پروژه‌ی عاجل و حیاتی چپ، پوست‌اندازی دموکراتیک است | فروغ اسدپور (در مصاحبه با رادیو زمانه)

 

unnamed

 

فروغ اسدپور

در مصاحبه‌ی مکتوب با رادیو زمانه (۱۱ بهمن ۱۳۹۶)

 

■ تحلیل‌های بسیاری پس از اعتراضات سراسری دی‌ماه ۹۶ منتشر شده. برخی آنها را کاملاً به علت‌های اقتصادی فرومی‌کاهند، برخی آن را مصداق بارز شکاف کار و سرمایه یا نبرد طبقاتی می‌دانند، و برخی نیز علت اصلی را سیاسی می‌شمرند. به نظر شما آیا می‌توان علت غایی توضیح‌دهنده برای اعتراضات اخیر یافت، آیا آنها چندعلتی و چندبنیانی بودند، و اساساً خودتان آنها را ــ به ویژه در مقایسه با تاریخ اعتراضی ایران معاصر، از انقلاب ۵۷ تا جنبش اعتراضی ۸۸ ــ چگونه ارزیابی می‌کنید؟

روشن است که معترضان برای مشارکت در خیزش سراسری اخیر انگیزه‌های گوناگونی داشتند، عامل‌های گوناگونی هم در به‌میدان‌کشاندن این مردم نقش بازی کرده‌اند. اما به طور یقین، بنا به همه‌ی شواهد و آمار و تحلیل‌های سیاسیِ موجود، وضعیت اقتصادی بحران‌زده و فلاکت‌بار کشور، سهم عمده‌ای در میان این عوامل داشته است. این وضعیت خود شامل مولفه‌های متعددی است، از جمله: فساد حاد و گسترده‌‌ی مالی-اداری-‌مدیریتی، ناکارآمدی نظام اقتصادی در تولید و توزیع «ثروت» که بخش بزرگی از آن ناشی از فروش نفت است و میزان وسیعی از این درآمد در خارج از مرزهای رسمی تعریف‌شده‌ی کشور هزینه می‌شود (تا به‌کمک دسیسه‌های بی‌پایان سیاسی-نظامی و تفرقه‌اندازی‌های فرقه‌گرایانه، منطقه هر چه بیشتر «سوریه‌ای» شود و از قِبل آتش‌زدن منطقه، شبه-امپراتوری پیرامونی‌ترین پیرامونی‌ها برای حاکمیت شیعی ایران تدارک دیده شود)، فقر گسترده و ورشکستگی موسسات مالی-اعتباری، بی‌حرمتی به مطالبات برحق و دادخواهی‌های مکرر مردم، و به‌طور کلی از بین رفتن بنیان‌های مادی زندگی.

اما به جز عامل محوری اقتصادی، حتماً نارضایتی سیاسی و فرهنگی ناشی از یک حاکمیت دینی به‌شدت واپسگرا و به‌غایت اقتدارگرا هم که سرکوب میل به زندگی و اروس را در دستور کار خود دارد، دلیل مهم دیگری برای مشارکت عده‌ای دیگر بوده است که نیازهای بی‌واسطه‌ی اقتصادی شاید نیروی رانش اصلی‌شان نبوده است. اصولا وضعیت اقتصادی ناکارآمد و ورشکسته، و فساد و از هم‌گسیختگی نظام سیاسی استبدادی، و فروریختن مشروعیت ایدئولوژی ترس‌بنیاد که بر طبل تضمین امنیت ایران به قیمت نابودسازی کل منطقه می‌کوبید در پیوندی تنگاتنگ با یکدیگر نقش بازی کردند و گمان نکنم بتوان آن‌ها را دقیق از هم متمایز کرد. ضمن اینکه افزایش شمار اعتراضات پراکنده در یکی دو سال گذشته و نادیده‌انگاری و سرکوب‌ آنها و بازتاب رسانه‌ای همه‌ی این‌ها در شبکه‌های اجتماعی موجب شد تا به تدریج ترس مردم از دم و دستگاه سرکوب‌ فرو بریزد.

به هر حال خصلت یک خیزش طبقاتی را داشت آن‌چه با لذت و حسرت مشاهده کردیم؛ لذت مشاهده‌ی برخاستن مردمی که ردای رادیکالیسم به قامت آنان دوخته است و حسرت بابت فقدان سازمان و تدارکات تا خیزش تاب بیاورد و مقابله کند با موج گسترده‌ی سرکوب حکومتی. در ضمن این خیزش درآمیخته بود با مطالبات سیاسی رادیکالی مانند نه گفتن به هر دو جناح حاکمیت و خواست گذار از حاکمیت دینی به سمت یک حاکمیت مبتنی بر تضمین آزادی، صلح، نان و مسکن. همین خیز برداشتن مردم برای گذار به فراسوی دو جناح حاکمیت فقط می‌توانست دستاورد یک خیزش طبقاتی رادیکال باشد که مرحله‌ی ترس‌خوردگی و تمکین را پشت سر گذاشته است. وقتی این حرکت کوتاه‌مدت را به صفت طبقاتی مزین می‌کنم ارجاع من به معنای خاص مبارزات طبقاتی در محدوده‌ی کارخانه‌ها و به اصطلاح سنتی «محل تولید» نیست که البته هنوز و همیشه واجد اهمیت بسیاری است و با ورود خود به صحنه‌ی هر نبردی می‌تواند نقش تعیین‌کننده‌ای برای سمت و سوی آتی آن بازی کند. بلکه اشاره ام به قطب بندی شدید بین اکثریت جامعه و یک اقلیت استثمارگر و چپاول کننده و پرشقاوت است. اکثریتی که هم از ثروت مجرد و هم نوع مشخص آن (اولی در هیئت پول و درآمد، دومی در هیئت زیست محیط، آب و هوا و جنگل و دریا، سلامت و بهداشت، زبان مادری، خودگردانی محلی و منطقه ای، مسکن خوب و مناسب، آموزش و تحصیلات، کار بامعنا، کرامت انسانی، حقوق شهروندی و نظایر آن) سخت محروم است و اقلیتی که همه امکانات کشور را در انحصار خود دارد و آن همه را بابت جنگ افروزی و به هم ریختن منطقه صرف می کند.

■ با توجه به پرسش پیشین، چه طور می‌توان مشارکت مناطق اقلیت‌نشین، به ویژه در خوزستان و سیستان و بلوچستان و آذربایجان غربی و شرقی و کردستان و کرمانشاه را در این جنبش فهمید؟ یا به عبارت دیگر، چه طور می‌توان مشارکت از موضع هویت ویژه بومی اقلیت‌ها در یک جنبش سراسری را فهمید؟

به نظرم وقت آن شده که اقلیت و اکثریت را بازتعریف کنیم. اگر تمام این «اقلیت»ها را روی هم بگذاریم (برخی از آن ها مثلا ترک‌ها در حقیقت اگر اقلیت هم باشند، اقلیت بسیار بزرگی هستند) اکثریت بزرگی را تشکیل می‌دهند، و آن گاه شاید درک کمیت گرای ما از موضوع مربوط به مسئله کثرت ملل در چارچوب جغرافیایی کشوری به نام ایران دستخوش تعییر شود. این کشور تا مدت ها ممالک محروسه ایران و کثیرالمله نامیده می‌شد، با ظهور مدرنیسم بسیار خشن و آمرانه پهلوی است و سرکوب ملل دیگر به قصد ساخت یک دولت-ملت «مدرن»، که کثرت ملی و زبانی و خواست خودمختاری این ملل در چارچوب ایران به کلی از دستور کار سیاسی کنار گذاشته می شود. به نظرم هنوز هم شایسته است که ملل پیرامونی (یعنی غارت‌شده) در ایران را به نام واقعی شان بنامیم و موضوع را به کمیت عددی فرونکاسته و کیفی اش ببینیم. به نظر می رسد که آذربایجان (به ویژه تبریز) و کردستان (به ویژه سنندج) مشارکت جدی در این اعتراضات نداشته اند. در ضمن باید افزود که برخی شهرهای دیگر از همین مناطق شرکت نسبتا فعالی داشته اند. امروز همه می دانیم که تبعیضات سیستماتیک نسبت به بخش‌های پیرامونی‌شده شکافی مهلک را بین دو سوی نقشه جغرافیایی کشور (مرکز و پیرامونی شدگان) حفر کرده است. تبعیضات روا داشته شده به این مناطق چنان گسترده و چنان آشکار است که بدون چشم مسلح هم می توان آن ها را رصد، و پیامدها و عواقب مادی و معنوی شان را تشخیص داد. واقعیت این است که چپاول گسترده ای از این مناطق صورت گرفته است که فقط اقتصادی نیست، چه چپاول و نابود کردن تاریخ، شخصیت و هویت مردمان ساکن این مناطق نیز به نحوی سیستماتیک در دستور کار رژیم های حاکم بوده است. این ستم، چپاول و بی حرمتی عواقب جدی و خطرناکی دارد (سوء استفاده بخش های امنیتی سپاه و حاکمیت از شکاف های بین مرکز و پیرامون به کنار).

به‌خصوص در مورد آذربایجان و کردستان، به دلیل خودآگاهی عمومی و حافظه تاریخی نیرومندشان، نمی‌توان انتظار داشت که روشنفکران این مناطق به سادگی تن به دنباله‌روی از فراخوان‌های حرکت «عمومی» و جنبش «همه با هم» بدهند. به ویژه این که روشنفکران وابسته به مرکز یا فارس‌زبان، دست به سوی روشنفکران این مناطق دراز نمی‌کنند تا گفتگوهایی انتقادی به قصد ایجاد فهم مشترک از صورت مسئله مربوط به شکل حاکمیت سیاسی در ایران را دامن بزنند. روشنفکران «گئتوهای» مرکز (از چپ و راست) جز خود و محافل درخود فرورفته خود با «غیرخودی»ها گفتگوی زیادی نمی کنند. بنابراین قطع مراودات فرهنگی و سیاسی بین مرکز و پیرامونی شدگان در نهایت به ضرر همه ما کسانی است که خواستار صلح، همزیستی و مشارکت داوطلبانه در ساخت یک آینده مشترک دمکراتیک و عادلانه هستیم. اما به جز طرح این دردنشان کلی، باید اضافه کنم، مناطقی که امروزه خوزستان و لرستان نامیده می‌شوند و یا بخشی از استان اصفهان کنونی(با ترکیب جمعیتی غالبا لر و عرب) نقش پیشاهنگ را در خیزش اخیر بازی کردند و آن گونه که از آمار برمی آید اکثریت جانباختگان هم از همین مناطق بودند. خوزستان به تنهایی فشرده تمام ستم-های حاکمیت اسلامی است: هم به لحاظ طبقاتی (شگفتا که تولیدکننده نفت اند مردمان این سرزمین و با این حال از محروم ترین ها به حساب می‌آیند)، هم به لحاظ زیست محیطی که ۱۵ سال است درگیر آلودگی های ناشی از ریزگردهای کشنده اند (رسانه های داخل و خارج بی وقفه در باره وخامت وضعیت اهواز و دیگر شهرهای خوزستان گزارش تهیه می کنند)؛ و هم به لحاظ ملی که هر دو رژیم شاهنشاهی و اسلامی با سرسختی سیاست های عرب ستیزی و عرب زدایی را در این منطقه به پیش برده اند. به طور کلی می توان گفت (بخش های لر-و عرب شین)، مرکزیت خیزش را به عهده داشتند و به طور کلی توافق عمومی بر این است که خیزش از پیرامون به مناطق مرکزی تر گسترش یافت. این رویداد، یک دگرگونی کیفی است نسبت به جنبش ۱۳۸۸ که تهران بنیاد بود و از سوی پیرامونی شدگان هم پشتیبانی جدی از آن به عمل نیامد. توضیح عواملی که این بخش از جمعیت را پیشاهنگ اعتراضات کرد، به سادگی قابل فروکاستن به تضاد کار-سرمایه نیست، به همین ترتیب نمی توان دلایل اعتراضات آنان را به سپهر نبرد طبقاتی محدود کرد.

این اعتراضات خصلتی چندتعینی و چندعاملی دارند که باید به دقت مطالعه شوند. بازشناسی تاریخ و هویت پیرامونی شدگان، بازشناسی سرکوب و ظلم تاریخی که به آنان روا دانسته شده، از سوی روشنفکران چپ و دمکرات، کسانی که خواهان طرح نو درانداختن و زیر و زیر کردن نظم کنونی هستند، یکی از گام های بسیار مهم برای به هستی درآمدن استراتژی های رهایی بخش است. امروز سیاست وحدت در عین تفاوت، که در این جا به معنای تصدیق هویت های چندگانه و مطالبات خاص و جداگانه مردمان مناطق یادشده است، تنها راه معقول برای به هم-پیوستن و ایجاد یک حرکت سراسری به نظر می رسد.

■ به نظر شما چه طور می‌توان این اعتراضات را ار دریچه اقتصاد میل یا به عبارت دیگر سرکوب و تبعیض جنسیتی فهمید؟ به طور خاص، آیا می‌توان ارتباط مستقیمی ــ چه منفی و چه مثبت ــ بین این اعتراضات و مسئله زنان در جمهوری اسلامی ایران یافت، .و اگر آری، چگونه؟

من صحنه‌هایی از اعتراضات بسیار متهورانه زنان در خیابان ها را از طریق رسانه ها دیدم، صحنه‌هایی که گواهی می داد بر این که زنان یک نیروی اصلی اعتراضی با قابلیت پیشاهنگی هستند. زنی را دیدم که با خشم و بیزاری بر سر نیروی نظامی-انتظامی مستقر در خیابان فریاد می کشید و از سلطه چکمه پوشان رژیم بر فضای خیابان نه تنها ترس خورده به نظر نمی رسید که با شعارهای تند خود به ترس و هراس نیز انداخت-شان؛ تصویر زن «انقلاب» هم که آسوده و بی شتاب از روسری اجباری خود، این نماد سرکوب عریان رسمی و دولتی، این نماد تحقیر جنس زن، این فرود آمدن توسری دائمی بر شخصیت زنانه، پرچمی ساخته، آن را در پیاده روی خیابان به اهتزاز درآورده و با سر برهنه و اندام زنانه اش بر فراز سر مردان عابر ایستاده و در فضایی معنوی به مقابل خود خیره شده بود، در ذهن همه ما و بر پیشانی بسیاری از نشریات و سایت ها حک شد. از روزی که تصویر این زن را دیدم با خود می اندیشم او باید به پیکاری ژرف با خود تن داده باشد تا بتواند چنان فضای رزمنده پرمعنایی را بی هیچ سخنی و بی هیچ تشویشی ترتیب دهد. از خود می پرسم چرا کسی نبود که برای جسارت این ماده‌غول کف بزند و زیر پرچم افراشته این نماد آفرینندگی سرود آزادی بخواند. همین‌طور خواندن سخنرانی فرمانده زنی (که هنوز نام متبرکش را نمی دانیم) از کارخانه نیشکر هفت تپه که با هوش و تدبیراندیشی چالاکی، سیاست اقتصادی دولت را به نقد کشید و قطع واردات شکر و آزادی ایجاد سندیکا و پرداخت حقوق معوقه را به عنوان اصول رونق اقتصادی طرح کرد و اعتصابی را هم در همین راستا سازمان داد، مرا غرق غرور و افتخار کرد. آه از این زنان آرمان گرای ناب که رودخانه های خروشانی در سینه نهفته دارند.

زنان سنتاً مسئول رتق و فتق امور غذایی، بهداشتی، سلامتی و آموزشی خانواده هستند و به همین دلیل فشار هر گونه بحران اقتصادی را فورا حس می کنند. به جز این، زیست زنانه در یک جامعه به شدت مردسالار و زیر سیطره حاکمیتی به غایت زن ستیز، که به بدن زنان، به سکسوالیته زنان، و اصولا به توانایی های زنان به شدت بدگمان است و از هر آنچه زنانه است ترس دارد (ترس از فروریختن و به اشوب کشیده شدن نظم مردسالار، ترس از کنترل‌ناپذیرشدنِ زنان و ترس از عصیان زنان که می تواند نظم حاکم، و نیز نظم مردانه و فرهنگ پوسیده و دست و پاگیر آن را پشت سر بگذارد) زیستی است طاقت‌فرسا و دشوار. چه زنان نمی‌توانند بدون دخالت و نظارت مردانه، حاکم بر زندگی و سرنوشت خود باشند.

بنا به زمینه‌ای که در بالا طرح کردم، و بنا به دو عامل سرکوب جنسیت زنان (علت خاص) و سرکوب اقتصادی (علت عام)، زنان دلایل عینی نیرومندی برای به میدان آمدن و مقابله با وضعیت کنونی دارند. اما همین جا لازم است بگویم که در ضمن بنا به گواهی آمار و ارقام، با تناقضی در تحلیل روبرو هستیم، آن هم این که زنان بخش جدی مشارکت‌کننده در اعتراضات اخیر نبوده اند، در حالی که در اعتراضات ۸۸ بخش چشمگیرتری از تظاهرات ها بودند. علت این تفاوت در مشارکت به نظرم می تواند حاکی از وضعیت باز هم دشوارتر زنان در شهرستان های دورافتاده و در مناطق غیرمرکزی باشد. این جا هم شاهد تبعات و پیامدهای تبعیضات گسترده علیه پیرامونی-شدگان (اقتصاد سیاسی ضدتوسعه) به‌ویژه زنان هستیم. تمرکز تسهیلات حداقلی برای زنان در تهران، فقدان همبستگی کافی بین «حرکت های زنانه»ی تهران با زنان مناطق دیگر، جنس تهران بنیاد و «طبقه متوسطی»‌بودنِ جنبش سبز، و محدود بودن این جنبش به صف‌بندی های درون خود حاکمیت (در نتیجه پنداشت کم خطر بودن تظاهرات ساکت خیابانی) را شاید بتوان به‌عنوان دلایل پررنگ تر بودن حضور زنان در ۸۸ ذکر کرد. در حالی که این بار با خیزش پیرامونی‌شدگان روبرو بودیم، خیزشی که بنا به ماهیت خود رادیکال و برانداز بود، خیزشی که پایگاهش در مناطقی بود مملو از ستم ملی، ستم عریان سیاسی و استثمار طبقاتی، غارت زیست محیطی، تخریب بافت سنتی جمعیت و شرایط زندگی، و همچنین ستم جنسیتی شدیدتر از تهران، که در پیوند با مردسالاری سخت جان تر آن مناطق، مشارکت زنان را شاید محدودتر کرده باشد. همین نیز شاید علت خصلت بیشتر مردانه این خیزش‌های خشمگنانه را توضیح دهد. اما نکته دیگر این که زنان مشارکت‌کننده در این خیزش، رادیکال‌تر و دگرگونی‌طلب‌تر از زنان حامی جنبش سبز بودند. بنابراین، سیاست‌های ضدتوسعه‌ای رژیم، به ناموزونی‌های پیچیده و مرکبی، به‌ویژه در مناطق پیرامونی‌شده انجامیده که بررسی آن‌ها مستلزم مطالعات بیشتری است. به‌هر حال باید به یاد داشت که بدون حضور زنان هیچ دگرگونی واقعی در کشور ممکن نیست. مشاهده وضع زنان در این کشور به‌تنهایی کفایت می‌کند حکم به براندازی نظام سیاسی کنونی بدهیم (تهور به کار می زنم و می‌گویم) ضرورت تاریخی حکم می‌کند این نظام برود تا راه برای مشارکت زنان در زندگی اجتماعی و سیاسی باز شود.

■ به نظر شما چپ ایران در این اتفاقات چه نقشی می‌توانست بازی کند و چه نقشی بازی کرده است؟

به نظر من در هیچ کجا نمی‌توان از یک چپ واحد سخن گفت. در ایران هم گرایشات فکری و سیاسی گوناگونی که در موضع گیری‌های خود، گاه بسی دور از هم ایستاده اند، به یکسان خود را با پیشوندها و پسوندهای مختلف چپ می‌خوانند. چپ به لحاظ نرماتیو باید دلبسته‌ی آزادی‌های سیاسی- اجتماعی-فرهنگی، سرسپرده عدالت اجتماعی، طرفدار صلح، و هوادار پروپا قرص سلامت زیست محیط باشد. از هر گونه سرکوب، تبعیض، ستم، سلطه و استثمار بیزار؛ و خواهان همکاری بین نوع بشر، تملک جمعی بر منابع و ذخایر طبیعی و اجتماعی، و خودمدیریتی مجامع و کمونته‌های محلی باشد. چپ بنا به تلقی من یک جریان اجتماعی و سیاسی است که به همین خاطر از دادن پاسخ های کلیشه‌ای به پرسش های نو پرهیز می کند و بنا به واقعیت‌های جدید، دستگاه مفهومی خود را در مواجهه با معضلات پیچیده پیش رویش، دگرگون کرده و غنا می‌بخشد. به جز این، تلاش می‌کند تا اندیشه و منش اش را در پراتیک سیاسی و روزمره دمکراتیزه کند. در جامعه خودی ریشه بدواند از پیرامون خود بیاموزد و بیاموزاند، به ویژه همکاری با نیروهای نزدیک به خود و گفتگوی انتقادی با نیروهای دورتر را پراتیک کند. از بحث بیشتر پیرامون این ویژگی خودنوسازی درمی گذرم تا فرصتی دیگر.

به گمان من، در ایران امروزی چندین بحران نظری-سیاسی هست که موجب تضعیف و تشتت در چپ شده است که غالب این بحران ها هم با اندیشه های به میراث رسیده از روزگاران گذشته مربوط اند. منظورم این است که برخی اندیشه‌ها یا مفاهیم رایج بین محافل نسبتا بزرگی از چپ، متعلق به روزگاران گذشته‌اند و برای توضیح واقعیات امروزی بسنده نیستند. برای نمونه دانش‌واژه‌ی امپریالیسم، آن گونه که به ما رسیده است، مربوط است به تقریبا یک سده پیش، و به نظر نمی‌رسد بتواند پدیده‌های نوپدیدی همچون جهانی‌سازی، منطقه‌گرایی، بحران حکمرانی جهانی و نظایر آن را به نحو بسنده‌ای توضیح بدهد. درون مایه این مفهوم (در ملازمت با نظریه وابستگی رایج بین حلقه های مطالعاتی و سیاسی جهان سوم) مبتنی بود بر این برداشت که رژیم‌های سیاسی حاکم بر کشورهای جهان سوم همه وابسته به امپریالیست‌های باختر هستند، این کشورها دارای بورژوازی ملی نیستند و به جای آن بوژوازی کمپرادور-وابسته یا به بیانی لمپن-بورژوزای بر آن ها حکومت می‌کند.

راه خلاصی از این وضع نیز انقلاب یا کودتا از بالا تلقی می‌شد تا کشورهای جنوبِ جهان از دام وابستگی به بازار جهانی و مکانیسم‌های مبادله نابرابر آن برجهیده و استقلال اقتصادی بیابند. این استقلال اقتصادی (و سیاسی) هم با پیوستن به اردوگاه سوسیالیسم به سرکردگی شوروی سابق تامین و بقای آن تضمین می‌شد. از دمکراسی و آزادی‌های سیاسی و مدنی، از تشکیل احزاب متعدد و کثرت ایستارهای سیاسی درون خود طبقه کارگر (یقیه جامعه بماند) یا چرخشی بودن قدرت چیزی گفته نمی شد. دمکراسی پارلمانی پدیده ای یکسر منحط و تمهیدی برای فریب توده‌های مردم تعریف می‌شد. این مفهوم در تاریخ سیاسی چپ معاصر ایرانی نقش به غایت پراهمیتی بازی کرده است.

دوره پیش از سال ۱۳۵۷ را فعلا ناچار باید کنار بگذاریم. اما سال ۱۳۵۷ آن مقطعی را رقم می‌زند که بخش بزرگ و مهمی از چپ ایران با باورمندی به نظریه امپریالیسم و تئوری وابستگی، به دامگه حادثه هولناک دفاع بی‌قید و شرط از حاکمیت اسلامی و سیاست‌های آن فروافتاد. خصلت عمومی یک حاکمیت دینی زن‌ستیز، دمکراسی-ستیز، آزادی‌ستیز، مدرنیته‌ستیز، دقیقا به دلیل درک غالب از دمکراسی و مدرنیته سرمایه‌دارانه، «ضدامپریالیستی» ارزیابی شد. با پیروی از دستگاه واژگانی باورمندان به مذهب شیعه، بخش بزرگی از چپ‌ها هم رهبری حاکمیت جدید را «امام» خطاب کردند. می‌توان حدس زد که از این جا تا سقوط به دامن انحطاط سیاسی کامل و تایید تمام فرمان های رهبری نظام جدید، راه درازی در پیش نیست. از همان هنگام شکافی مهلک و ژرف در چپ اتفاق افتاد. به اصطلاح ضدامپریالیست‌های آن مقطع (حزب توده و سازمان فداییان اکثریت) با درک غیرانتقادی و عامیانه ای که از این دانش واژه و البته مقتضیات جنگ سرد داشتند، به همکاری همه‌جانبه و بی مهابا با رژیم غلتیدند. این همکاری فجایعی بی همتا در تاریخ چپ (و کشور) به بار آورد و بعضی از دیگر جریانات چپ، هرگز آنان را برای خطای فاجعه بارشان نبخشیدند. دانش واژه‌ی امپریالیسم هنوز هم بین چپ‌ها تشتت و افتراق ایجاد می‌کند. آخرین دعوا پیرامون همین خیزش دی‌ماه گذشته اتفاق افتاد. بخشی از «ضدامپریالیست»ها که طیف وسیع و ناهمگونی را تشکیل می‌دهند، و در هر حادثه‌ای دست آمریکا و اقمار آن را در کار می‌بینند، به افراد و جریاناتی که از این خیزش ها پشتیبانی می‌کردند، برچسب های ناروایی زدند. برداشت من از ایستار سیاسی بخش عمده ای از این طیف، مخالفت با هر گونه مبارزه واقعی در جامعه است. اینان با پیش‌کشیدن خطر امپریالیسم و نفاق‌افکنیِ صهیونیسم رشته‌ی هر تلاشی را که در راستای دگرگونی واقعی باشد، می‌زنند. آن‌ها «امنیت» مرگ باری را که هدیه‌ی حاکمیت کنونی به مردم ایران است بر هر گونه بی‌نظمی و بلوای زندگی ترجیح می‌دهند. تاکنون خط سیاسی «ضدامپریالیست ها» تن دادن به مرگ بدون دست‌یازیدن به نبرد بوده است.

فقط کافی است دهه‌ی فاجعه بار ۱۳۶۰ را مرور کنیم. اما از توان مردم بیرون است گوش‌سپردن به نصایح آن‌ها. مردمی که در کشاکش جان‌دادن هستند، زندگی را آرزو می کنند و دست به سوی آن می‌گشایند. زندگی چیست جز یک رشته پیکارها که نتیجه پیروزمندانه‌ی آن به عوامل بسیاری بستگی دارد که یکی هم ایجاد یک جبهه‌ی چپ نیرومند و اهل اندیشه و عمل است که امروز کم‌داشتِ آن حس می شود. ترس از سوریایی‌شدنِ ایران، ضدامپریالیست‌های ما را به ائتلاف با حاکمیت کنونی کشانید، آن هم در بحبوحه‌ی یک بحران عمومی. این جریانات یا درک درستی از تاریخ مفهوم امپریالیسم ندارند، مفهومی که دست کم در سنت چپ، به اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری مربوط است و یک مرحله‌ی تاریخی از توسعه‌ی سرمایه‌داری را می سازد؛ مرحله‌ای که با پایان جنگ جهانی دوم جای خود را به مرحله‌ی موسوم به فوردیسم، نیودیل و دولت رفاه داد، یا این که خدعه می‌زنند و با پرش از روی میانجی‌های نظری، با آسوده‌خیالی، امپریالیسم را همچون دانش‌واژه‌ای همه‌جاشمول به کار می‌برند. اگر آدم‌کشی، جنگ افروزی، قلدری، گردن کلفتی، بی ثبات کردن مناطق مختلف جهان به قصد بهره‌برداری سیاسی و اقتصادی در جهت مقاصد نامیمون خود، امپریالیسم به معنای عمومی کلمه باشد، در این صورت، حکومت اسلامی هم یک نیم‌چه یا «خرده-امپریالیسم» است و مهم‌تر این که روسیه هم با این حساب یک امپریالیسم نوظهور است که نقشی به شدت نیرومند و ارتجاعی در منطقه خاورمیانه بازی می‌کند. این طرز تلقی که چیزی نیست جز امتداد منطقی استدلال «ضدامپریالیست»ها، در نهایت به ورشکستگی دستگاه مفهومی خود ایشان منتهی می شود. وقتی بنا به چیدمان استدلالی خود آن ها بتوان گفت هر دولت زورگو و جنگ باره ای امپریالیست است، وقتی همه امپریالیست شدند، نتیجه منطقی این خواهد شد که دیگر امپریالیستی نخواهیم داشت. نسبت دادن هر اعتراض و خیزشی به امپریالیسم، صهیونیسم و عربستان سعودی، تداوم همان سیاست ضدآمریکایی بلوک شرق و طرفداران آن در دوره جنگ سرد است. راست گفته اند که تاریخ یک بار به وضعی تراژیک و دیگر بار به حالتی کمیک خود را بازمی نماید. روسیه هنوز هم، این بار به شکلی کمیک، قبله آمال و برادر بزرگ (و نه خواهر بزرگ) «ضدامپریالیست های» ما است، مهم هم نیست که سکان‌دار این میهن راستین، استالین عبوس باشد یا پوتین عبوس. فتیش روسیه را نباید کم گرفت.

وهن غارت شدن از سوی حکومت «ملی» (غارت از نظر این ها فقط هنگامی معنا دارد که یک کشور خارجی به جایی دیگر لشکرکشی کند یا آن جا را به طریقی به تصرف خود درآورد)، باید به قاعده صد برابر دردناک-تر از غارت شدن به دست کشوری بیگانه باشد؛ اما دریغ که اینان آتش زدن خانه به دست حکومت خودی را عین فراهم کردن امنیت و آسایش می بینند. باید از خود بپرسیم که چرا مردم بلوچستان باید خود را بخشی از «ایران» بدانند و از سوریایی شدن کشور بترسند، هنگامی که مناطق زیست و شرایط معاش آن ها هم اینک نیز نابود شده است. چرا مردمان پیرامونی شده باید از سوریه ای شدن ایران بترسند وقتی که با پخش شدن هزاران تن نمک در مناطق مرده حول و حوش دریاچه ارومیه دیگر زمین مائده خیزی نخواهد ماند تا مردمان بومی به آن دل خوش کنند و در نتیجه مهاجرت بخش وسیعی از جمعیت کشور دیر یا زود ضروری خواهد شد. همین موضوع شامل حال مردم خوزستان و مردم لر و عرب منطقه هم می شود که سال ها است برای به رسمیت شناساندن هویت بومی و نجات مناطق زیست و شرایط معاش خود زحمت می برند و رنج می-کشند. آیا فقط پرتاب بمب به سر مردم است که فاجعه تلقی می شود یا مرگ تدریجی، ساکت و بی صدای آن ها هم فاجعه تلقی می شود و باید وجدان ما را آزار دهد؟ چهل سال است وعده کرده اید که این دد خون ریز را اهلی کنید، چنگال های درنده اش را برایمان سوهان بکشید و کوتاه کنید، نفس دل آزارش را عطرپاشی کنید و سرانجام به قفس بیندازیدش. اما می ترسم او باشد که شما را به قفس پنداشت های غلط تان زنجیر کرده است. مفاهیم شما (امنیت مرزهای ملی، تمامیت ارضی) حرمت اش را نزد مردم ساده دلی که به این تجریدات نمی-اندیشند، از دست داده. مردم به درنده ای که اهلی کردنش را امروز و فردا می کنید کینه می ورزند و برای از پا درآوردنش روزشماری می کنند.

بخشی از چپ را هم داشتیم که از این اعتراضات حمایت می کرد و با این خیزش همدلی عمیقی داشت و به دام استدلال هایی با پای چوبین که بخش فناتیک گفتمان «ضدامپریالیسم» طرح می کرد هم نیفتاد. استدلال هایی که اصرار داشت «کار کار عمو سام و نوکران منطقه ای او است»، امپریالیسم همین گوشه و کنار کمین کرده است تا سوریه دیگری از ایران بسازد. به نظر می رسد که این دوستان از سویی منطقه گرایی کنونی را در سطح جهانی دست کم گرفته و تقابل بین آمریکا و اروپا را نیز نادیده می انگارند. از سوی دیگر هم نقش کشور «معصوم» خودشان را در سوریه ای شدن دیگر مناطق خاورمیانه اصلا در نظر نمی آورند و رژیم کنونی ایران را مقصر اصلی بخشی از این وضعیت نمی دانند.

چپ خارج نقش بزرگی در پوشش دادن این حوادث بازی نکرد زیرا جمع منسجم و همکاری تشکیل نداده است، رسانه سراسری ندارد، استراتژی روشنی را فرموله نکرده است و دعواهای فرقه گرایانه درون آن هنوز حل و فصل ناشده به قوت خویش باقی است. البته تمام جریانات چپی که دست امپریالیسم را در کار نمی دیدند حمایت کردند از خیزش مردم، بیانیه دادند، اخبار خیزش را بازتاب دادند و مانند همیشه به دنبال اتفاق افتاده دویدند. منفردها هم به سهم خود نوشتند و اعلام موضع کردند. دست همه درد نکند، اما این وظیفه‌ای نیست که نهادها و سازمان های چپ باید به دوش ببرند. این وظیفه یک رسانه سراسری قدرتمند است که به سبب دشمنی های قدیم و جدید ساخته نمی شود. در داخل البته چپ دانشجویی بسیار فعال بود و تلاش کرد تا خیزش را به شعارهای مشخص تر و روشن تری تجهیز کند و تظاهرات هایی در دانشگاه تهران و شهرهای بزرگ سازماندهی کند. متاسفانه شماری از آن ها را بازداشت کردند و این خبر خوبی نبود. جنبش دانشجویی بازوی قدرتمند و پرتاثیر جنبش کارگری و چپ به طور کلی بوده و هست. این جنبش درضمن وظایف خاص نظری و پراتیکی دارد که نباید از آن ها عقب بیفتد.

چپ نه فقط در ایران که در سطح جهانی در یک بحران عمیق به سر می برد، بحرانی که پر به درازا انجامیده است، و برایش بهای سنگینی پرداخته ایم. شاید وظایفی که برای خود تعریف کرده بودیم، شفاف و روشن نبودند یا انجام آن وظایف در توان ما نمی گنجید، به هر حال اینک چپ در جامعه ایران می تواند تلاش کند تا خود را به گونه ای دمکراتیک بازسازی کند و «تایید حضور دیگری» وی را باری به شانه ننهد. چپ هوشمندی آرزوی من است که به گفتگو بین خودی ها و غیرخودی ها اهمیت بیشتری بدهد از رفتارهای اقتدارگرایانه و منش مستبدانه ای که چیزی کم از منش حاکمیت کنونی ندارد، فاصله بگیرد. اگر خواهان دمکراسی است ابتدا خودش آن را تمرین کند و چشم انتظار کسب قدرت سیاسی یا معجزه نباشد، به آینده ای که معلوم نیست بیاید نمی‌توان دل بست. اگر چپ پوست بیندازد و بتواند به نحوی دمکراتیک خود را بازآرایی کند آنگاه شاید بتواند رسانه ای سراسری و قدرتمند در خارج از کشور راه بیندازد، که این پروژه ای عاجل و حیاتی است. شاید به جای انشعاب های فراوان و واگرایی ها بتواند همگرایی را رشد دهد.

■ با توجه به سوال بالا و با توجه به خلاء رهبری در اپوزیسیون ــ چه درون ایران و چه خارج آن ـ، این اعتراضات چه تأثیری بر بازآرایی نیروهای سیاسی در ایران می‌گذارد؟

همه از این صحبت می کنند که وارد یک وضعیت جدید شده ایم، برخی به آن نام آغاز یک پایان را داده اند، اگر چه نمی توان پایان را پیشاپیش پیش بینی کرد اما می توان کوشید تا هدف هایی را که جامعه برای این که زنده بماند مجبور به پیش روی خویش نهادن است، فرموله کرد. فرموله کردن اهداف شاید بتواند نیروهای سیاسی دارای دغدغه های مشترک را به هم نزدیک کند، گرچه تضمینی در کار نیست. می دانیم که جامعه ایران با انبوهی از تضادها و انباشت آن ها روبرو است، اما معضل این جا است که هنوز حتی در سطح گفتمانی هم به مواجهه آن ها با یکدیگر نپرداخته ایم. مواجهه در این جا یعنی انحراف از مسیر خود، به هم تنه زدن، یکدیگر را شناسایی کردن، و بهم پیوستن به گونه ای «مولد» که سطحی جدید در واقعیت ایجاد شود و سنتزی از این تضادها به بار بنشیند. تصور کنید مبارزه برای نان، مسکن، صلح و آزادی که هنوز نادقیق است، تدقیق شود، غیر از رادیکال- سیاسی شدن، در ضمن گره بخورد به موضوع ازادی زنان (آزادی پوشش، آزادی تملک زن بر تن و نیروی کار خویش، آزادیِ خودشکوفایی و خودتحقق‌گری و به جز این تبعیض مثبت به نفع زنان برای دست‌یابی به پست‌ها و مشاغل)، موضوع کار گره بخورد به تبعیض زدایی از زنان، افغان ها و گروه‌های دیگری که در معرض تبعیض سیستماتیک و به جز آن هستند. کار، نان و مسکن گره بخورند به بقا و شکوفایی زیست محیط چیزی که ناگفته پیداست مستلزم سمت گیری تئوریک و پراتیک جنبش کارگری به نفع زیست محیط و آمادگی آن برای پیش‌گذاردنِ یک طرح بلندپروازانه اما واقعی در باره اقتصاد است. اقتصادی توسعه محور، اما عاری از انرژی های آلاینده ای چون نفت و گاز و ذغال سنگ. به همین ترتیب شکوفایی زیست محیط گره بخورد به حق خودگردانی مناطق و کمونته های جغرافیایی مختلف، (مناطقی همچون خوزستان، سیستان و بلوچستان، کردستان، آذربایجان، و مانند این ها) و حق این مناطق برای کنترل زیست محیط شان. اصولا نوعی محلی گرایی رزمنده و رادیکال لازم است تا بتوان از مرگ زیست محیط در ایران و فرهنگ ها و زبان های مختلف پیشگیری کرد.

در نهایت همه این خواسته ها ما را می رسانند به ان شکل اجتماعی جدید، به آن شکلی از حاکمیت ملی که باید تاسیس شود تا بتواند بیشترین درجه از آزادی های فردی و اجتماعی شهروندان و بیشترین درجه از حقوق و آزادی های جمعی (مولدین مستقیم و ملل مختلف) را تضمین کند، تا بتواند یک کشور از هم گسیخته دستخوش اتمیزاسیون و استبداد دینی را به «جامعه» تبدیل کند. جایی که حق من و حق شما از سوی همگان بازشناسی می شود، جایی که به هم می پیوندیم تا سرنوشت همگانی مان را بسازیم. به باور من، آن شکلی از حاکمیت که بتواند این ضرورت ها را شناسایی کند، در قلب دعواهایی وارد شود که مربوط اند به حقوق شهروندی، سیاست های هویتی، مطالبات بازتوزیع رادیکال منابع مادی و معنوی در شکل دوگانه بازتوزیع ثروت از مرکز به پیرامون و از بالای جامعه به پایین، و آخرین اما نه کمترین، تقاضای به رسمیت شناخته شدن زخمها و جراحات گذشته و مرهم گذاشتن بر آنها، نمی تواند شکلی برگرفته از گذشته باشد و در ضمن نمی تواند تکه ای برکنده از حاکمیت کنونی باشد. ناچار باید رو به سوی آینده‌ای ناشناخته برگردانیم و آن را با توجه به ضرروت های سهمگین کنونی بسازیم.

درست است که خلاء رهبری در اپوزیسیون جدی است اما همه دیدیم که چگونه در خارج از کشور، برخی رسانه های قدرتمند نظیر من و تو، صدای آمریکا و حتی بی بی سی که میانه اش با اصلاح طلبان بسیار گرم است، با شتاب به دنبال بدیل سازی رفتند، شاهزاده شاهزاده کردند و او را غمخوار مردم خواندند. با توجه به آن چه در بالا در باره مسائل مهمی همچون زیست محیط ویران شده، کثرت ملل (و سرکوب خونین آنان از جمله به دست پهلوی ها)، تضاد حاد طبقاتی، و نیز پرسش مهم شکل حاکمیت که باید برخاسته از ضرورت های عینی باشد، گفتیم، نتیجه منطقی حرف مان این است که دوره «شاه و زادگان شاه» مدت ها است سپری شده تلقی می شود و روی به گذشته برگرداندن جز برای عبرت گیری از تاریخ و به یاد آوردن آنچه که از مردم در رژیم شاهنشاهی دریغ و سرکوب شد بی فایده است. یادمان باشد که شعارهایی به طرفداری از رضا پهلوی نیز در خیزش اعتراضی اخیر داده شد و همین دست مایه تبلیغات رسانه های برون مرزی شد. بنابراین بحث های روشنگرانه پیرامون دوران سپری شده سلطنت، مقابله با گفتمان ناسیونالیستی (ایران شهری) واجد اهمیت است و نباید بازگشت ناپذیری گذشته را مسلم گرفت. به جز این رویکرد سلبی، قطعا لازم است در باره بدیل های شدنی و جذاب باب گفتگوهای انتقادی را بین چپ ها و جریاناتی با رویکرد دمکراتیک و ملی هم در داخل و هم در خارج باز کرد. از دل این ائتلاف ها شاید بتوان به برخی منظرهای مشترک رسید.

■ به نظر شما بهترین سناریویی که از پی این اتفاقات می‌تواند رخ دهد، چیست؟

ایجاد تشکل های صنفی قدرتمند در ایران که قربانی فرقه بازی های سیاسی نشوند و به ایجاد صفوف متحد طبقه کارگر در معنای وسیع آن بیندیشند. امیدوارم جنبش طبقاتی زحمتکشان و فرودستان در ایران سمت و سوی فمینیستی بیاید (رهبران زن در آن برجسته شوند، مسائل زنان به طور کلی و مسائل زنان کارگر و تهیدست و کم درآمد به طور خاص در صدر برنامه های آموزشی و مطالبات این جنبش قرار بگیرد، موضوع خشونت فیزیکی- روانی-زبانی و جنسی مردانه در اجتماع، محیط کار و خانواده بسیار جدی گرفته شود) و همچنین بحران زیست محیطی سخنگوی قدرتمند خود را در جنبش طبقه کارگر (به معنای وسیع آن) بیابد و این جنبش برای پیشبرد سیاست زیست محیط-دوستی پیشقدم شود. همچنین امیدوارم مدافعان و سخنگویان حل دمکراتیک مسئله ملل در بین نسل جوان چپ افزایش یابد و در این باره پژوهش بیشتری کرده و بیشتر بنویسند. گفتگوهای دمکراتیک و همگرایانه در خارج کلید بخورد. بازاندیشی مفاهیم مرکزی در چپ شتاب بگیرد و برسازی دیسکورس‌های نیرومند مترقی و عدالت خواهانه و آمادگی اپوزیسیون مترقی به هنگام خیزش بعدی را شاهد باشیم.

*   *   *

منبع:‌ رادیو زمانه (۱۱ بهمن ۱۳۹۶)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *