‌طور گریزناپذیری زیر نیروی خُردکننده‌ی (heel) یک هستی اجتماعی قرار دارند که فراسوی کنترل آگاهانه‌ی آن‌ها قرار دارد؛ درنتیجه، انقلاب امری محال و نامربوط (absurdity) به فرآیند تاریخی است. درعین‌ حال، «نبرد نهایی» (final battle) مسلماً می‌باید این دکترین ماتریالیستی ژنده و نخ‌نمای (shabby) واقعیت سرمایه‌دارانه را که برمبنای آن هستی مادیْ آگاهی را تعیین می‌کند، لغو و منسوخ سازد (annul). اینکه تاریخی که بشریت می‌سازد، به‌طور آگاهانه نیز ساخته می‌شود، اینکه «نوع‌بشر کار جدیدی را آغاز نمی‌کند، بلکه آگاهانه کار قبلی‌اش را به ثمر می‌رساند»، یک الزام اساسیِ رهایی‌بخش و کانونیِ مفهوم‌پردازی مارکس از تاریخ است82.

بنابراین، منطق طبیعی توسعه‌ی سرمایه‌دارانه، که برپایه‌ی آن «تولید سرمایه‌دارانه با استواری یک‌ فرآیند طبیعی نفی خود را ایجاد می‌کند» به‌معنای باوری خوش‌بینانه به پیشرفت به‌سان نوعی تقدیر نیست83. قوانین طبیعی جامعه‌ی سرمایه‌داری در مقایسه با قوانین خودِ طبیعت یا طبیعت اول{erste Natur} دارای ساخت کیفیتا متفاوتی هستند. این قوانین قابل براندازی و موقوف‌سازی (abolish) هستند؛ وجود مجرد آن‌ها بر آگاهی کاذب (false consciousness) تولیدگران نسبت به تولید خودشان متکی است. اعتبار عینی قانون گرایش نزولی نرخ سود به‌همان شیوه‌ی قانون فیزیکی جاذبه پابرجا (تغییرناپذیر) نیست. چنین دیدگاه‌هایی [که این قوانین را همسان می‌انگارند]، از مقلدان مارکس (Marx’s epigones) در بین‌الملل دوم به‌جای مانده‌اند؛ کسانی که از دید آن‌ها اندیشه‌ی پیشرفتِ توقف‌ناپذیر بشر برپایه‌ی قوانین طبیعی، پرولتاریا و نیز خود آن‌ها را از وظیفه‌ی آزادسازی انقلابی84 معاف ساخته است، حتی در حد توجیه و عقلانی‌جلوه‌دادن خیانت رفرمیستیِ خودشان85.

والتر بنیامین در مقابلِ «مذهب سوسیال‌دموکراسیِ» یوزف دیتسگن86 («هر روز جهت و هدف ما روشن‌تر می‌شود و مردم هر روز هوشیارتر می‌شوند»)، نقد دقیق‌اش بر مفهوم سوسیال‌دموکراتیکِ زمان را به‌کار می‌بندد؛ نقدی که به‌موجبِ آن فرمول‌بندی‌ تاریخ به‌سان یک پیوستار زمانیِ فراترازنده (transcendental) درحقیقت توجیهی برای یک زمان-آگاهیِ تاریخ‌زُدایی‌شده87 فراهم می‌آورد که به‌واسطه‌ی استثمار، همچون زمانِ کارِ تغییرناپذیر تجلی می‌یابد:

«نظریه‌ی سوسیال‌دموکراتیک و بیش‌ از آنْ پراتیکِ مربوط به این نظریه، توسط یک مفهوم‌پردازی از پیشرفت (progress) شکل‌ گرفت که با واقعیت همخوانی نداشت، بلکه داعیه‌هایی جزمی را طرح کرده است. … مفهوم پیشرفت تاریخیِ نوع‌ بشر از مفهوم پیشروی بشر از خلال یک زمان خالی و همگن88 جدایی‌ناپذیر است. نقد چنین مفهومی از پیشروی می‌باید پایه‌ی هرگونه نقادیِ خود مفهوم پیشرفت باشد»89.

تثبیتِ عملیِ سرمایه‌داری از طریق رفرم اجتماعی، و ارتقای این رویه به سطح یک اصل تاریخی، با بازگشت مبتذل فلسفه‌ی تاریخ بورژوایی در نظریه‌ی سوسیال‌دموکراسی مطابقت داشته است. برنشتاین به‌منزله‌ی نوعی کانت سوسیال‌دموکرات‌شده، غایت‌گراییِ عقلانیت مستتر در طبیعت را، در یک بسته‌بندی‌ عامه‌پسند، به‌‌عنوان رشد فرگشتیِ سرمایه‌داری به‌سمت سوسیالیسم به تاریخ نوع بشر نسبت می‌دهد. او نابخردی منطقیِ توسعه‌ی سرمایه‌دارانه را به‌سان مسیر عقلانی خودِ تاریخ جهان می‌ستاید. درنتیجه، انتظار می‌رود که تاریخ آن چیزی را اجرا کند که پراتیک انقلابیِ یک پرولتاریای وحدت‌یافته می‌تواند به انجام برساند. در مقابل، مارکس و انگلس به‌طور منسجم تأکید می‌ورزند که:

«تاریخ هیچکاری انجام نمی‌دهد؛ هیچ ثروت عظیمی ندارد؛ و هیچ نبردی را برپا نمی‌دارد. این انسان، انسان واقعی و زنده است که همه‌ی این‌ها را انجام می‌دهد؛ و اوست که [از چیزی] برخوردار است و پیکار می‌کند؛ تاریخ چونان شخصِ مجزایی‌ نیست که از انسان برای دست‌یابی به اهدافِ خودش استفاده می‌کند؛ تاریخ چیزی نیست مگر فعالیتِ بشر در پی‌گیری اهداف خویش»90.

سوسیال‌رفرمیسمْ رازآمیزیِ ایده‌آلیستی تاریخ، آن‌گونه که نزد هگل‌ جوان هم مشهود است را تکرار می‌کند؛ یعنی تاریخ به‌منزله‌ی «شخصی مجزا، یک سوژه‌ی متافیزیکی که انسان‌‌های واقعیِ منفرد صرفاً حاملان آن هستند»91. سوسیال رفرمیسمْ عینیت دوپهلوی (ambivalent objectivity) قانون ارزش را سنگ‌واره و منجمد می‌سازد؛ قانونی که به‌راستی خود را بر فراز سر افرادی قرار می‌دهد که سپس به عامل‌های تصادفی سرمایه‌ی در فرآیند (capital-in-process) فروکاسته می‌شوند؛ قانونی که به‌شیو‌ه‌ی یک قانون طبیعیْ خود را همچون یک تاریخ طبیعیِ بی‌تفاوت و بی‌رحم تحمیل می‌سازد. مطابق نظر مارکس و لنین، تنها بحران پایانی است که با ضرورت یک قانون طبیعی به‌وقوع می‌پیوندد، نه آزاد‌سازی انقلابی و کمتر از آنْ یک جامعه‌ی عقلانی؛ و این نقدی است که شالوده‌ی فکری نظام‌مند آثار اولیه‌ی گئورگ لوکاچ را برمی‌سازد:

«لنین کاملاً برحق بود که در برابر جبهه‌ی دیدگاه‌هایی موضع‌گیری کند که به‌گونه‌ای مکانیکی و تقدیرگرایانهْ بحران امپریالیستیِ سرمایه‌داری – بحرانی که خود وی وسیعا آن را درک و تحلیل کرده بود – را چاره‌ناپذیر می‌انگاشتند؛ او می‌گوید هیچ موقعیتی نیست که در-خود و برای‌ِ خود به‌طور مجردْ گریزناپذیر باشد. پرولتاریا، کنش پرولتاریا راه برونرفت از این بحران را بر روی سرمایهداری میبندد. البته این امر که پرولتاریا بتواند در چنین جایگاهی باشد که راه‌حل بحران وابسته به [عملکرد] آن باشد، پیامدی است از ضرورت اقتصادیِ قوانین طبیعی. اما این قوانین طبیعی فقط بحران را تعیین می‌کنند و تعیین این‌که این بحران بتواند به راه‌حلی از نوع سرمایه‌دارانه‌ دست‌پیدا کند، ورای کارکردهای آن‌هاست. اثرات مهارنشده‌ی (unhindered) این بحران راه‌حل دیگری را ممکن می‌سازند: سقوط مشترک طبقات ستیزنده، یا پسرفتی به یک وضعیت بربریت. قوانین طبیعیِ پویش سرمایه‌دارانه تنها می‌توانند جامعه را به‌سمت بحران نهایی هدایت کنند، [اما] قادر نیستند مسیری را نشان دهند که به برون‌رفت از این بحران منجر می‌گردد92».

بحران نهایی که به‌طور تاریخی فروپاشی اقتصادیِ رابطه‌ی سرمایه را اعلام می‌دارد، ضرورتاً پرولتاریا را برنمی‌انگیزد، بلکه درعوض امکان عینی درهم‌شکستن و فراروی از ساختارهای قدرت اقتصادی‌، که طی سده‌ها ازطریق ابزارهای ارعاب‌گرْ درونی‌ شده‌اند (همچون نمود واقعیِ سرمایه‌دارانه‌ی قانون‌مندی طبیعی) را به پرولتاریا عرضه می‌کند؛ امکانی عینی برای پرولتاریا در جهت روشن‌سازی خاطره‌ی تارشده‌ی استثمار در سراسر گذشته‌ی تاریخی93 و دست‌یابی به آگاهیِ طبقاتی‌ای که به میانجی‌‌گری‌های سیاست و اقتصاد در سطح کل جامعه (کلیت) واقف است. این امر سپس می‌تواند به تغییر جایگاه پراکنده‌ی توده‌های مزدبگیر به‌سان طبقه‌ای در-خود به [جایگاه‌] سوژه‌گی انقلابی و یک سازمان به‌لحاظ عینی مصممِ معطوف به مبارزه‌ی طبقاتیِ پرولتاریایی مادیت ببخشد. آزادسازی تنها می‌تواند از طریق آگاهی و اراده‌ی استثمارشدگان رخ دهد، وگرنه به‌هیچ‌وجه روی نخواهد داد.

با این‌حال، همان‌طور که مارکس، انگلس، لنین و رزا لوگزامبورگ تأکید کرده‌اند، دیکتاتوری سرمایه به‌شیوه‌های تاریخا متفاوتی گریزگاهی از این بحران نهایی پیدا می‌کند. یک دیالکتیکِ به‌لحاظ تاریخی افراطی از فازهای انحصاری و امپریالیستی در فروپاشی صورت‌بندی اجتماعی سرمایه‌دارانه به‌ دو راه‌حلِ (resolution) به‌طور عینی محتمل راه می‌برد؛ یکی در مقیاس تاریخ جهانی و دیگری در بُعد تاریخ نوع [بشر]: نابودی تاریخی سیستم [مسلط] ازطریق تولیدکنندگان هم‌بسته و خودآگاه، که «جهشی به قلمرو آزادی» (انگلس) است؛ و یا وگرنه بازتولید کور «قلمرو ذهنی ناآگاه حیوانی» و پیشاتاریخِ سرمایه‌دارانه94؛ به‌بیانی دیگر: «یا گذار به سوسیالیسم یا پس‌رفت به بربریت». رزا لوگزامبورگ بیش از پنجاه سال پیش [از زمان نگارش این متن: ۱۹۶۸] در اشاره به جنگ جهانی اول این بدیل تاریخی-جهانی را که امپریالیسم بر پایه‌ی آن با بشریت مواجه می‌شود بیان کرده است:

«امروزه ما دقیقاً با همان انتخابی مواجهیم که یک نسل پیش‌تر فردریش انگلس آن را پیش‌بینی کرده بود: یا غلبه‌ی امپریالیسم و فروپاشی تمامی تمدن همانند روم باستان، با کاهش مفرط جمعیت، ویرانی، انحطاط95 و یک گورستان عظیم؛ و یا پیروزی سوسیالیسم که به‌معنای پیروزی پیکار فعالانه و آگاهانه‌ی پرولتاریای بین‌المللی علیه امپریالیسم و شیوه‌ی غالب آن، یعنی جنگ، است. این تنگنا و دوراهی خطیری پیشِ رویِ تاریخ جهانی است، یک «یا این یا آن96»؛ کفه‌های این ترازو (scales) در برابر تصمیم پرولتاریای دارایِ آگاهی طبقاتی در نوسان است. آینده‌ی تمدن و بشریت وابسته به آن است که آیا پرولتاریا شمشیر انقلابی خود را دلیرانه به سوی کفه‌های این ترازو پرتاب می‌کند، یا نه97».

«تصمیم تاریخی-طبیعی98» به‌نفع بربریت فاشیستی و قدرت مخرب نیروهای تولیدی مجهز به فناوری پیشرفته‌ در سرمایه‌داری متاخر، و به نفع خطر یک فاجعه‌ی اتمی ویرانگرِ کل جامعه، همگی مؤید خصلت تاریخی-جهانی و تاریخی-نوعیِ99 بدیلی‌ست که فاز فروپاشی سرمایه‌دارانه پیشِ رویِ نوع بشر قرار داده است: پرسش یک زندگی بهتر به‌طور ناگشودگی در سطح تاریخ جهانی هم‌بسته است با مساله‌ی بقای صرف؛ بحران نهایی نوع [بشر] (species) را با پرسش مربوط به بقای خویش مواجه می‌سازد.

دولت اقتدارگرا، برون‌رفت سیاسی سرمایه از این بحران اقتصادی است. قدرت قهری فرا-اقتصادیِ مطلق‌گشته‌100ی آن، که نوعا توسط اجبار بناپارتیستیِ قرن نوزدهمی و ارعاب فاشیستی قرن بیستمی بازنمایی می‌شود، ابزارآلات سرکوب101 لازم برای به‌تعویق‌انداختنِ فروپاشی اقتصادی قطعی و نیز مختل‌سازی (sabotage) این امکان واقعی که کنش «پرولتاریای متحد» بتواند سیستم سرمایه‌داری را به یک «پایان غیرطبیعی102» برساند، مهیا می‌سازد. توصیف پدیدارشناسانه‌ی تالهایمر (که به‌درستی در پیوند با تاریخ‌نگاری ماتریالیستی مارکس درباره‌ی رژیم لویی بناپارت پیش می‌رود) از یک هم‌ارزی ساختاری میان شکل‌های بناپارتیستی و فاشیستیِ تجلیِِ دولت اقتدارگرا سخن می‌گوید، که برپایه‌ی سازوکار «استقلال قوه‌ی اجرایی103» در برابر بورژوازی104 بنا می‌گردد؛ بورژوازی‌ای که به‌منظور حفظ هستی و سیطره‌ی اقتصادی‌اش، قدرت سیاسی خود را باچشمانی بسته به «دیکتاتوری یک ماجراجو و دارودسته‌‌اش» محول می‌کند. با وجود این‌، چنین توصیفی نباید ما را بدین‌سمت سوق دهد که تفاوت‌های اساسی میان این دو [شکلِ تجلی دولت] را نادیده‌ بگیریم، تفاوت‌هایی که از تغییرات درون خود فرآیند تولید اقتصادی ناشی می‌شوند، و به تراکم مستمر سرمایه مربوط‌اند.

فاز نهایی انحصاری و امپریالیستیِ سرمایه‌داری رابطه‌ی میان ارزش‌افزایی و بحران را دگرگون می‌سازد. سرمایه‌ی انحصاریْ سرمایه‌ی بحران (Krisenkapital) است که به مقصد درست {intentione recta} معطوف شده است و نیازمند مداخله‌ی بی‌وقفه‌ی دولت در فرآیند ارزش‌افزایی اقتصادی است، که این امر در نهایت دولت را به‌جایگاه [پیکریابی] مادی کل سرمایه‌‌داران105 ارتقا می‌دهد. اگر تحلیل‌های اولیه‌ی هورکهایمر را دنبال کنیم، فاشیسم یک ملازم بالقوه‌ی سرمایه‌ی انحصاری است که دولت می‌تواند آن را در هر زمانی فعلیت ببخشد (actualize). انگلس می‌نویسد «در هر حالت، با تراست‌ها یا بدون آنها»:

«نماینده‌ی رسمیِ جامعه‌ی سرمایه‌داری – دولت – در نهایت مجبور خواهد شد هدایت تولید را برعهده بگیرد. این ضرورتِ تبدیل [سرمایه] به دارایی دولتی در وهله‌ی نخست در مؤسسات بزرگ مربوط به مراودات و ارتباطات – نظیر اداره‌ي پست و تلگراف، راه‌آهن – مشاهده می‌شود. … اکنون تمام کارکردهای اجتماعی سرمایه توسط کارمندان حقوق‌بگیرِ دولت انجام می‌شود. … اما تبدیل سرمایه (یا به شرکت‌های سهامی106 و تراست‌ها، و یا به مالکیت دولتی) سرشت سرمایه‌دارانه‌ی نیروهای مولد را ملغی نمی‌سازد … و دولت مدرن بار دیگر صرفاً سازمانی‌ست که جامعه‌ی بورژوایی به‌خود می‌گیرد تا شرایط بیرونی شیوه‌ی تولید سرمایه‌دارانه را در مقابل دست‌اندازی‌ها و تخطی‌های خواه کارگران و خواه سرمایه‌داران منفرد تأمین نماید. دولت مدرن، فارغ از نوع شکل آن،‌ اساساً یک ماشین سرمایه‌دارانه است، دولت سرمایه‌داران، شخصیت‌یابیِ ایده‌ال کلِ سرمایه‌ی ملی107. … کارگران، کارگران مزدی باقی‌ می‌مانند، یا همان پرولترها. رابطه‌ی سرمایه‌دارانه [در قالب دولت مدرن] از میان نمی‌رود، بلکه درعوض به یک سر [سری بر فراز یک پیکر] منتقل می‌گردد»108.

نظریه‌ی دولت اقتدارگرا، توسط این نقطه‌ی‌پایان تاریخیِ رابطه‌ی سرمایه تعیین می‌گردد؛ اگر بنا باشد مفهوم سرمایه‌داری متاخر واجد چیزی بیش از یک معنای صوری باشد، دراین‌صورت این مفهوم می‌باید در بافتار فلسفیتاریخیِ گرایش به‌سمت سرمایه‌داری دولتی، آن‌‌گونه‌ که انگلس آن را توصیف کرد و هورکهایمر آن را به‌طور نظری بسط داد، جای داشته باشد:‌

«این نظریه‌ی پایان109 از موقعیتی برمی‌آید که همچنان چندپهلو و مبهم است، و [بنابراین]‌ خود این نظریه نیز مبهم است: یا متکی بر فروپاشی از طریق بحران اقتصادی است، که دراین‌صورت تثبیت به‌میانجیِ یک دولت اقتدارگرا، آن‌گونه که انگلس آن را پیش‌بینی کرد، را در بر نمی‌گیرد؛‌ و یا وگرنه این نظریه استیلای دولت اقتدارگرا را پیش‌بینی می‌کند، درنتیجه [سناریوی] فروپاشی از طریق یک بحران را، که همواره توسط اقتصاد بازار تعریف می‌شد، از دور خارج می‌سازد. اما سرمایه‌داری دولتی بر بازار غلبه می‌یابد و بحران را برای استمرار آلمان ابدی110 تجسم می‌بخشد»111.

نقد اقتصاد سیاسی اگر نخواهد در تجرید پیش‌گویانه112 تباه گردد، می‌باید در نقطه‌ای که توسط خود مارکس و انگلس به‌منزله‌ی نقطه‌ی پایان تاریخی سرمایه تعیین شده است، از ضرورت علمی گسست حاصل کند. با این‌حال، سنخ نظریه‌ی انقلابی همچنان در مورد فاز پایانی سرمایه‌داری کاربست می‌یابد، فازی که بخشا اما نه‌تماما توسط شکل تجلی‌ تاریخی دولت اقتدارگرا و تقدم اقتصادی فزآینده‌ی امر سیاسی113 خصلت‌بندی می‌شود. پرسشی بسیار بحث‌انگیز است که آیا نظریه‌ی انقلابی به‌‌سان نقد اقتصاد سیاسی همچنان امکان‌پذیر است، یا می‌باید هم‌اینک تدوین گردد، آن‌گونه که مارکوزه تلویحا به‌سان نقدی بر فناوری سیاسی مفروض می‌گیرد. البته، جزم‌گرایان هنوز هم با نظریه‌ی انقلابی چنان برخورد می‌کنند که گویا توسعه‌ی تاریخیِ بیشترِ آن امکان‌پذیر نیست. نقد اما حیات نظری انقلاب است. خطایی منطقی114 خواهد بود که ادعا کنیم دکترینی نظیر ماتریالیسم تاریخی که عمدتا نظریه‌ای درباره‌ی تاریخ و تغییر آگاهانه است، خود می‌باید بی‌نیاز از هیچ تغییری، از تاریخ [و روند تاریخی] برکنار نهاده شود. با دگرگونی تاریخی داده‌های اجتماعی، گزاره‌های ماتریالیسم تاریخی درباره‌ی این داده‌ها نیز می‌باید تغییر یابند. تاریخ‌مندیِ (historicity) نظریه، کاربست انتقادیِ ماتریالیسم تاریخی بر روی خود آن را می‌طلبد، همان‌گونه که کارل کُرش اهمیت آن را مطرح ساخت. ماتریالیسم تاریخی به‌واسطه‌ی آرزوی دگرگونی انقلابی جهانی، که در خرد عملیِ آن ریشه دارد، درنهایت خود را با این داعیه‌ی نظری عظیم عرضه می‌کند که نخستین دکترین خودآگاه (self-aware) در تاریخ اندیشه‌ی انسانی است.

سطح سوژه‌گی انقلابی در ماتریالیسم تاریخی به‌طور انتقادی و فلسفی به‌واسطه‌ی شرح‌و‌تفسیر کُرش و لوکاچ در اوایل دهه‌ی ۱۹۲۰ درباره‌ی رابطه‌ی اصالتاً (genuinely) نفی‌آمیزِ115 میان مارکسیسم و فلسفه آشکار گردید. این مربوط به‌ دوره‌ای بود که روند انقلاب جهانی، در بستر عینی نخستین جنگ جهانی امپریالیستی و انقلاب سوسیالیستی سترگ اکتبر و انقلاب ناکام نوامبر آلمان، به‌طور واقعی و تاریخی جریان داشت و به اندیشه‌‌های لنین و لوگزامبورگ، به پویش نظری فاز تشکیل کمینترن، و نیز به و بالندگی نظریه‌‌های مناقشه‌انگیز نمایندگان مکتب هلندی در باب سازمان (سازمان‌دهی) ساختار می‌بخشید116. درعین حال، طی دهه‌های بعدی، و به‌دلیل چرخش اتحاد شوروی از سیاست انقلابی به رئالپولتیکِ عمل‌گرایانه، سویه‌ی ذهنی/سوبژکتیوِ رهایی‌بخش نظریه‌ی انقلابیِ پرولتاریا که در دوره‌ی تحولات انقلابی به‌لحاظ نظری برجسته و نمایان شده بود، منکوب شد و یا به‌اتهام بی‌ثمربودگی و نامتناسب‌بودن عملی مورد سرزنش قرار می‌گرفت. باید به‌خاطر داشت که این رویه به‌موازات رشد مطالبات ارعاب‌گرانه‌ی نظامِ تحت حاکمیت استالین برای جمع‌گرایی‌های اجباری در نواحی روستایی و صنعتی‌سازی فنیِ کوتاه‌مدت117، و نیز زمینه‌ی هر دم تشدیدیابنده‌‌ی بحران اقتصادی جهانی و راه‌کار خشونتِ فاشیستی جریان داشت.

به‌گونه‌ای مشابه، نظریه‌پردازان مارکسیست هرچه کمتر قادر بودند تا سرمایه‌داری انحصاری و نظام جهانی امپریالیستیِ آن را به‌طور تحلیلی و به‌نحوی‌ تشریح کنند که تحلیل‌شان متأثر از علاقه‌ی عقلانی رهایی‌بخش118 به مداخله‌ی نظریه‌ی انقلابی در چنین پراتیکی باشد. چنین به‌نظر می‌رسید که دوره‌ی بازسازی سرمایه‌داری اروپای غربی پس از جنگ جهانی دوم فعلیت و روزآمدیِ پراتیک انقلابی را به‌طور پایداری برانداخته‌ باشد و [پدیده‌ی] انقلاب را یک‌بار برای همیشه منقرض ساخته باشد. اقتصاد سیاسی انتقادی به‌طور فزآینده در مسیر منجمدشدن در اقتصاد پوزیتیویستی قرار گرفت، درحالی‌که قادر نبود جامعه به‌سان یک کل را مفهوم‌پردازی کند. پیامدی از این وضعیت آن بود که اهمیت استراتژیک عملیِ آن [یعنی، اقتصاد سیاسی انتقادی] در سایه قرار گرفت. برای متحدسازی داده‌های به‌لحاظ تاریخی جدید با جمع‌بندی‌های نظریه‌ی [قدیمی‌تر] به‌میراث‌رسیده، یا «دستگاه» مارکسیسم به‌طور تکه‌تکه در امتداد راست‌کیشیِ جزم‌گرا «تکمیل» شد، و یا بخش‌هایی از آن به‌شیوه‌ای تجدیدنظرطلبانه از آن کنده [و «اصلاح»] شد تا مارکسیسمْ با شرایط تغییریافته همخوان گردد. این امکان که لایه‌بندی برسازنده‌ی تمامیت اجتماعی119 (شامل تولید و گردش، «زیربنا»ی اقتصادی و «روبنا»ی نهادین برآمده از آن) بتواند به‌طور تاریخی خود را به‌تمامی دگرگون سازد، از زاویه‌ی دید خارج شده بود، که‌ یک دلیل مهم این امر وضعیت تاریخیِ نظریه بود، که چنان‌ ترسیم می‌شد که گویی در غیاب هر تجربه‌ی پراتیکی از فعلیت انقلابی شکل گرفته است. «سیستم» به‌کلی تغییرناپذیر انگاشته می‌شد؛ جزم‌گرایی ارتدوکس و تجدیدنظرطلبی جذب‌شده در سیستمْ در نابودسازی شالوده‌ی دیالکتیکی نقد120، یعنی تفاوت تاریخی میان ذات و پدیدار چیزها، با یکدیگر موافقت دارند. بر پایه‌ی این دیدگاه، بی‌ثباتی و دگرگون‌پذیری تاریخی121 می‌باید صرفاً به گستره‌ی تجربیِ (empirical manifold) تجلی‌های دنیای سرمایه‌داری مربوط باشد، نه به یگانگیِ منسجم جوهر استثمارگرانه‌ی آن. اگر چنین تغییرات ژرفی در شکل‌های شئی‌واره‌شده‌ی تجلی تولید سرمایه‌داری (شکل‌های شئی‌واره‌شده‌ی جریان مبادله، امر حقوقیسیاسیاخلاقی، و روبنای فرهنگیعلمی) به‌‌گونه‌ای رخ می‌دهند که در دوران گذار از سرمایه‌داری رقابتی به انحصاری در کشورهای صنعتی پیشرفته‌ی اواخر قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم رخ دادند، پس این فرض بر اساس ماتریالیسم تاریخی معقول به‌نظر می‌رسد که رابطه‌ی اشتقاقیِ اقتصاد و ایدئولوژیِ صنعتی‌شده122، درمجموع تغییر یافته‌ است؛ امری که تغییری در «نظام نیازها»، در جوهر اقتصادیِ خودِ شکل‌های جامعه‌ی سرمایه‌داری، و به‌همراه آنْ تغییری در جامعه‌ی بورژوایی به‌طور عام را ایجاب می‌کند.

بدون درنظرگرفتنِ این الزام که «جوهر» شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری بخشی از دینامیک تاریخی خود آن است و به‌لحاظ هستی‌شناختی به‌هیچ‌رو جدای از آن نیست، و اینکه خود این [جوهر] به‌تنهایی با خصلت تاریخا گذرای شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری همخوانی دارد (مساله‌ای که مارکس به‌طور نظام‌مند آن را آشکار ساخت)، نه مفهوم‌پردازی هورکهایمر از دولت اقتدارگرا و نه فرضیه‌ی نظام‌مند مارکوزه درباره‌ی یک‌بُعدی‌سازی هم‌ستیزی‌های اجتماعی123 قابل‌تصور و درک‌پذیر نخواهند بود124. هر دوی این مفهوم‌پردازی‌ها رویکردهای نظام‌مندِ مکملی عرضه می‌کنند که کلیتِ تغییریافته‌ی شکل‌بندی اجتماعی سرمایه‌دارانه125 را هدف قرار می‌دهند. هر دوی آن‌ها برپایه‌ی نظریه‌ی مارکس و انگلس درباره‌ی نقطه‌ی پایان تاریخی مناسبات سرمایه‌ طرح‌ریزی و بیان می‌شوند، البته بدون آنکه رویکرد جدید نظام‌مند خود را به‌طور بسنده‌ای تابع نقدی بر اقتصاد سیاسی (از نوع مارکسیِ آن) نمایند. [رویکردهای] مارکوزه و هورکهایمر، به‌واسطه‌ی ارجاع به دو گرایش اقتصادیاجتماعیِ همپوشان که مقید به قانون گرایش نزولی نرخ سود هستند، به یکدیگر پیوند می‌یابند.

۱) هورکهایمر در توافق و همپوشانی با [دیدگاه] انگلس اساساً به اجتماعی‌سازیِ آشکارشونده و فزآینده‌ی نیروهای مولد در بنیان خودِ شیوه‌ی تولید سرمایه‌دارانه ارجاع می‌دهد. از نظر مارکس و انگلس، با [ظهور] شکل شرکت‌های سهامی، این تضاد اساسیِ فرونشانده126 اما درون‌ماننده‌ در رابطه‌ی سرمایه (یعنی خصلت ذاتاً اجتماعی نیروهای مولد که به‌اجبار، جامه‌ی مبدل مالکیت خصوصی سرمایه‌دارانه بر آن‌ها پوشانده می‌شود) از نظر تاریخی به یک تجلیِ «به‌لحاظ تجربی محسوس» بدل می‌گردد، که می‌تواند درعمل تجربه شود و [از همین رو] یک نیروی انقلابیِ انفجاری کسب می‌کند127. انگلس با آشکارساختنِ این گرایش درون‌ماننده به‌سوی انحصار و دولت اقتدارگرا، نظریه‌ی مارکسی شرکت سهامی را قدری بسط می‌دهد:

«برعهده‌گیریِ نهادها و موسسات عظیم مربوط به تولید و ارتباطات (communication)، نخست از سوی شرکت‌های سهامی، سپس تراست‌ها، و در نهایت توسط دولت. بورژوازی نشان داده است که یک طبقه‌ي زائد [نالازم و بی‌مصرف] است. [چون] تمامی کارکردهای اجتماعی‌اش اینک توسط کارمندان حقوق‌بگیر ( salaried employees) اجرا می‌شوند»128.

هورکهایمر در اواخر دهه‌ی ۱۹۳۰، متأثر از پدیده‌ی تاریخا جدید انحصار، که به‌موجب آن اجتماعی‌سازیِ درونسرمایه‌دارانه‌‌ی نیروهای مولد129 با دولتی‌سازیِ قهری130 و فزآینده‌ی جامعه هم‌پیوند گردید، نظریه‌ای درباره‌ی دولت‌اقتدارگرا مدون ساخت، البته به‌شیوه‌ای گسسته و قطعه‌قطعه (fragmentarisch). در مرکز نظریه‌ی وی این فرض جای گرفته است: نابودسازی سپهر گردش (رویه‌ای که مسلماً به‌طور بسنده‌ای تعریف نشده است) توسط کنترل‌‌های انحصارگرایانه‌ی بازار از سوی تولید آمرانه‌ی تمرکزیافته131. این فرآیند، با از میان‌بردن رقابت و اقتصاد لیبرالیِ بازار آزاد مضمون رهایی‌بخشِ به‌لحاظ ایدئولوژیک تحریف‌شده‌ی جامعه‌ی بورژوایی را از آن می‌زُداید و از خشونت استثماریِ رابطه‌ی مبادله‌ی بین سرمایه‌ و کار مزدی بند می‌گشاید، خشونتی که پیش‌تر در لفاف قانون قرارداد (law of contract) پوشانده شده بود. اصطلاح «دولت اقتدارگرا» به‌هیچ وجه ناظر بر یک دشواره‌ی فکریِ منزوی و احاطه‌‌شده با نظریه‌های فلسفه‌ی حقوق و دولت نیست، بلکه درعوض ناظر بر سیستم تاریخا نوینی است که تمامیت اجتماعی را برمی‌سازد. «سرمایه‌داری دولتی، دولت اقتدارگرای عصر حاضر است132».

۲) نزد هورکهایمر پویش انباشت در گستره‌ی سیستم133 به‌سمت سرمایه‌داری اقتدارگرای دولتیِ، برپایه‌ی کیفیت تاریخا نوین و انحصارگرایانه‌ی اجتماعی‌سازیِ نیروهای مولد (که درون‌ماننده‌ی سرمایه است) استوار است، و نیز برپایه‌ی منظومه‌ی تغییریافته‌ی پیامد آن در سپهرهای تولید و گردش. اما مارکوزه بیش از سی سال بعد با ساخت تغییریافته‌ای درونِ خودِ «سوخت‌وساز میان انسان و طبیعت» روبروست: خودکاریِ فزآینده‌ی نیروهای صنعتیِ تولید به‌طور ریشه‌ای وزن دقیقه‌ی برسازنده‌ی فرآیند کار134 را از ناحیه‌ی تولیدکنندگان به [سمت] ماشین‌آلات [Maschinenwesen] جابجا می‌کنند؛ یعنی از کار زنده به کار عینیت‌یافته135. پیشرفت تکنیکی و علمی به‌میانجی خودکاری (automation) چیزی بیش از «رشد کمیِ ماشینی‌سازی136» است، بلکه «تغییری در خصلت نیروهای مولد پایه‌ای» است137. خودکاریْ «یک کریستال انفجاری یا غیرانفجاری در زیربنای مادیِ تغییر کیفی است138»، که دگرگونی سیستمیِ «تمامیت‌گرا»‌ی جامعه‌ی بورژوایی را فعلیت می‌بخشد، گواینکه به‌طور بالقوه «تعالی تاریخی به‌سوی یک تمدن جدید139» را می‌گشاید. بدین‌ترتیب، مارکوزه قادر است به چیزی متوسل شود که مارکس در گروندریسه آن را به‌عنوان بالاترین و آخرین گرایش توسعه‌ای شیوه‌ی تولید سرمایه‌دارانه نامیده بود؛ گرایشی که به‌موجب آنْ فناوری و علم به مرحله‌ای از توسعه‌ی بارآور می‌رسند، که مقیاس آن به‌حدی‌ست که تهدیدی برای انفجار کل سیستم ایجاد می‌کند.

«رشد قدرت علمی … معیاری که علم هم‌اینک در قالب سرمایه‌ی ثابت در آن جای گرفته است، محیط و پهنه‌ای که در آن [علمْ] تحقق یافته و تمامیت تولید را به‌چنگ گرفته است»، یکی از آن دقایق انفجاریِ تضادی است که در پایان طبیعیِ تاریخ خشونت‌بار بحران سرمایه140 پدیدار می‌شود، که «در آن به‌ سرمایه توصیه می‌شود که کنار برود و به مرتبه‌ی بالاتری از تولید اجتماعی میدان بدهد»141. علمی‌سازیِ فناورانه‌‌ی تولید142 دیگر قادر نیست عینیت‌یابی اجباری سرمایه‌دارانه‌143ی آن را تاب بیاورد. نزد مارکس، خودکاری (یا بازشکل‌یابی علمیِ ماشین‌آلات صنعتی) موجب ایجاد یک فناورانه‌سازیِ تمامیت‌گرای اقتصاد سیاسی144 می‌گردد145. اما به‌این ترتیب، برپایه‌ی نگرش مارکوزه چنین به‌نظر می‌آید که اصل «عقلانیت فناورانه»، که بخش و پاره‌ای از تکنیک صنعتی و علم مدرن از همان سرآغازِ آن بوده (و نیز از سلطه بر طبیعت و نوع بشر جدایی‌ناپذیر است)، به‌ شکوفایی و تحقق کامل خویش دست‌ می‌یابد، همان‌طور که مارکوزه در نقد خود بر مفهوم‌پردازی ماکس وبر از واقعیت مطرح می‌کند: «هنگامی که تکنیک به شکل جهان‌روای تولید مادی بدل می‌شود، تمامی فرهنگ را در بر می‌گیرد؛ [بدین‌ترتیب] تکنیکْ یک تمامیت تاریخی، یا یک جهان را طرح می‌افکند146».

به‌پیروی از منطق مارکوزه، نظریه نمی‌تواند بیش از این به‌سان نقدی بر اقتصاد سیاسی به پیش برده شود؛ بلکه نیروی پیش‌برنده‌ی آن گرایش تاریخی غریزی آن به‌سوی نقد فناوری سیاسی147 خواهد بود. هر دو نقطه‌ی پایانی رابطه‌ي سرمایه (خواه دولتی‌سازی آمرانه‌ی جامعه148 و خواه یک‌بعدی‌گراییِ تمامیت‌طلبانه‌149ی آن در حیات اجتماعی که تماماً توسط فناوریْ عقلانی‌سازی می‌شود) یک دیالکتیک مختصِ نقطه‌ی گسست تاریخی150 را بنیان می‌نهند. هم گرایش درون‌ماننده‌ی اجتماعی‌سازی (socialization) به‌سوی سرمایه‌داری دولتی که هورکهایمر آن را نشان می‌دهد، و هم جایگزین‌سازی ممکنِ تکنیکی و علمیِِ کار زنده که ماکوزه آن را توصیف می‌کند، بی‌واسطه به هم‌پیوندیِ تولید‌کنندگان و «هم‌پیوندیِ انسان‌های آزاد151» ارجاع می‌دهند. با این‌حال، به‌نظر می‌رسد که سرمایه هنگامی‌که به‌طور بی‌واسطه با امکان نابودی خود روبرو می‌شود، از تدارک پایان‌ِ تاریخی‌اش [به دست خویش] طفره می‌رود و در [روند] گذار خود تثبیت می‌گردد. سرمایه‌داری دولتی و نظام فراگیری از سرمایه‌ی ثابت که در ماشین‌ها پیکریابی می‌شوند، نوعا بیانگر این دیالکتیک پایانیِ سرمایه هستند، که در سطح پدیداریْ چشم‌گیرترین تضاد تاریخی و حادترین بحران آن را خنثی می‌سازد. «دولت رفاهِ» اقتدارگرا تصویر یک «هیولای تاریخی عجیب‌الخلقه152 میان سرمایه‌داری سازمان‌یافته و سوسیالیسم، میان بردگی و آزادی، و میان تمامیت‌گرایی و سعادت»153 را عرضه می‌کند.

در معنایی هگلی، سرمایه‌داری دولتی نمونه‌ای از یک ایده‌‌ای‌-بودگیِ بد154 {schlechte Idealität} است. امر ایده‌ای (das Ideale) ثمره‌ی نظرورزانه‌ای از یک واقعیت بالغ و درحال زوال در محیط آگاهی پسینی بورژوایی است155.

«پس تاریخ هم آموزه‌ی این مفهوم را تأیید می‌کند که امر ایده‌ای تنها به‌هنگامِ بلوغِ (پختگی) واقعیت، همچون قرینه‌ی مخالفِ امر واقعی تجلی می‌یابد، دنیای واقعی را در جوهر آن درک می‌کند، و آن را در درون یک قلمرو فکری شکل می‌بخشد»156.

امر ایده‌ایْ دربردارنده‌ی یک تجرید دوگانه از قلمرو تاریخ است؛ جوهر کهنه‌ی محیطِ فرآیند مفهومی‌ای را که تاریخا از آن زاده شده و خود را درون آن تحقق بخشده است، رها می‌کند، و از شکوفایی مفهومی‌157ای که پیشاروی آن قرار دارد (و درون آن برای نخستین بار به یک ایده شکل می‌بخشد) اصل امر تاریخا نو158 را تجرید می‌کند. امر ایده‌ای به‌گونه‌ای غیرتاریخی (ahistorisch) دو دقیقه‌ای را که تاریخا یکدیگر را دفع می‌کنند (abstoßende Momente) به‌هم پیوند می‌دهد: جوهر قدیمی و اصل نو (و هنوز غیرواقعی159)160. سرمایه‌داری دولتی درست همچون یک محصول پایانی ایده‌ای از یک بحران بالغ و ارزش‌افزایی روبه‌نابودیِ سرمایه‌ است. سرمایه‌داری دولتی، در شکل ظهور و تجلی‌اش، جوهر قدیمی سرمایه (ارزش) را از پوسته‌ی مالکیت خصوصیِ سرمایه‌دارانه رها می‌کند و به‌گونه‌ای آشکار آن را به اصل تاریخا رشدنایافته‌ی اجتماعی‌سازیِ ابزارهای تولید پیوند می‌زند، و از همان ابتدا تشخص‌یافتگیِ به‌طور سوسیالیستیْ هم‌بسته‌ی آن‌ها را مسدود می‌سازد؛ درنتیجه، سرمایه‌داری دولتی اصل نوین شیوه‌ی تولید هم‌بسته در جوهر قدیمی ارزش را تسخیر می‌کند. [پس] دولت اقتدارگرا کاریکاتور تحریف‌‌آمیزی است که سرمایه‌داری از سوسیالیسم اقتباس می‌کند.

در مقابل، علمی‌سازیِ فناورانه‌ی تولید که در جهت براندازی سرمایه فشار می‌آورد، تا زمانی‌که در محدوده‌‌های ارزش‌افزایی سرمایه‌ی ثابت گرفتار بماند قادر نیست قابلیت رهایی‌بخش خود را تحقق بخشد. اما این امر پیشرفت فنی و علمی‌ای می‌آفریند که [امکانِ] لغو کار را (به‌جای بیکاری ساختاری) تا حد یک اتوپیای مشخص ارتقا می‌دهد: «در نظام اقتصاد بازار آزاد، که افراد را به اکتشافات معطوف‌به صرفه‌جویی در کار161 وامی‌دارد و نهایتاً آن‌ها را در یک فرمول ریاضیاتی جهانی می‌گنجاند، دست‌پرورده‌ی ویژه‌ی این نظام، یعنی ماشین‌ها، به ابزارهای تخریب (نه‌صرفا در معنای مجازی) بدل شده‌اند: آن‌ها نه کار، بلکه کارگران را زائد ساخته‌اند»162.

این دیالکتیکِ شوم و مهلک که رابطه‌ی سرمایه را در [روند] گذار آن تثبیت می‌‌کند، مارکوزه و هورکهایمر را به این نتیجه‌گیری رسانْد که جایگاه سوژه‌گی انقلابی در رابطه‌با وضعیت عینی پویش شکل‌بندی اجتماعی سرمایه‌دارانه تغییر یافته است. چنان‌که هورکهایمر می‌گوید ارجاع عینی به بلوغ163 [شرایط تاریخی] {das Thema Probandum und Probatum}، اعتبار خود را از دست داده است. جدل مارکس علیه اراده‌گرایی انتزاعی و ایده‌الیستی باکونین در آن زمان به‌لحاظ عملی درست و به‌لحاظ نظری برحق بود؛ اما اکنون به‌نظر می‌رسد که این استدلال قدرت خود را از دست داده باشد. مارکس هنگامی که با گروه ویلیچ-شاپر164 (Willich-Schapper) روبرو شد، ایده‌الیسم اراده‌ی ناب را به‌نفع فرآیند یادگیری انقلابی کنار گذاشت؛ فرآیندی که در خودانگیختگی تاریخ‌ساز و تکوین‌گرِ مناسبات اجتماعیِ ستیزنده‌ی برآمده از بحران165 رخ می‌دهد و طی آن طبقه‌ی کارگر به‌سطح خود-رهاسازیِ (self-liberation) خویش بلوغ می‌یابد:

دیدگاه این اقلیت نه انتقادی، بلکه جزم‌گرایانه است؛ و نه ماتریالیستی، بلکه ایده‌آلیستی است. آن‌ها به شرایط واقعی توجهی ندارند، بلکه صرفا کوشش ناب اراده را به‌سانِ نیروی پیش‌رانِ انقلاب درنظر می‌گیرند. درحالی‌که ما به کارگران می‌گوییم: «شما باید از خلال ۱۵، ۲۰ یا ۵۰ سال جنگ‌های داخلی و مبارزات ملی پیش بروید، نه‌فقط برای اینکه تغییری در جامعه ایجاد کنید، بلکه برای اینکه خودتان را تغییر دهید، و شاید برای اِعمالِ قدرت سیاسی»، آن‌ها در مقابل می‌گویند: «ما می‌باید هم‌اکنون قدرت را به‌دست بگیریم، وگرنه می‌توانیم در خانه‌های‌مان بیارامیم»166.

اینکه پرولتاریا می‌باید برای رهاسازی خویش آزاد باشد، شرطی ناگزیر (conditio sine qua non) برای بینش انقلابی است. اما به‌نظر می‌رسد که سرمایه‌ی ثابتِ تنظیم‌شده167، در نقطه‌ی پایانِ تاریخیِِ-طبیعی‌اش، رابطه‌ی میان مارکسیسم و آنارشیسم را بر زمین خودِ ماتریالیسم تاریخی تغییر می‌دهد. اگر قوانین طبیعیِ پویش سرمایه‌دارانه مسیر خود را پیموده‌اند، پس متوسل‌شدن به بلوغ نابسنده‌ تنها می‌تواند به‌لحاظ عملیْ بازدارنده‌ی انقلابی باشد که به‌لحاظ نظری ضروری است.

دررابطه با کوشش‌ها و مخاطرات گذشته شاید گفته شود که زمان هنوز برای آن‌ها بالغ [مساعد] نبود. اما گفتار امروزی درباره‌ی شرایط نابسنده پوششی‌ست برای مسامحه‌ی اپوزیسیون. برای امر انقلابیْ شرایط همواره بالغ و رسیده بوده‌ است. … یک انقلابی با مردمِ درمانده‌ای‌ همسوست که برای آنان هرچیزی در مخاطره است، نه با کسانی که وقت [کافی] دارند. توسل به طرحی از مراحل اجتماعی که به‌طور پسینی (post festum) اهمیت دوره‌ی گذشته را نشان می‌دهد، گاه وارون‌سازی ورشکستی نظری و سیاسی بوده است. بخشی از معنای نظریه [همان] زمانی‌ست که نظریه در آن پرورش یافته است»168.

بینش نظریه‌ی انقلابیِ پرولتاریا به‌سان یک «شناخت‌شناسیِ اراده‌ی انقلابی» با برداشت هورکهایمر درباره‌ی فعلیت انقلاب به‌مثابه‌ی تقدم عقلِ عملیِ فاکتورِ ارادی169 همخوانی دارد. بی‌گمان آنچه در این بینش همچنان نااندیشیده مانده آن است که آیا شی‌واره‌گی سرمایه170 در فاز پایانیِ آن کیفیت متناقض دیگری برنمی‌سازد؛ و اینکه آیا ذهنیت و عینیت انقلابی بر یک پهنه‌ی اجتماعی متفاوتْ بار دیگر از هم متمایز نمی‌شوند. اگر امکان عینیِ یک آزادسازی انقلابی در معنای تاریخی-جهانیِ آن را که در بحران نهایی گشوده‌ می‌شود پیش‌فرض خود بگیریم، در این‌صورت این گفته‌ی هورکهایمر صادق خواهد بود که:

«انقلاب که به سلطه پایان بخشد به‌قدر اراده‌ی آزادشدگان فراگیر است. هم‌اینک هرگونه کناره‌گیری [به‌معنای] پس‌رفتی به درون پیشا-تاریخ است»171.

*  *  *

پانویس‌ها


پانویس‌ها ۱ (یادداشت مترجم):

1. از آنجا که خیزش‌های دانشجویی جایگاه مهمی در موج جنبش‌های دهه‌ی ۱۹۶۰ داشتند، و نیز به‌دلیل اهمیت رویدادهای سال ۱۹۶۸ به‌سانِ مرکزتقل زمانی این جنبش‌ها، عمدتا با نام «جنبش دانشجویی ۶۸» از آنها یاد می‌شود.

2. از میان معدود متن‌‌های فارسی در این‌باره، کتاب زیر برای مثال تحلیل ژرفی‌ست درباره‌ی زمینه‌های و پیامدهای «جنبش ۶۸» در جامعه‌ی آلمان:

سابینه فون دیرکه: «مبارزه علیه وضع موجود: جنبش دانشجویی آلمان ۸۵-۱۹۵۵». برگردان: محمد قائد، طرح نو، ۱۳۸۱.

3. به‌‌عنوان قرینه‌‌های تاریخی مهم‌ در این‌باره، می‌توان به‌پویایی‌های نظریه‌ی انقلابی در مقطع پس از انقلابات اروپایی ۱۸۴۸، قیام کمون پاریس در ۱۸۷۱ و انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ اشاره کرد.

4. انقلاب ناتمام ۱۳۵۷ ایران، یا خیزش‌های وسیع «بهار عربی» نمونه‌هایی از این دست هستند. اما باید خاطرنشان کرد که سرخوردگی یادشده صرفا برآمده از شکست نهایی این تحولات (یا غلبه‌ی نهایی ضدانقلاب بر آنها) نیست؛ گاه توهم سیاسی-نظری نسبت به ماهیت تحولات تاریخی نیز موجد سرخوردگی و دیگر پیامدهای بازدارنده است؛ نمونه‌ی تاریخی شاخص آن، مجذوب‌شدن میشل فوکو به وجه الهام‌بخش* عنصر اسلامی در فرآیند «انقلاب اسلامی ۱۹۷۹» و سرخوردگی و عقب‌نشینی بعدی وی بود. (*این شیفتگی مانع از آن شد که فوکو بتواند عناصر الهام‌بخش راستین در آن فرآیند انقلابی را دریابد.)

5. در بیانی بسیار عام و فشرده، خصایل ویژه‌ی پویش سرمایه‌‌داری در ایران پس از انقلاب را می‌توان به‌سان محصولی ناگزیر از تلفیق عوامل تاریخیِ زیر تلقی کرد: ساختار استبدادی و تمامیت‌طلب برآمده از تفوق ضدانقلابی، ویرانی‌ها و هزینه‌های به‌جای مانده از جنگ، فشارهای حاد اقتصادی برای بازسازی و «گشایش» اقتصادی، پذیرش تمام‌وکمال الگوی تحمیلی نولیبرالیسم برای ادغام سریع‌تر در بازار آزاد جهانی، رقابت‌های سیاسی و اقتصادی درون الیگارشی اقتدارگرای حاکم، ضرورت بسط ماشین سرکوب دولتی و نیازمندی ساختاری به فربه‌سازی نظامیان*.

* این نیازمندی ساختاری به نظامی‌گری خود از ضرورتی دوگانه برمی‌خیزد: از یک‌سو ضرورت مواجهه با (مهار و سرکوب) تضادهای بسط‌یابنده‌ی اجتماعی، که به‌ویژه با پیشبرد تهاجمیِ طرح‌های سرمایه‌دارانه به موازات تداوم خفقان سیاسی و مدنی تقویت و تشدید می‌شوند؛ و از سوی دیگر، ضرورت تداوم بلندپروازی‌ منطقه‌ای حاکمیت که اگرچه درظاهر همچنان از پیشینه‌ی داعیه‌های ایدئولوژیک آن تغذیه می‌کند، اما به‌واقع رویکردی استراتژیک و معطوف به بقاست (خواه به‌منظور محکم‌کردن جای پا در پیوند با شرایط جهانی و ستیزها و هم‌پیمانی‌های قدرت‌های جهانی در منطقه‌، و خواه برای عرضه‌ی آماجی عینی و ملموس به‌سان «خطر بیرونی» به‌منظور برساختن یا حفظ انسجام فرضی «دولت-ملت» و به‌موجبِ آن، موجه‌نماییِ بسط نظامی‌گری و نهایتاً زمینه‌سازی مادی و ایدئولوژیک برای تداوم سرکوب داخلی).

6. فرازی از ترجمه‌ی شاملو از شعر «در ساعت پنج عصر» گارسیا لورکا: «و گاو نر، تنها دل بر پای‌مانده در میدان».

7. «شدت‌یافتن» در معنای بسط و آشکارشدگی پیامدهای مخرب سرمایه‌داری، و نه‌ به‌لحاظ نزدیک‌‌ترشدن به مناسبات کلاسیک سرمایه‌‌دارانه یا تجلی هرچه روشن‌تر قانون ارزش در سطح تاریخی (برخی پژوهش‌گران مارکسی نظیر توماس سکین برآنند که سرمایه‌داری از پایان جنگ جهانی اول، در حال طی کردن نوعی گذار استحاله‌وار است).

8. به‌واسطه‌ی ترکیب ویژه و ضروری قانون‌مندی‌های سرمایه با خصلت‌های بومی و مختصات خاص جامعه‌ی ایران، در پیوند با ضرورت‌های منطقه‌ای سرمایه‌ی جهانی در دوره‌ی تاریخی حاضر برای برآورده‌سازی ملزومات عام انباشت.

9. طبعا این وضعیت در مورد معرفی سنت‌های نظری و مبارزاتی سایر مناطق جهان («شرق» یا «جنوب») به‌مراتب بدتر است.

10. کرال به‌سال ۱۹۷۰ در ۲۷ سالگی به مرگی مشکوک در جریان یک سانحه‌ی اتومبیل درگذشت. این واقعه یک‌سال پس از زمانی روی داد که شلیک چند گلوله به سر رودی دوچکه، دیگر رهبر جوان «اتحادیه‌ی دانشجویان سوسیالیست آلمانی»، حیات طبیعی و فعالیت سیاسی وی را (تا هنگام مرگ وی در اثر ضایعات این ترور در ۱۹۸۰) مختل ساخت. بی‌گمان این دو واقعه‌ی متوالی، به روند فروپاشی سازمان دانشجویی یادشده در شامگاه افول جنبش ۶۸ شتاب بخشید. درعین حال، توسل به چنین سرکوب‌های عریانی از سوی دستگاه امنیتی آلمان فدرال،‌ درکنار تصویب تحمیلی «قوانین وضعیت اضطراری»، ضمن‌ نمایان‌ساختن درماندگی حکومت وقت از تداوم این مبارزات خلاقانه، به‌روشنی نشان می‌دهد که فاشیسم هیچ‌گاه به‌تمامی در آلمان از میان نرفته بود، بلکه تحت هدایتِ‌های پساجنگ ایالات متحد آمریکا رخت نوینی برتن کرده بود تا با ملزومات تاریخی جنگ سرد و عصر هژمونیِ سرمایه‌داری انحصاری سازگار گردد (یکی از مستندات شناخته‌‌شده‌‌ی در رابطه با علایق ویژه‌ی آمریکا به بهره‌برداری از میراث نازیسم، پروژه‌ی سنجاق‌کاغذ است). بی‌دلیل نبود که یکی از اصلی‌ترین آماج‌های نقد و پیکارهای «اس. دی. اس.» به‌طور خاص، و تحرکات اپوزیسیون فراپارلمانی (APO) به‌طور عام، «دولت اقتدارگرا»ی نوظهور در آلمان‌غربی بود. گفتنی است که صدراعظم آلمان در این زمان (۱۹۶۶ تا ۱۹۶۹)، کورت کیزینگر Kurt Georg Kiesinger (از حزب سوسیال‌دموکرات) خود یکی از ماموران ارشد دستگاه تبلیغات سیاسی-ایدئولوژیک حکومت نازی بود. (در گزارش تحقیقی نشریه‌ی «وایلدکت» درباره‌ی «قتل‌های زنجیره‌ای مهاجران» در آلمان – موسوم به پرونده‌یNSU – هچنین مستندات جالب توجهی درباره‌ی تداوم ساختار و چهره‌های حکومت‌ نازی در دولت‌‌های پساجنگ آلمان‌غربی ارائه شده است.)

11. با این وجه از کارنامه‌ی نظری کرال نخستین‌بار در فراز کوتاه ستایش‌آمیزی که تونی اسمیت (در ارجاع به رویکرد «خوانش جدید مارکس») درباره‌ی وی نوشته بود آشنا شدم:

Tony Smith, 1993: Dialectical Social Theory and Its Critics. p.150.

مهم‌ترین متن کرال در زمینه‌ی نظریه‌ی «شکل ارزش»، نخستین مقاله‌ی بلند در مجموعه مقالاتی است که پس از مرگ وی گردآوری و تدوین شده است (آن مقاله برگرفته از پژوهشی است که کرال در سال ۱۹۶۶ در یکی از سیمنارهای درسی آدورنو ارائه کرده بود):

Hans-Jürgen Krahl, (1966) 1971: Zur Wesenslogik der Marxschen Warenanalyse. In Konstitution und Klassenkampf. Verlag Neue Kritik.

و کمابیش در همین راستا کرال در مقاله‌ی زیر برخی شباهت‌های کاپیتال مارکس و منطق‌ هگل را برمی‌شمارد:

H-Jürgen Krahl, 1970: Zum Verhältnis von Kapital und Hegelscher Wesenslogik.

12. Michael Shane Boyle and Daniel Spaulding

 

پانویس‌ها ۲ (از نظریه‌ي انتقادی تا نظریه‌ي انقلابی):

14. [«اتحادیه‌ی دانشجویان سوسیالیست آلمانی» (Sozialistischer Deutscher Studentenbund) مشی سیاسی خود را چپ نو (Neue Linke) تلقی می‌کرد و هسته‌ی جنبش اپوزیسیون فراپارلمانی (außerparlamentarischen Bewegung) را تشکیل می‌داد. آماج اصلی اعتراضات این سازمان علیه دولت بود که آن را ساختاری ارتجاعی و اقتدارگرا می‌انگاشت. این جنبش با رد آگاهانه‌ی روش‌های لابی‌گری سیاسی، می‌کوشید از طریق برپایی اکسیون‌های سیاسی و شیوه‌های مختلف روشنگری سیاسی، جامعه را بر پایه‌ی اصل برابری (Gleichberechtigung) و حق خودگردانی دگرگون سازد. تحولات مشابهی در سایر کشورهای غربی نیز جریان داشت. /م.]

15. [رودی دوچکه (Rudi Dutschke) (1940-79). متن زیر برگردان مصاحبه‌ی معروف دوچکه با تلویزیون آلمان است/م.]:

رودی دوچکه: «دنیایی بسازیم که تا کنون وجود نداشته است»، برگردان: مینا خانی، تارنمای پراکسیس.

16. incendiary orator

17. Social Democratic Party (SPD)

18. [چرخش به راست حزب سوسیال‌دموکرات آلمان، در کنگره‌ی حزبی گودرسبرگر (Godesberger) به‌سال ۱۹۵۹ رسمیت بیشتری یافت، جایی‌که فاصله‌گیری رسمی این حزب از مرام سوسیالیستی و به‌ویژه اندیشه‌ی مارکسیستی به تأیید و تصویب اعضا و نمایندگان حاضر رسید. از آن پس حزب سوسیال‌دموکرات ضمن معرفی خود به‌سان حزب مردم/فولکس (به‌جای حزب کارگران) به‌همکاری‌های خود با نمایندگان طبقه‌ی حاکم و سیاست‌های واپس‌گرایانه‌ شدت و صراحت بیشتری بخشید. از آن‌جمله‌ است تصویب مصرانه‌ی «قوانین وضعیت اضطراری» در سال ۱۹۶۸ (در ائتلاف با حزب دموکرات‌مسیحی) به‌رغم اعتراضات گسترده علیه آن در سراسر آلمان غربی. کرال که به‌عنوان یکی از رهبران «اس. دی. اس.» از سازمان‌دهندگان فعال اعتراضات دانشجویی علیه تصویب این قوانین در فرانکفورت بود، اندکی پس از شکست این اعتراضات (و تصویب نهایی آن قوانین) مقاله‌اش در تحلیل دولت اقتدارگرا را بخشا متأثر از همین ساختار سرکوبگر قدرت دولتی به نگارش درآورد. /م.]

19. {1} در سال ۱۹۶۵ با پیوستن رودی دوچکه (Rudi Dutschke) و بِرند رابل (Bernd Rabehl) به «اس. دی. اس.» مرحله‌ای مهم در حیات این سازمان رقم خورد. هر دوی آن‌ها از اعضای گروه «کنش براندازانه» (Subversive Aktion) در مونیخ بودند که خاستگاه خود آن یک کلکتیو سیاسی-هنری به نام «گروه ردپا» (Gruppe SPUR) بود. گروه اخیر بین سال‌های ۱۹۵۹ تا ۱۹۶۱ شاخه‌ی آلمانیِ «بین‌الملل موقعیت‌گرایان» (Situationist International) محسوب می‌شد.

[توضیح: پی‌نوشت‌های مولفان در قالب پانویس‌هایی آمده‌اند که با یک عدد لاتین درونِ آکولاد {} آغاز می‌شوند. / م.]

20. Cold War reconsolidation

21. anti-rearmament campaigns

22. paradigmatic relationship

23. {2} ‎Krahl, 1969: Der politische Widerspruch der kritischen Theorie Adornos, Frankfurter Rundschau, October 13.

24. [Teach-in عبارت بود از یک فروم آموزشی عمومی درباره‌ی مباحث نسبتا پیچیده (عمدتا در حوزه‌ی مسایل سیاسی روز) که در قالب جلسات بحث و آموزش و تبادل اطلاعات حول موضوعات مهم سیاسیاجتماعی،‌ به‌ویژه در امتداد رویدادهای جنبش ۱۹۶۸، برگزار می‌شد. جلسات Teach-in معمولا بنا به سنت در محیط دانشگاه‌ها برگزار می‌گردید و در امتداد آموزه‌ی کنش بی‌خشونت تلقی می‌شد. حاضرین و اعضای این جلسات می‌بایست از نارسایی‌های موجود و جایگاه آنها در یک رابطه‌ی بزرگ‌تر (برای مثال، خشونت ساختاری) مطلع می‌شدند و برای انجام کنشی مشترک علیه آن متقاعد می‌شدند. هنگامی‌که تظاهراتی برگزار می‌شد، بحث‌های Teach-in پیش از هر چیز در جهت دستیابی به توافقاتی درخصوص چگونگی پیشبرد مراحل بعدی آن تظاهرات‌ عمل می‌کرد. مهم‌ترین تفاوت Teach-in و سمینار آن بود که در اولی از هرگونه محدودیت زمانی یا قالب محدودکننده‌ی آکادمیک در پیشبرد بحث‌ها اجتناب می‌شد، و اینکه Teach-in معطوف‌به کنش مشارکتی و عملی در حوزه‌ی پراتیک سیاسی بود. در برگزاری جلسات درعین اینکه افرادی صاحب‌نظر ارائه‌ی بحث‌ها در هر حوزه‌ی معین را برعهده می‌گرفتند، اما فضایی مساعد برای طرح پرسش و بحث از سوی حاضرین فراهم بود. سابقه‌ی Teach-in و عمومیت‌یابی نسبی آنها در جنبش‌های سیاسی دهه‌ی ۱۹۶۰ به جنبش‌های مردمی علیه مداخله‌ی آمریکا در جنگ ویتنام بازمی‌گردد. نخستین تجربه از این دست در مارس ۱۹۶۵ در دانشگاه میشیگان آنجام شد. جلسه‌ای که شب‌هنگام با بحثی درباره‌ی طرح دولت آمریکا برای مداخله در جنگ ویتنام آغاز شد و صبحدم پس از سخنرانی آرنولد کاوفمنِ فیلسوف خاتمه یافت. برگرفته و برگردان از ویکی‌پدیای آلمانی و انگلیسی / م.]

25. {3} تنها نوشته‌هایی از کرال که پیش‌تر به انگلیسی انتشار یافته‌اند، عبارتند از:

Czechoslovakia: the Dialectic of the ‘Reforms, New Left Review I/53 (January-February, 1969), 3-12;

The Political Contradictions in Adorno’s Critical Theory, Telos 21 (1974), 164-167.

[متن دوم به‌همت امید مهرگان به فارسی برگردانده شد و در سال ۱۳۸۸ با عنوان زیر منتشر گردید. / م.]:

هانس‌یورگن کرال: «تناقضات سیاسى در نظریه‌ی انتقادى آدورنو»؛ ترجمه: امید مهرگان؛ روزنامه‌ی شرق.

26. German New Left’s fractious intellectual culture

27. “Das Argument”

28. “neue kritik”

29. {4} Dutschke and Krahl, “Das Sich-Verweigern erfordert Guerrilla-Mentalität,” in Dutschke, Geschichte ist machbar, ed. Jürgen Miermeister, Berlin: Wagenbach, 1980, 91

30. {5} Ramsay, “Marx? Which Marx?” trans. Steven Cuzner and Michael Koerner, Eurozine, Dec. 21, 2009. We owe this invaluable reference to Alexander Locascio.

31. like Hegel on acid

32. revolutionary transformability

33. [به‌نقل از متن ترجمه‌شده از کرال در همین ویژه‌نامه‌ی «نشریه‌ی نقطه‌نظر» (Viewpoint Magazine).]

34. Konstitution und Klassenkampf

35. post-Frankfurt School Marxism

36. Zur Geschichtsphilosophie des autoritären Staates [«درباره‌ی فلسفه‌ی تاریخِ دولت اقتدارگرا»]

37. Max Horkheimer, 1940: The Authoritarian State.

38. anti-authoritarians

39. [اشاره‌ی مولفان به مقاله‌ای از کرال است که خود آنها به انگلیسی برگردانده‌اند]:

Hans-Jürgen Krahl: Zur Geschichtsphilosophie des autoritären Staates

[ترجمه‌ی فارسی این مقاله (بر مبنای برگردان انگلیسی و مقابله با متن آلمانی) با نام «فلسفه‌ی تاریخ و دولت اقتدارگرا» در بخش بعدی همین دفتر آمده است/ م.]

40. obsolescence

41. monopoly capitalism

42. “For the revolutionary conditions have always been ripe”.

43. {6} Max Horkheimer. The Authoritarian State. Telos 15:2 (Spring), 1973, 3-20; 11.

44. particular West German radical milieu

45. {7} نسخه‌ی آلمانی سرمایه‌ی انحصاری توسط نشر Suhrkamp در سال ۱۹۶۷ منتشر گردید و این کتاب عمدتا از سوی دانشجویان «اقتدارستیزِ» آن زمان خوانده می‌شد، به‌ویژه کسانی‌که همانند کرال به گسرتش کارزارهای ضد-اقتدارگرایی در اروپای غربی متعهد بودند. در این زمینه برای مثال رجوع کنید به آثار زیر:‌

Siegward Lönnendonker, Bernd Rabehl, and Jochen Staadt, Die Antiautoritäre Revolte: Der Sozialistische Deutsche Studentenbund Nach Der Trennung Von Der SPD, vol. 1: 1960–67.

حلقه‌های مطالعاتی سازمان‌یافته توسط «اس. دی. اس.» و گروه‌های مرتبط در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ همچنین مکررا اثر دیگر پل باران، یعنی «اقتصاد سیاسی رشد» (۱۹۶۶) را مورد مطالعه قرار دادند؛ اثری که در آن زمان هنوز به آلمانی ترجمه نشده بود. نگاه کنید به فهرست مطالعاتی شاخه‌ی برلینِ «اس. دی. اس.»، (ذیل: «جهان سوم و کشورهای متروپل») که در سال ۱۹۶۷ توسط دوچکه سازمان یافته بود. این فهرست در این آرشیو قابل دسترسی است:

Ausserparliamentarische Opposition Archiv of the Freie Universität Berlin (Folder: “Mueller-Plantenberg SDS Privatarchiv. Sept 1965 – Sept 1968”).

46. economic surplus

47. repressive instrumentarium

48. fatal social democratic ideology of the Second International

49. {8} Anhang: Aus einer Diskussion über Horkheimers Krititische Theorie (Mai 1969),” in Krahl, Konstitution und Klassenkampf: Schriften und Reden 1966-70, Frankfurt: Neue Kritik, 1971, 235.

50. intellectual mentors

51. German New Left

52. Notstandsgesetze

53. {9} Krahl, “Zur Geschichtsphilosophie des autoritären Staates,” 204.

54. repressive legislation

55. subjective insolence

56. left fascism

57. {10} Jürgen Habermas, “Meine Damen und Herren, ich hoffe, daß Herr Dutschke noch hier ist…,” in Frankfurter Schule und Studentenbewegung: von der Flaschenpost zum Molotowcocktail: 1946-1995. 2, Dokumente, ed. W. Kraushaar (Hamburg 1998), 254.

58. exploitative essence

59. {11} Krahl, “Zur Geschichtsphilosophie des autoritären Staates.”

60. fleeting actuality

61. {12} Paul Mattick, “Monopoly Capital.”

62. Economic Miracle

63. Grand Coalition

64. postponed fulfillment

65. Johannes Agnoli

66. state derivation debate

67. reconstruct the logic of the commodity and its value-form

68. Neue Marx-Lektüre (NML)

69. value-form theory

70. “capital-logic” school

71. {13} See in particular Krahl, “Zur Wesenslogik der Marxschen Warenanalyse,” in Konstitution und Klassenkampf, 31-81.

72. supposedly necessary revolutionary discipline

73. anarchistic Sponti (“Spontaneist”) scene

74. apolitical counterculture

75. [«راهپیمایی طولانی از بین نهادها» (long march through the institutions). این عبارت در اصل برگرفته از یکی از استعاره‌های رودی دوچکه است، که با اشاره به راهپیمایی طولانی انقلابیون چینی (ارتش سرخ چین)‌، به استراتژی نفوذ خراب‌کارانه‌ و براندازانه در ساختارهای نظم مسلط ارجاع می‌دهد. اما این عبارت در اینجا به‌عنوان طعنه‌ای به استراتژی «سبزهای آلمان» که خود را میراث‌دار جنبش دانشجویی ۶۸ اعلام می‌کردند بیان شده است. تفاوت در این است که دوچکه به تسخیر نهادهای مدنی در مواجهه‌ای فراپارلمانی با نهاد دولت نظر داشت، اما «سبزها» به تسخیر دولت از طریق پارلمان چرخش یافتند، که البته به‌زودی لاجرم به مشارکت در دولت (تحت هر شرایطی) بدل شد، و نهایتاً به ادغام تمام‌وکمال در ساختار قدرت انجامید. /م.]

76. [در کنگره‌ی نمایندگان «اس. دی. اس.» (۱۹۶۸) هلکه ساندر (Helke Sander) سخن‌گوی «شورای عمل رهایی زن» مردان این سازمان را متهم ساخت که نقدشان بر جامعه را به‌قدر کافی ژرفا نبخشیده‌اند، چرا که تبعیض علیه زنان را نادیده می‌گیرند و در‌واقع ساختار درونی خود این سازمان بازتابی است از مردانه‌محوری ساختار اجتماعی مسلط. از آنجا که اعضای مسئول برگزاری کنگره برای ورود به این بحث و گنجاندن آن در برنامه‌ی اجرایی پیشِ رو آمادگی و/یا تمایلی نداشتند، زیگفرید روگر به نشانه‌ی اعتراضِ زنانه یک گوجه‌فرنگی به سمت میز اجرای برنامه پرتاب کرد. بازتاب خبری این حرکت، بر بستر جو سیاسی پرشور و پرتحرک آن زمان، منجر بدان شد که در بسیاری از شهرهای دانشگاهی در واکنش به نظام تبعیض‌ مردانه و در جهت بسط مبارزات فمینیستی گروه‌های زنان یا شوراهای زنانه شکل بگیرند. /م. [برگرفته و برگردان از متن زیر:]

Susanne Hertrampf: Ein Tomatenwurf und seine Folgen, Eine neue Welle des Frauenprotestes in der BRD.

77. {14} Meinhof, Women in the SDS: Acting on their Own Behalf, in Karin Bauer, ed., Everybody Talks About the Weather… We Don’t: The Writings of Ulrike Meinhof, Seven Stories Press, 2008.

پانویس‌ها ۳ (فلسفه‌ی تاریخ و دولت اقتدارگرا):

78. Hans-Jürgen Krahl, 1971: The Philosophy of History and the Authoritarian State, Viewpointmagazine.

ترجمه‌ی فارسی این مقاله از روی برگردان انگلیسی آن (توسط: Michael Shane Boyle & Daniel Spaulding) انجام شده، و حاصل کار در مطابقت با متن اصلی آلمانی مورد بازبینی و تصحیح قرار گرفته است.

79. {1} یادداشت مترجمان انگلیسی: «هاینریش رگیوس» (Heinrich Regius) نام مستعار ماکس هورکهایمر در برخی از نوشته‌های آغازین وی بوده است. گفتاورد فوق برگرفته از این نوشتار هورکهایمر است:

Max Horkheimer. Dawn & Decline: Notes 1926-1931 and 1950-1969. New York: Seabury Press, 1978, 37.

80. {2} مارکس طرحی از تاریخ طبیعیِ شکل‌بندی اجتماعی سرمایه‌دارانه ترسیم می‌کند که در تجرید از یک فلسفه‌ي تاریخ، و به‌‌گونه‌ای سرشت‌نما در پیوند با شرح‌ وی از انباشت اولیه قرار دارد. سازوکار اجتماعی‌سازی‌ دخیل در تکوین غصب‌آمیز مالکیت خصوصی سرمایه‌دارانه [از طریق سلب مالکیت]، در گرایش تاریخی انباشت سرمایه‌دارانه در قالب «تمرکز سرمایه» نیز جریان می‌یابد. این امر ضرورتاً با پیشرفت فنی بهینه‌سازی نیروهای تولیدی پیوند دارد (چرا که آن‌ها با کاربست فناورانه‌ی علوم در ماشین‌آلات صنعتی و تلفیق رو‌به‌رشد آن در فرآیند کاری که هردم خودکارتر می‌شود تعریف می‌گردند) و نهایتاً به نفی سلب مالکیت سرمایه‌دارانه دگرگون می‌شوند. {نگاه کنید به:‌ Kapital I, MEW, Bd. 23, pp. 790-91}

81. {3} Franz Neumann, 1964: Economics and Politics in the Twentieth Century, in The Democratic and the Authoritarian State. Ed. Herbert Marcuse, Trans. Peter Gay. New York: The Free Press, 258-269. 267-268.

82. {4} Karl Marx, “Letter to Ruge, September 1943.

83. {5} کارل مارکس، کاپیتال، جلد ۱. ترجمه‌ی بن فاوکس، کتاب‌های پنگوئن، ۱۹۹۰، ص. ۹۲۹.

هنریک گروسمن، یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازانِ مارکسیست‌ در زمینه‌ی فروپاشی اقتصادی (که در برابر همه‌ی رویکردهای رفرمیستی، گریزناپذیریِ عینی و ضرورت اجتناب‌ناپذیر فروپاشی سرمایه‌دارانه را به‌طور تحلیلی برجسته ساخته است)، همچنین ایده‌ی خودکاریِ تقدیرگونِ (fatal automation) قانون فروپاشی را به چالش می‌گیرد؛ وی در این‌باره می‌نویسد: «فروپاشی سرمایه‌داری اگرچه به‌طور عینی ضروری است و در پیوند با تاخت‌و‌تازِ آن کاملاً محاسبه‌پذیر است، با این‌حال چیزی نیست که صرفاً به‌طور خودکار روی دهد یا بتوان به‌طور انفعالی به انتظار آن نشست». نگاه کنید به [کتابِ «قانون انباشت و فروپاشی نظام سرمایه‌داری»]:

Henryk Grossman [1929]: Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgesetz des kapitalistischen Systems. Frankfurt a.M.: Suhrkamp, 1967, 601.

درباره‌ی نقش آگاهی و اراده در فرآیند عینی تاریخ در تمایزگذاری مارکسیِ میان «ضرورت عملی و ضرورت نظری» در رابطه‌ با انقلاب همچنین نگاه کنید به کتاب [هابرماس: «نظریه و عمل»]:

Jürgen Habermas, 1973: Theory and Practice. Trans.: John Viertel. Boston: Beacon Press.

84. revolutionary liberation

85. {6} آدورنو در پیوند با مارکسیسم انتقادی لوکاچ جوان، که شی‌انگاریِ (hypostatization) روابط اجتماعیِ نهادیافته (طبیعت ثانوی تجریدیافته) نسبت به خود طبیعت را به‌سان بازتولید عینیت‌یابیِ سرمایه‌دارانه در محیط نظریه می‌انگاشت، می‌نویسد: «قانون‌مندی طبیعیِ جامعهْ تاجایی‌که به‌مانندِ یک فاکت معلوم و تغییرناپذیر تجسم گردد [شی‌انگاری شود]، یک ایدئولوژی‌ است؛ با این‌حال، قانون‌مندی طبیعیْ به‌منزله‌ی قانونی از حرکت جامعه‌ی ناآگاه [امری] واقعی است، آن‌گونه که [این قانون‌مندی] در کاپیتال از تحلیل شکل کالایی به‌سمت نظریه‌ي بحران اقتصادی در قالب یک پدیدارشناسی غیرمعنوی (anti-Spirit) پی‌جویی می‌شود. تغییرات در هر شکل اقتصادیِ بنیادی، همانند تغییرات در گونه‌‌های حیوانی، که طی میلیون‌ها سال برمی‌آیند و نابود می‌گردند، حادث شده‌اند». («دیالکتیک منفی»، ترجمه‌ی دنیس ردموند)

86. Josef Dietzgen

87. a dehistoricized time-consciousness

88. progression through a homogenous, empty time

89. {7} والتر بنیامین: «تزهایی درباره‌ي فلسفه‌ی تاریخ»

Walter Benjamin [1940]: Theses on the Philosophy of History, in Illuminations. Trans. Harry Zohn. New York: Schocken Books, 1986, 260-261.

90. {8} Friedrich Engels and Karl Marx. The Holy Family. Trans. Richard Dixon.

همچنین نگاه کنید به:

Alfred Schmidt, 1967: Über Geschichte und Geschichtsschreibung in der materialistischen Dialektik, in Folgen einer Theorie. Suhrkamp, 113-114.

91. {9} Ibid.

92. {10} Georg Lukács, 1921: Spontaneität der Massen, Aktivität der Partei, in Die Internationale 3:6, p. 221.{برگرفته از متن آلمانی، با برگردان همین مترجمان}. این نقد همچنین با صورت‌بندی رزا لوگزامبورگ در «جزوه‌ی یونیوس» علیه سیاست جنگی سوسیال‌دمکرات‌های آلمان در سال ۱۹۱۶ همخوانی دارد.

93. historical anamnesis

94. bewusstlosen geistigen Tierreichs der kapitalistischen Vorgeschichte

95. depopulation, desolation, degeneration

96. an either/or

97. {11} Rosa Luxemburg. The Junius Pamphlet: The Crisis of German Social Democracy. Trans. Dave Hollis.

98. naturgeschichtliche Entscheidung

99. species-historical character

100. absolutized extra-economic coercive power

101. repressive instrumentarium

102. unnatural end (اصطلاح برگرفته از مقاله‌ي هورکهایمر)

103. the independence of the executive authority (اصطلاح برگرفته از مارکس)

104. {12} آگوست تالهایمر (August Thalheimer): «درباره‌ی فاشیسم». ترجمه‌ی مایک جونز. همچنین بنگرید به: کارل مارکس، «هجدهم برومر لویی بناپارت»؛ ترجمه‌ی انتشارات پروگرس. نوشته‌ی زیر نقدی‌ست بر داعیه‌های تالهایمر در تحلیل ساختاری‌اش و شی‌انگاری سنخ‌شناسانه‌ی آن از «سامان‌مندی و انسجام اجتماعا قانونیِ مقوله‌های سیاسی»‌ای که برپایه‌ي آنها تحلیل‌‌ مارکس از بناپارتیسم «توسط نتایجی برآمده از تشابهات و قیاس‌ها بیان می‌گردد» و «بر فرآیند فاشیسم خزنده در جامعه‌ي بورژواییِ متاخر به‌کار بسته می‌شود»:‌

Tjaden Griepenburg, 1966: Fascismus und Bonapartismus, Argument 8:6 (December), 461-472.

105. zum materiellen Gesamtkapitalisten

106. joint stock company

107. ideal personification of the total national capital

108. {13} Friedrich Engels. Socialism: Utopian and Scientific. Trans. Edward Aveling.

109. theory of the end (Theorie des Endes)

110. Dauer des ewigen Deutschlands

111. {14} Max Horkheimer [1940]: The Authoritarian State. Telos 15:2 (Spring), 1973, 3-20; p. 4.

112. prophetic abstraction

113. zunehmenden ökonomischen Primat des Politischen

114. logical absurdity

115. genuinely negative relationship (Explikation des genuin negatorischen Verhältnisses)

116.{15} بازفرمول‌بندی معنای انقلابیِ نظریه‌ی مارکسیستی، با کتاب برنامه‌وار «مارکسیسم و فلسفه»ی کارل کرش (۱۹۲۳) و کتاب «تاریخ و آگاهی طبقاتی»ِ لوکاچ (۱۹۲۳) آغاز شد، که هر دوی آن‌ها موجب گشایش فاز جدید مارکسیسم انتقادی شدند و خود برپایه‌ی رابطه‌ی مارکس با هگل، آن‌چنان که در انتقاد مارکس از فلسفه‌‌ی ناب نمایان است، شکل گرفتند. ما در اینجا باید اتهام ایده‌آلیسم طرح‌شده علیه لوکاچ و نیز کرش را کنار بگذاریم، به‌ویژه تنگنای معرفت‌شناسانه‌ی گرایش به ترافرازندگی‌ (transcendentalism)، که مسلماً لوکاچ به‌لحاظ نظری در برخورد روش‌شناسانه‌اش با مساله‌ي سازمان‌دهی بدان درمی‌غلتد. درباره‌ی فعلیت انقلاب برای دوره‌ی بی‌واسطه‌ی پس از جنگ جهانی اول نگاه کنید به این اثر لوکاچ: «لنین: مطالعه‌ای درباره‌ي وحدت اندیشه‌ي او» (ترجمه‌ی نیکلاس جِی‌کوبز). اعلامیه‌ی شبه‌ وصیت‌نامه‌ایِ رزا لوگزامبورگ در آخرین مقاله‌ی انتشاریافته از وی (چهاردهم ژانویه‌ي ۱۹۱۹) نیز بر حضور واقعی انقلاب در شرایط شکست تاکید می‌ورزد. نگاه کنید به: «نظم بر برلین غالب می‌شود» (ترجمه‌ی مارکوس). درباره‌ی کمینترن نگاه کنید به:

Karl Radek, 1921: Referat über Taktik, gehalten auf dem 3. Weltkongress der Komintern.

رادک در این سخنرانی می‌گوید: «نیروهای انقلاب جهانی همچنان درکار اند و ما نظاره‌گر شکست انقلاب جهانی نیستیم، بلکه شاهد تجمیع نیروهای انقلابی برای مبارزات جدید هستیم». درباره‌ی مکتب هلندی، پیش‌از همه نگاه کنید به این مقاله‌ي آنتون پانه‌کوک: «انقلاب جهانی و تاکتیکهای کمونیستی» (ترجمه‌ی اندی بلاندن).

117. {16} بر اساس دیدگاه ارنست مندل، صنعتی‌سازیِ استالینیْ ملزومات تناسبِ (proportionality)‌ میان شهر و روستا در اجتماعی‌سازیِ ابزار تولید در کشورهای کم‌توسعه‌یافته را، که در سال ۱۹۲۵ توسط یِوگنی پروبراشنسکی (Jewgeni Preobraschenski) صورت‌بندی شده بود، نابود ساخت: «هنگامی که استالین رویه‌ی صنعتی‌سازیِ دیرهنگام اما شتاب‌یافته (نظیر ساختن نخستین کارخانه‌ی تراکتورسازی) را اعمال کرد و به‌کلکتیوسازی سریع نواحی روستایی روی آورد، این تناسب ضروری [میان شهر و روستا] را نابود ساخت؛ امری که به بینواسازیِ توده‌ایِ کشاورزان و فروپاشی ناگهانی بارآوری کارگران در نواحی روستایی منجر گردید و اقتصاد و جمعیت شوروی هنوز با گذشت حدود سه دهه قربانیان غیرضروری آن هستند». نگاه کنید به [مندل: نظریه‌ي مارکس درباره‌ی انباشت بدوی و صنعتی‌سازیِ جهان سوم]:

Ernest Mandel, “Die Marxsche Theorie der ursprünglichen Akkumulation und die Industriealisierung der Dritten Welt,” in Folgen einer Theorie (Suhrkamp, 1967), p. 81 {برگردان انگلیسی توسط مترجمان متن حاضر}.

118. unter der Leitung eines emanzipatorischen Vernunftinteresses

119. fundamental stratification of the social totality

120. dialectical quintessence of critique

121. historical mutability (Geschichtlich wandelbar)

122. derivative relationship of economy and industrialized ideology

123. Eindimensionalisierung der gesellschaftlichen Antagonismen

124. {17} سهم من بیش از هرچیز ناظر است بر رویکردهای جدید نظام‌مند به نظریه‌ی اجتماعی انتقادیِ حلقه‌ی «مکتب فرانکفورت». ما باید در این مرحله، رابطه‌ی به‌لحاظ‌ معرفت‌شناختیْ مساله‌ساز میان نظریه‌ی انتقادی و نظریه‌ی انقلابی را کنار بگذاریم. خطوط نظریه‌ای انتقادی‌ که ناظر بر اصلاح نظریه‌ی مارکسیستی به‌شیوه‌ای صریحاً معرفت‌شناختی است، بیش‌از همه در دهه‌ی ۱۹۳۰ توسط هورکهایمر در نشریه‌ی Zeitschrift für Sozialforschung [«مجله‌ای برای پژوهش‌های اجتماعی»] ترسیم شده است. رویکردهای مادی این مکتب که من آن‌ها را بررسی کرده و در آنچه می‌آید در مواجهه با نظریه‌ي مارکسیستی قرار می‌دهم، عمدتا توسط دو گرایش مضمونیِ زیر مشخص می‌شوند:

الف) ماکس هورکهایمر «یهودیان و اروپا»، (۱۹۳۹)؛ هورکهایمر: «دولت اقتدارگرا» (۱۹۴۰)؛ هورکهایمر: «خرد و صیانت نفس» (۱۹۶۸). درباره‌ی دشواره‌‌ی سرمایه‌داری انحصاری و دولت اقتدارگرا (در سطح فلسفه‌ی قانون)، و گذار از دولت قانونِ لیبرال [liberaler Rechtsstaat] به دولت رفاه اقتدارگرا نگاه کنید به اثر فرانتس نویمان با نام «دولت دموکراتیک و دولت اقتدارگرا» (۱۹۳۷)، و به‌ویژه‌ سرفصلِ «تغییر کارکرد قانون در جامعه‌ي مدرن».

ب) هربرت مارکوزه: «انسان تک‌ساحتی؛ مطالعاتی در ایدئولوژی جامعه‌ی صنعتی پیشرفته»؛ مارکوزه: «صنعتی‌سازی و سرمایه‌داری در آثار ماکس وبر». هابرماس کوشیده است که رویکردی مبتنی بر نظام فراانتقادی (metacritical system) نسبت به برداشت مارکوزه از عقلانیت فناورانه‌ي علمی ترسیم کند، که من در ادامه‌ي نوشتار زیر دیدگاه وی را نیز مورد ملاحظه‌ي انتقادی قرار می‌دهم.

125. changed whole of the capitalist social formation

126. suppressed basic contradiction

127. {18} درخصوصِ نظریه‌ی مارکس درباره‌ی شرکت‌های سهامی نگاه کنید به فصل‌‌ ۲۷ (و نیز فصل ۲۳) در جلد سوم کاپیتال.

128. {19} Engels, Socialism: Utopian and Scientific.

(همچنین نگاه کنید به یادداشت تکمیلی انگلس بر نظریه‌ي مارکسی شرکت‌های سهامی در جلد سوم کاپیتال، فصل ۲۷ )

129. innerkapitalistischer Vergesellschaftung der Produktivkräfte

130. coercive statification [Verstaatlichung]

131. centralized authoritarian production

132. {20} هورکهایمر: «دولت اقتدارگرا»، ۳. به‌دلیل اهمیت جامعه‌ به‌سان یک کل در مفهوم‌پردازی دولت اقتدارگرا (مفهومی که عمدتا در پیوند با توصیف ماشین خشونت دولتیِ فاشیسم درک می‌‌شود، درحالی‌که از نظر هورکهایمر ناظر بر کل سرمایه‌داری انحصاری است)، از دید من بسط پهنه‌ی تاریخی این مفهوم (در آنچه در پی می‌آید) موجه به‌نظر می‌رسد.

133. systemumfassend akkumulative Dynamik

134. constitutive moment of the labor process

135. {21} نگاه کنید به مارکوزه: «انسان تک‌ساحتی». همچنین نگاه کنید به کاربست همین چشم‌انداز در رابطه‌با سوسیالیسم در جوامع پیشرفته‌ي صنعتی در این متن: PRAXIS 2, 1965, 266.

136. quantitative growth of mechanization

137. {22} Ibid., 35.

138. {23} Ibid., 36.

139. {24} Ibid., 37.

140. natural end of capital’s violent history of crisis

141. {25} Karl Marx. Grundrisse. Trans. Martin Nicolaus, 676.

142. technologische Verwissenschaftlichung der Produktion

143. zwangsweise kapitalistische Vergegenständlichung

144. totalitäre Technologisierung der politischen Ökonomie

145. {26} درباره‌ي کاربست فناورانه‌ی علم {برای تولید} نگاه کنید به: مارکس، گروندریسه‌، صص. ۶۴۳-۶۱۸. درباره‌ی اهمیت این مبحث در گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم نگاه کنید به اثر روسدولسکی [«درباره‌ی تکوین کاپیتال مارکس»]:

Roman Rosdolsky, 1968: Zur Entstehungsheschichte des Marxschen Kapital Vol. 2. Suhrkamp, 499-504.

146. {27} Marcuse, One-Dimensional Man, 154.

147. a critique of political technology

148. authoritarian [autoritär] statification of society

149. totalitarian one-dimensionalization

150. eigentümliche Dialektik des geschichtlichen Umschlagpunkts

151. association of free men

152. historical freak

153. {28} Ibid., 52.

154. bad ideality

155. bourgeois post festum consciousness

156. {29} Hegel. “Preface,” in Philosophy of Right. Trans. S.W. Dyde.

157. begriffliche Entfaltung (conceptual unfolding)

158. Prinzip des geschichtlich Neuen (the historically new)

159. unwirkliches Prinzip (unreal principle)

160. {30} به‌گفته‌ی هگل، جمهوری افلاطونی، «که تمثیلی از یک ایده‌آل توخالی‌ست»، «سرشت بنیادیِ کهنِِ حیات اخلاقیِ یونانیان» را در قالب یک تجرید غیرتاریخی به اصل خرد نوین پیوند می‌دهد؛ اصلی که «در بی‌واسطگی‌ خود می‌تواند فقط به‌‌مانند اشتیاقی ناخشنود (unbefriedigte Sehnsucht) و بنابراین فقط به‌سانِ نیستی و تباهی (Verderben) تجلی یابد».

161. labor-saving discoveries

162. {31} Horkheimer, The Authoritarian State, 3.

163. das thema probandum und probatum

164. [‌ اشاره‌ی مولف به حلقه‌ای از فعالان انقلابی انشعاب‌یافته از «لیگ کمونیستی» (Communist League)‌ پس از شکست انقلابات ۱۸۴۸ است. لیگ کمونیستی همان جمعیتی است که مارکس در دهه‌ی ۱۸۴۰ بدان ملحق شد و «مانیفست کمونیست» نیز از سوی همین جمع انتشار یافت. اما حلقه‌ی فوق که با ترکیب نام‌های دو تن از اعضای اصلی آن کارل شاپر (Karl Schapper) و آگوست ویلیچ (August Willich) شناخته می‌شود، بر رویکرد مبتنی بر اقدامات نظامی تاکید می‌ورزید، و به‌ویژه در مخالفت سرسخت با مارکس وی را به مشی «محافظه‌کارانه و مماشات‌جویانه‌» متهم می‌کرد (ویلیچ که سابقاً افسر ارتش پروس بود، یک‌بار حتی در لندن مارکس را به دوئل دعوت کرد). یادداشت مارکس درباره‌ی این گروه در اینجا قابل‌ دسترسی است. /م‌. ف.]

165. crisis-ridden and warring social relations

167. regulated fixed capital

168. {33} Horkheimer, The Authoritarian State, 11.

169. Aktualität der Revolution als des Primats der praktischen Vernunft des voluntativen Faktors

170. Verdinglichung des Kapitals

171. {34} Ibid., 10.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *