فصل سوم از مجموعهمقالات1:
«گردش سرمایه؛ مقالاتی دربارهی جلد دوم کاپیتالِ مارکس»
فراسوی تصویرِ «تجارت و صنعت» از سرمایه2
پاتریک مورای
ترجمه: شروین طاهری
توضیح کارگاه بر انتشار این مجموعهمقالات
مارکس در جلد دوم کاپیتال بهدنبال نشاندادنِ آن است که آنچه در اقتصاد سرمایهدارانه در گردش است چیزی جز سرمایه نیست؛ او همچنین پیامدهای این موضوع را نیز به تفصیل شرح میدهد. این نکته دشوارتر از آن چیزی است که بهنظر میرسد، تنها به اینخاطر که در رسیدن به شناخت سرمایه گرهها و دشواریهای بسیاری وجود دارد. یک روش طبیعی [و متداول] برای مشاهدهی تولید و توزیعِ ثروت در جامعهی سرمایهدارانه، تفکیک گردش تعمیمیافتهی3 ثروت به شکلهای اصلی آن یعنی پول و کالاها و خرید و فروش است که اینها خود تابعِ یک فرآیند تولید اند که بدون هرگونه شکل اجتماعی معین، صرفا دادههای مادی را برای خلق ثروت تازه دگرگون میسازد. این روشِ مشاهده، اقتصاد سرمایهدارانه را همچون اقتصادی تجاری و صنعتی ترسیم میکند. این تصویر بهطرز عجیبی خود سرمایه را کنار میگذارد، چراکه سرمایه صرفا [معادل] کالاها، پول یا ارزشهای استفادهی لازم برای تولید (مادهی خام، کار، وسایل تولید) نیست. تولید ارزش اضافی (سود، اجارهبها، بهره) به ماهیت هر یک از عناصر برشمرده [در فرآیند تولید] تعلق ندارد، بلکه آنچه سرمایه را تعریف میکند، معطوفبودن آن به [تولید] ارزش اضافی و حمل ارزش اضافیست4.
مارکس در میانهی جلد دوم، تحلیل اولیهی کاپیتال از سرشت دوگانهی کالا (یعنی ارزش استفادهی دارای ارزش مبادله) را برای بررسی و آشکارسازیِ پیامدهای این واقعیتها عمق میبخشد: کالاها در سرمایهداری ارزشهای استفادهای هستند که شکل اجتماعیِ معینی از سرمایه را دربردارند. در واقع، کالاهای تولیدشده بهشیوهی سرمایهدارانه صرفا حامل یک ارزش مبادله نیستند؛ [بلکه] فروشِ آنها موجب تحقق ارزش اضافیِ میگردد. آنها سرمایهی کالایی (commodity capital) هستند، و این موضوعی تماما متفاوت است. بههمین ترتیب، پولی که صرف خرید عناصر دخیل در فرآیندهای تولید سرمایهدارانه میگردد، بهمنزلهی سرمایهی پولی (money capital) عمل میکند. درهمین راستا، مارکس نقش سرمایهی پولی در گردش سرمایهی صنعتی، نقشی که بهسادگی مورد غفلت قرار گرفته بود، را با دقت واکاوی میکند. سرانجام، عناصر خریداریشده بهواسطهی تولید سرمایهدارانه (وسایل، ابزار، و نیروی کار) در وجود شکلی از سرمایهی مولد5 بازشناخته میشوند. نامیدن چیزها بدانگونه که [واقعا] هستند، از مطالبات علم مورد نظر مارکس است.
یک اقتصاد سرمایهدارانه ضرورتاً اقتصادی تجاری است (یعنی اقتصادی که در آن ثروت عموماً شکل کالایی بهخود میگیرد)، اما حقایق بسیار آشکارتر و پیچیدهتری که جلد دوم کاپیتال بیان میکند از این قرارند: (۱) در سرمایهداری، تمامی معاملات تجاری، بهعنوان یک قاعده، در گردش سرمایه گرفتار میشوند؛ و اینکه (۲) اقتصاد تجاری، اقتصادی سرمایهدارانه است: در آن هیچ گردش کالایی تعمیمیافتهای جدا از گردش سرمایه وجود ندارد. با درنظرگرفتن نکتهی نخست، مارکس مینویسد: «بنابراین، چرخههای سرمایههای منفرد هنگامیکه بهعنوان سرمایهای ترکیبیافته در سرمایهی اجتماعی یعنی در تمامیتشان فهم شوند، تنها حاوی گردش سرمایه نیستند، بلکه همچنین گردش کالایی عام را شامل میشوند»6. (428 ). وقتی گردش کالایی تعمیم داده شود، بهعنوان یک قاعده، مبادلات کالا سرمایه به شکل سرمایهی پولی یا سرمایهی کالایی (یا هردو) را دربرمیگیرند؛ با وجود این، مارکس بر [وجود] پیشفرضهای زیر تأکید میورزد: (الف) اینکه تمام مبادلات کالایی تحت قانون گردش کالایی ساده7 هدایت شوند – یعنی ارزشهای برابر آزادانه مبادله شوند – و (ب) اینکه یک مبادلهی مشخص میتواند برای یک معاملهگر متعلق به گردش سرمایه باشد، حالآنکه برای دیگری متعلق به مبادلهی کالایی ساده باشد؛ بهعنوان مثال، هنگامیکه یک سرمایهدار قوهی کار را خریداری میکند، یا وقتی که یک سرمایهدار اجناس مصرفی (consumption goods) را به سرمایهدار دیگر یا به یک کارگر مزدبگیر میفروشد.
در رابطه با نکتهی روشنگر دوم، مارکس مینویسد: «تنها بر پایهی تولید سرمایهدارانه است که تولید کالایی همچون سرشت طبیعی و فراگیر تولید ظاهر میشود» (117). کل بررسی گردش کالاییِ تعمیمیافته8 و شکلهای متناسب با آن، از این پس، میبایست همچون توصیف جنبههای معینِ پدیداریْ بالفعل درنظرگرفته شوند. بهعبارت دیگر، گردش سرمایه، پدیداری مستقل و ساده به نام «گردش کالایی تعمیمیافته» نیست. در اینجا، نقطهی عطف نقد عمیقِ مارکس بر لیبرالیسم بهعنوان ستایشی یکسویه از سیمای تجاری سرزنده و برابریطلبانهی9 سرمایهداری قرار دارد.
تصویر تسلیبخش اما کوتهنظرانهی «تجارت و صنعت» در گردش سرمایه با اشتباهی در پیوند است که در خوانش کاپیتال رخ داده است؛ این خوانش غلط که گویا ارزش استفاده در کاپیتال پس از صفحه اول یا دوم از نظر [مارکس] دور مانده است، پس از آنکه مارکس معلوم میسازد که کالا توامان هم ارزش استفاده است و هم واجد ارزش مبادله. برطبق این دیدگاه (که از سوی پل سوئیزی و بسیاری دیگر اتخاذ شده)، مارکس بهمحض آنکه موضوع ارزش استفاده را با ذکر شتابزدهی شماری از ملاحظات ابتداییِ عامیانه10 [در ابتدای کاپیتال] بهپایان میبرد، تمام توجهاش را به شکلهای اجتماعی متمایز سرمایهداری، یعنی به شکلهای ارزش، معطوف میسازد. و بنا بر این مدعا، از اینجا به بعد ظاهراً ارزش استفاده بلاموضوع میشود. رومن روسدولسکی از این خطا پرده برداشت11، اما این تفسیر بسیار سختجان است12 و هنوز هم لازم است که دامنهی کامل پیامدهای مخرب آن شناخته شود. چرا که اتخاذ چنین دیدگاهی مانعیست در برابر کوششهایی که درصدد فهم شکلهای اجتماعی متمایز سرمایهداری، یا همان شکلهای ارزش، و بازشناسی قدرتشان برمیآیند؛ چنین دیدگاهی نقد مارکس بر سرمایهداری را یا نامرئی میسازد و یا فهمناپذیر.
در واقع، ملاحظات مربوط به ارزش استفاده هرگز از کاپیتال کنار گذاشته نشدهاند، هرچند آنها بنا به ارتباطشان با خاصبودگی شکلهای اجتماعیِ سرمایهدارانه و شکلهای ارزش به بحث راه مییابند. این وضعیت به دو طریق صورت میگیرد: (۱) هنگامیکه عوامل ارزش استفاده13 به درون ترکیبِ شکل اجتماعی متناسب با سرمایهداری وارد میشوند – همانطورکه همیشه انجام میگیرد – و (۲) هنگامیکه شکلهای سرمایهدارانهْ ارزش استفاده را نهتنها بهلحاظ صوری بلکه بهلحاظ مادی تعیین میکنند، که همان چیزیست که تبعیت «واقعی»14 از سرمایه (در تقابل با تبعیت «صوری») مستلزم آن است.
مورد اساسی نوع اول خود شکلِ سرمایه (capital form) است. خصلتهای مشخصهی ارزش استفادهای که مبادلهکنندگان کالا به بازار میآورند (شامل مصالح یا وسایل تولید، قوهی کار و اجناس مصرفی) تا جایی بلاموضوع (irrelevant) هستند که شرکتکنندگان در بازار صرفا در مقام خریدار و فروشنده عمل کنند. حالآنکه آنها از منظر شکل سرمایه واجد اهمیتاند: ارزش استفادهی اجتنابناپذیر برای سرمایه صنعتی، یعنی قوهی کار، تنها درصورتی از صحنهی بازار غایب نخواهد بود که کارگران از مصالح و ابزار تولید جدا شده باشند. عوامل ارزش استفاده در تعیین (determination) شماری از مهمترین مقولات مورد بحث در جلد دوم کاپیتال دخیلاند. ازجمله در تعیین مقولاتِ: کار مولد و نامولد، سرمایهی مانا و سرمایهی درگردش15 (در مقابل زوج بسیار اساسیِ سرمایهی ثابت و متغیر16)، زمان برگشتِ (turnover time) سرمایهی صنعتی و دو «بخشِ» (departments) تولید (وسایل تولید و وسایل مصرف)، که ساختار شرح مارکس از بازتولید سرمایهی اجتماعیِ تام (total social capital) را تشکیل میدهند.
اگر سرمایه تقسیم طبقاتی ارزشهای استفادهی خاصی را پیشانگاشت خود دارد، طوریکه وسایل و ابزار تولید در دستان طبقهی سرمایهدار باقی بمانند، بازتولید سرمایه مستلزم آن است که گردش سرمایه این تقسیم طبقاتیِ منابع معین را تجدید نماید. مارکس در «طرحهای بازتولیدی» (reproduction schemes) خویش در بخش سوم، نحوهی عملکرد سرمایه برای تحقق این هدف را نمایش میدهد؛ در اینجا مارکس نشان میدهد که چگونه تولید سالانه در بخش ۲ (وسایل مصرفی) میان کارگران مزدبگیر و سرمایهداران تقسیم میشود، در حالیکه کل محصولات تولیدی در بخش ۱ (وسایل تولید) بهسوی طبقهی سرمایهدار باز میگردند. «طرحهای بازتولیدی» ارائهی جلد دوم از عوامل ارزش استفادهی سازندهی سرمایه را بهخوبی بهنمایش میگذارد.
پافشاری همزمانِ مارکس بر نشاندادن جنبههای مادی (ارزش استفادهای) و صوری (ارزش) گردش سرمایه ناشی از نظرگاهی اساسیست که زمینهی ماتریالیسم تاریخیاش را میسازد: «تمامی تولیدْ تملک طبیعت توسط فرد در و بهمیانجیِ شکل معینی از جامعه است»17. مارکس ماتریالیستیست که به واقعیت و قدرتِ شکلهای اجتماعی باور دارد.
تبعیت واقعی تماماً دربارهی قدرت شکلهای اجتماعی سرمایهدارانهایست که بهلحاظ مادی ثروت و تولید آن را از نو شکل میدهند. توجه به این پدیدار – که با این خوانش [کاپیتال] که ملاحظات ارزش استفاده بلافاصله در بررسی سرمایه کنار گذاشته میشوند، غیرقابل تصدیق است – اهمیت و موضوعیت جلد دوم را برجسته ساخته است. مفهوم تبعیت واقعی از فرآیندهای دخیل در بازگشت سرمایهی صنعتی، افق مناسبی ایجاد میکند برای تبیین گرایشهای پسِ پشت روندهای گوناگون اخیر؛ روندهایی نظیر: تولید «نحیف» و «سرِ وقت»18، معاملات مالیِ الکترونیکی یا الگوهای جدیدِ بازاریابی مستقیم، که توجهات را به موضوعات و اصطلاحاتی چون «پسافوردیسم» یا «انباشت منعطف» (Flexible accumulation) جلب کردهاند19. توجه به پدیدهی تبعیت واقعی، پویایی تاریخی مهم در توسعهی سرمایهدارانه را که میتواند بر ظرفیت سرمایهداری در بازتولید خویش در بلندمدت فشار بیاورد آشکار میسازد20.
تصویرسازیِ گردش سرمایه بدون سرمایه
جلد دوم کاپیتال مسیر بازگشت سرمایهی صنعتی را دنبال میکند، نخست سرمایههای منفرد را بررسی میکند، سپس در بخش سوم، تمامیت سرمایهی اجتماعی را مورد ملاحظه قرار میدهد. مارکس تأکید میکند که این کار متفاوت و پیچیدهتر از بررسی گردش کالایی ساده است که او در بخش سوم جلد اول انجام داده بود: «پس، روشی که بهموجبِ آن مولفههای چندگانهیِ سرمایهی اجتماعی تام (که سرمایههای منفرد فقط مولفههایی از آناند با کارکردهای مستقل) متناوباً در فرآیند گردش جایگزین هم میشوند (هم در ارتباط با سرمایه و هم در مورد ارزش اضافی)، ناشی از درهمتنیدگیِ سادهی دگردیسیهایی نیست که در گردش کالا رخ میدهد و [بههمین اعتبار] ناشی از دگردیسیهایی نیست که کنشهای گردش سرمایه با تمامی دیگر فرآیندهای گردش کالا بهاشتراک دارند؛ بلکه درعوض [فهم این روش] نیازمند شیوهی متفاوتی از پژوهش است» (194). چگونگی افزودن و بهحسابآوردنِ ارزش استفاده در تحلیل گردشِ سرمایهی اجتماعی تام تمایزی بسیار پراهمیت است.
بخش نخست، این مسیر را ازطریق بررسیِ «دگردیسیهایِ سرمایه و چرخههایش» هموار میکند. هدف این بخش بهدرستی تعیین چیستی سرمایه است در حالیکه سوءتعبیرهایی را که سرمایه را یکی از موارد: کالاها، پول، یا وسایل و ابزار تولیدِ وحدتیافته با کار زنده میانگارند، رفع میکند. یکیکردنِ سادهی سرمایه با کالاها یا پول حامل این خطاست که یک شکل ارزشِ بهلحاظ درونی پیچیدهتر (سرمایه) را به شکلهای ارزش متناسب با گردش کالایی ساده فروبکاهیم. یکیکردن سرمایه با وسایل و ابزار تولید وحدتیافته با کار زنده، در بازشناسی چیستی سرمایه بهکلی ناکام میماند؛ چون سرمایه نه یک شئی و نه مضمونی تاریخی، بلکه یک شکل اجتماعیِ (ضداجتماعیِ)21 غریب و فوقالعاده قدرتمندی از ثروت است که به «سوژهای خودکار»22 مبدل شده است: «سرمایه، بهعنوان ارزشِ خود-افزا23، تنها دربردارندهی روابط و مناسبات طبقاتی نیست؛ خصلت اجتماعی معینی که وابسته به وجود کار در قالبِ کار مزدی است. بلکه [سرمایه] یک جنبش/پویش (movement) است؛ فرآیندی گردشی24 از خلالِ مراحل متفاوت، که بهنوبهی خود شامل سه شکل متفاوت فرآیند گردش است. بنابراین، سرمایه تنها بهعنوان یک جنبش/پویش میتواند فهمپذیر گردد، و نه همچون چیزی ایستا» (185). گردش سرمایه صرفاً دربردارندهی جریان سیالی از مصالح نیست، بلکه حاوی جریانی از دگردیسیها (metamorphoses) یا جریان سیالی از شکلها (a flow of forms) ست. بهضرورتِ دگردیسیهای سرمایه از پول به عناصر تولید، به کالاها، و بازگشت به پول، سایر پیامدهای تحلیل شکل ارزش در بخش اولِ کاپیتال بسط مییابند.
ارائهی مارکس از سه شکل مفتاوتی که سرمایهی صنعتی ضرورتاً میپذیرد و رها میکند (سرمایهی پولی، سرمایهی مولد و سرمایهی کالایی) بههمراه سه چرخهی همبسته با آنها این هدف را دنبال میکند که: (۱) وحدت دیالکتیکی این سه شکل و چرخههای مربوطه را – به شیوهی مناسبِ هگلی – نشان دهد (اینکه هر شکل و هر چرخه، تجریدیست از گردش واقعی/ بالفعلِ سرمایهی صنعتی)؛ و (۲) ویژگیهای خاص سرمایهی (صنعتی) را نمایان سازد؛ ویژگیهایی که بنا به ماهیتشان موجب سوتفسیرهایی میشوند که بهطور یکجانبه صرفا بر یکی از شکلها و چرخههای ضروری [سرمایهی صنعتی] متمرکز میشوند. در واقع، مارکس کمابیش در انتهای بررسیاش از هریک از این سه شکل و چرخهی متناظر با آن، هرکدام را با یک مکتب اقتصاد سیاسی که بر آن شکل و چرخهی خاص تمرکز داشته منطبق میسازد: سرمایهی پولی با نظام پولی و مرکانتلیسم، سرمایهی مولد با اقتصاد سیاسی کلاسیک، و سرمایهی کالایی با الگوی اقتصادیِ25 فیزیوکراتیکِ فرانسوا کِنه26.
خاستگاه ویژگیهای خاص سرمایهی (صنعتی) و خصوصا خاستگاه ضرورت سه شکل و سه چرخه، خود در شکل ارزش نهفته است که بهنحو غریبی یک شکل اجتماعیِ ضداجتماعی (asocial) است. بدینسان، مارکس از همان جلد اول کاپیتال پیشاپیشْ زمینهسازی برای نقدش بر تصویر «تجارت و صنعت» از گردش سرمایه را شروع کرده بود، جاییکه ناکامی اقتصاد سیاسی کلاسیک در پرداختن به شکل ارزش (در برابر مقدار ارزش) را بهعنوان «یکی از ناکامیهای اصلیِ آن»27 معرفی کرد. مارکس شکل ارزش در بخش اول سرمایه را مورد ارزیابی قرار داد و به این جمعبندی رسید که ارزشْ بازماندهیِ شکل اجتماعیِ کار در سرمایهداریست و اینکه سرشت خاص ارزش آن است که: (۱) ارزشْ غیراجتماعیست؛ درست در همان معنایی که ازطریق استعارهی «دست نامرئی» آدام اسمیت شهرت یافته است؛ یعنی، فرآیند کارِ مولدِ ارزش28 بهواسطهی پیوند کور افراد منفعتطلب29 با «جنبوجوشِ عظیم» بازار هدایت میشود؛ و (۲) ارزش ضرورتاً بهسان ارزش مبادله، همچون یک شئی، یعنی پول، خود را نشان میدهد30. پیامد غریب و رازآمیز خصلتهای (۱) و (۲) آن است که بهنظر میرسد که فرآیند فریند تولید سرمایهدارانه فاقد یک شکل اجتماعی را است؛ چنین بهنظر میرسد که این فرآیند صرفا شامل «صنعت» است، که «تجارت» صرفاً مکملی دمدستی برای آن است. [در همینراستا] «تجارت» از آن رو میتواند صرفا مکمل «صنعت» باشد، که هیچچیزی درباره «صنعت» وجود ندارد که پول و «تجارت» را ضروری بسازد. در مقابل، مارکس استدلال میکند که فرآیند تولید سرمایهدارانه مسلما دارای یک شکل اجتماعی معینْ – یعنی ارزش – است؛ اما از آنجا که ارزش خود نمیتواند [مستقیما] پدیدار شود (باقیماندهی «کار مجرد اجتماعاً لازم» چگونه بهنظر میرسد؟!)، میبایست در قالبِ پول ظاهر گردد.
این ویژگیهای اسرارآمیزِ شکل ارزش وضعیتی ایجاد میکند بهمراتب گیجکنندهتر از موقعیتی که یک عروسکگردان در حین نمایش خیمهشببازی برای ما خلق میکند: چون همانگونه که بهنظر نمیرسد عروسکگردان سخن بگوید، بهنظر نمیرسد که فرآیند تولید سرمایهدارانه هم دارای یک شکل اجتماعی باشد؛ با اینحال، دستکم چیزی که توسط عروسکگردان «پرتاب میشود»، در قالب صدا قابلتشخیص است؛ حال آنکه چهکسی میتواند آنچه توسط ارزش «پرتاب میشود»، چیزی عریان یا همانا پول، را بهمنزلهی یک شکل اجتماعی تشخیص دهد؟ با این همه، پول حرف میزند.
در جلد دوم، مارکس نشان میدهد که چگونه شکل ارزش، به گردش سرمایه (ی صنعتی) شکل میدهد، بهنحوی که تصویرِ «تجارت و صنعت» بهطور طبیعی جذاب به نظر آید:
«سرمایهی پولی بهعنوان شکلی معین و متمایز یا یک شیوهی هستیِ (وجود) مشخص که با کارکردهای خاصی از سرمایهی صنعتی متناظر است، تنها میتواند کارکردهای پول را ایفا کند؛ و سرمایهی کالایی نیز درست بههمین خاطر تنها میتواند کارکردهای کالا را انجام دهد. تفاوت میان آنها فقط تفاوت میان پول و کالا است. بههمین طریق، سرمایهی صنعتی در شکل خود بهسان سرمایهی مولد تنها میتواند شامل عناصری باشد که در هر فرآیند کار دیگری که محصولاتی را بهشیوهای معین میسازند وجود دارند: از یکسو شرایط عینی کار (وسایل تولید)، از سوی دیگر قوهی کار فعالِ مولد. همانطور که سرمایهی صنعتی درون قلمرو تولید تنها میتواند در ترکیبی متناظر با فرآیند فرفرآفررفیند تولید بهطور عام موجود باشد، این سرمایه میتواند در قلمرو گردش نیز تنها به دو شکل کالا و پول که متناظر با آن هستند وجود داشته باشد. (161)
از آنجایی که بهدلیل شکل ارزش، سرمایهی صنعتی ضرورتاً شکل پولی به خود میگیرد، چون این سرمایهی صنعتی بهشکل پول است، بهطور کلی، رفتارش هیچ تمایزی نسبت به رفتاری که پول بهطور عام در گردش کالایی نشان میدهد ندارد؛ و در مورد وسایل تولید که به نیروی کار فعال وابسته است، تنها چیزیست که اساساً در فرآیند فرففیند تولید رخ میدهد و البته بدون هیچ نشانهای از شکل اجتماعی متمایزی که این فرآیند را هدایت کند. بدینترتیب، فرآیند تولید سرمایهدارانه، «فکشدگیِ»31 (در دستگاه واژگان کارل پولانی) هر شکل اجتماعی معین یا تکوین جمعی و گروهی کالا را نمایان میکند، هرچند این نمود صرفاً خطای دید32 ناشی از شکل اجتماعی تحققیافتهیِ تولید (ارزش) و ساماندهیِ آن پیرامونِ «دارایی» مشترک قهری و منحصربهفردِ انباشت سرمایه است. بنابراین، با توجه به ویژگیهای غریبِ شکل ارزش، گردش سرمایهی صنعتی پایگاهی مطمئن برای اشتباهات مکررِ اقتصاد سیاسی و عقل سلیمی فراهم میکند که درگیر نادیدهگرفتنِ تمایز بین پول و سرمایهی پولی، کالا و سرمایهی کالایی، فرآیند تولید بهطور کلی و فرآیند تولید سرمایهدارانه است. بهطور طبیعی، سرمایه حاکی از تصویر سایهنمایِ33 «تجارت و صنعت» است.
پیش از پرداختن به این موضوع که چگونه این سوتعبیرهای طبیعی از سرمایهداری بر معیارهای نادرست دربارهی نقش ارزش استفاده (که پیشتر ذکر شد) تکیه کرده و آنها را تقویت میکنند، نخست سویهی «صنعت» در تصویرِ «تجارت و صنعت» را بهمیانجیِ تطابقی که پیشتر بدان اشاره شد واکاوی میکنیم: «گردش سرمایهی مولد شکلی است که بر مبنای آن اقتصادانان کلاسیک دربارهی گردش سرمایهی صنعتی به تأمل پرداختهاند» (166). همانطور که اشاره شد این بهمعنای پیگرفتن موضوع تمایزهاییست که نادیده گرفتهشدهاند؛ یعنی تمایزهای بین فرآیند تولیدِ منتزعشده از هرگونه شکل اجتماعی معین (تجرید کلی محضی که با ترم «صنعت» مشخص کردهایم) و فرآیند تولید سرمایهدارانهی بالفعل (که با شکلهای اجتماعی مشخصی یعنی شکلهای ارزش هدایت میشود)34.
مارکس در میانهی فصلی دربارهی چرخهی سرمایهی کالایی، به یکیانگاشتن اقتصاد سیاسی کلاسیک با گردش سرمایهی مولد باز میگردد و شروع میکند جای خالی این تصویر برای ما پُر کند:
شکل کلی حرکت شکلی از بازتولید است، و همچون نشان نمیدهد که ارزشافزایی35 هدف این فرآیند است. بههمین دلیل، اقتصادانان کلاسیک تمامی این جریان را بهسادگی با چشمپوشی از شکل سرمایهدارانهی مشخصی از فرآیند تولید [یعنی، با ملاحظهی تولید سرمایهدارانه صرفاً بهعنوان «صنعت»] در نظر گرفتند و تولید را بهسان هدف این فرآیند نشان دادند – تولید بیشتر و ارزانتر تا حد امکان، و مبادلهی محصول با دیگر محصولات تا حد امکان، بخشی در راستای تکرار تولید () و بخشی در جهت مصرف (). در این رابطه، از آنجا که M و m در اینجا بهعنوان وسایل ناپایدار گردش ظاهر میشوند، ویژگیهای پول و سرمایهی پولی ممکن است نادیده گرفته شوند و بدینترتیب، کل این فرآیند ساده و طبیعی به نظر میرسد؛ بهعبارت دیگر، (این تفسیر) دربردارندهی ماهیتِ عقلباوری سطحی (flacher Rationalismus) است36 (172).
ثابتماندن بر چرخهی ، که در آنْ نقشهای پول و حتی کالا همچون شکلهای اجتماعی معینْ موضوعاتی مربوط به منفعتطلبیِ محض بهنظر میرسید، نگرش اقتصاددانان سیاسی کلاسیک را انعطافناپذیر ساخت. ساموئل بیلی، یکی از منتقدین مهم اقتصاد–سیاسیِ کلاسیک و از پیشآهنگان اقتصاد نوکلاسیک، با سهیمشدن در همین میراثْ اهمیت شکلهای کالا و پول را ناچیز میانگاشت و بهسهم خود باعث ناکامیِ اقتصاددانان سیاسی در فهم سرشت سرکشِ شکل ارزش شد. از اینرو، آنان با بیتوجهی به ضرورت نقش پول بهسان تجلی شکل اجتماعیِ ضداجتماعیِ خاصِ تولید سرمایهدارانه، (یعنی) ارزش، بهنحوی کاملا طبیعی تولید را همچون چیزی تهی از هر شکل اجتماعی مشخص تصویر میکردند؛ و درنتیجه، تولید را بهسان فرآیندی «ساده و طبیعی» قلمداد میکردند: «صنعت» منجر به ایجاد «ثروت» میشود37.
تصویر فرآیند تولید سرمایهدارانه بهعنوان «صنعت» که «ثروت» ایجاد میکند، که در عنوان اثر مشهور آدام اسمیت یعنی ثروت ملل آن را طرح شده بود، شایستهق قدری تامل است. نخست، تجلیل از «صنعت» و «ثروت» بیانگر چیزیست که میتواند «بتوارگی ثروت» یا «ثروتگرایی» (wealthism) نامیده شود، زیرا صنعت جهشِ بیپایانِ «ثروتِ» بدون بافتار (contextless) را عرضه میدارد؛ یعنی، ارزشهای استفاده در قالبی فاقد هرگونه شکل اجتماعیِ مشخصِ قابل ردگیری در فرآیند تولید (مانند هدیه، کالا یا شکل سرمایهی کالایی)، هدف اصلی تولید هستند. در مقابل، در کتاب اول سیاست، ارسطو استدلال میکند که ثروت حقیقی محدود است. اوخاطرنشان میکند که هیچچیز نباید بهعنوان ثروت بهشمار آورده شود، مگر آنچه که در نیل به پارهای از مطلوبیتهای قابلشاختِ انسانی سهیم باشد، که خصوصا در رابطه با خیر همگانیِ دولتشهر (پولیس)38 صادقِ است39. دوم، افسانهی «ثروت» بهخودیخود در اینجا همچون محصول جانبی (by-product) شکل ارزش عمل میکند که نمود شکل اجتماعی را جایگزین اشیاء یعنی همان پول میکند. سوم، هرچند «ثروتگرایی» محصول جانبی شکلهای ارزشِ سازندهی شیوهی تولید سرمایهدارانه است، این انگاره که آنچه سرمایهداری را به حرکت درمیآورد، اشتیاق سیریناپذیر به انباشت «ثروت» است دروغی ناشی از فقدان ظرفیت عقل سلیم و نظریههای اقتصادی گوناگون در تشخیص شکلهای اجتماعیِِ بالفعلِ حاکم بر سرمایهداری است. زیرا محرکِ رازآمیزِی که قلب سرمایه را به تپیدن وامیدارد، انباشت ارزش اضافی است و نه «ثروت»40. در نهایت، «ثروتگرایی» تصویری کاذب از واقعیت سرمایهداری را ترسیم میکند؛ ثروتگرایی داستانی کممایه اما قابل قبول در اختیار سرمایهداری میگذارد تا دربارهی خودش بگوید41: بهقول فرانسویها42، سرمایهداری، «فرا–روایتی»43 از پیشرفت مادی ارائه میکند که تنها یک «عذر و بهانه» است.
عوامل ارزش استفادهایِ سازندهی شکلهای ارزش
تصویر سایهوارِ «تجارت و صنعت» از گردش سرمایه، که گردش کالایی تعیمیافته (با شکلهای ارزش سرشتنمایی شدهی آن، کالا و پول، خرید و فروش) را در یک سو قرار میدهد و فرآیند تولیدِ بدون هیچگونه شکل اجتماعی معین را در سوی دیگر (نوعی بازنمایی سرمایهداری که خود سرمایه را نادیده میگیرد) و خطای فاحش نفیِ درآمیختگی بالفعل ارزش استفاده و شکل اجتماعی در سرمایهداری، به یکدیگر وابسته و مقید اند. چون توجه درخور به درهمتنیدگیهای44 ارزش استفاده و ارزش در سرمایهداریْ ما را ملزم میسازد که بر از تصویرِ «تجارت و صنعت» فراتر برویم . بر آن چیره شویم. برعکس، چنین طرحیْ آن درهمتنیدگیها را حذف میکند.
بیتوجهی به عوامل ارزش استفاده (و طبقهی اجتماعی) برسازندهی خودِ شکل سرمایه، تصویرِ «تجارت و صنعت» از سرمایه را پنهان میدارد. با مفهومپردازی گردش کالایی ساده، یعنی «تجارت»، ارزش استفاده صرفاً با این سه شیوهی نابسنده وارد معادله میشود: کالا باید نوعی ارزش استفاده (هر نوع سابقِ آن) باشد؛ کالا باید ارزش استفاده برای شخصی بیگانه باشد یا کسی که با او بهعنوان یک بیگانه رفتار میشود45؛ و خاصیتهای فیزیکی معینی همچون کمیابی، کمحجمی و ماندگاری باید در گزینش کالای پولی لحاظ گردند. در سویهی «صنعتِ» درجشده در این تصویر، مفهومپردازی موکدِ [مطلقِ] فرآیند تولید برحسب ارزش استفاده جایی برای تعیین – نه تعدیلوتنظیم – تولید بهمیانجی هر شکل اجتماعی معین باقی نمیگذارد46. بنابراین، ارزش استفاده سویهی «صنعتِ» این تصویر را برمیسازد و چنین القاء میکند که مستقل از شکل اجتماعیْ برقرار است. (بهیاد داشته باشید که در کاپیتال ارزش استفاده وارد جایی میشود که شکلهای ارزش را تعیین میکند یا [خود] بهمیانجیِ آنها تعیین میشود). به هر حال، همانطور که مارکس در گروندریسه توضیح میدهد، «تولید بهطور عام وجود ندارد»؛ [بلکه] تولید همواره شکل اجتماعی معینی دارد47. با اینکه تجریدکردن ویژگیهای عام تولید شیوهی مفیدیست، «صنعت» تجرید بدی در این زمینه است، همچون سایهای که تظاهر به واقعیبودن میکند. وجه کنایهآمیز ماجرا اینجاست که محبوبیت بازنمایی گردش سرمایه بهعنوان گردش کالاییِ تعمیمیافته در تلفیق با یک فرآیند تولید ولی فاقد هر شکل اجتماعی میعن، خود محصولی ایدئولوژیک از چیرگی سرمایه بر تولید است. سرمایه خودش را در سایه قرار میدهد.
دستاورد مارکس در جلد دوم کاپیتال این است که ما را از زیر این سایه خارج میکند؛ بدینطریق که تصویرِ «تجارت و صنعت» را بهنفعِ مفهوم گردشِ سرمایه پس میزند، و بسیاری از لحظات تداخل و درهمتنیدگی عوامل ارزش استفاده و ارزش را، بههنگام تاثیرگذاریِ آنها بر گردش سرمایهی اجتماعی تام، به ما آموزش میدهد. در بخشهای بعدی این نوشتار شماری از این نمونهها را مورد بررسی قرار میدهیم و برای این کار از خود سرمایه آغاز میکنیم:
سرمایه
مارکس زمان اندکی را در فصل اولِ جلد دوم برای رسیدن به این نکتهی کلیدی صرف میکند که: عوامل ارزش استفاده (و عوامل طبقاتی) معینی در تشکیل [شالودههای] سرمایه و کار مزدی وارد میشوند. همانطور که پیشتر اشاره شد، ارزش استفاده مسلما در شکلگیری کالا دخیل است، اما تنها بهشیوههایی حاملِ حداکثر تجرید. و این دقیقاً افسون تجرید است که توجه را از عوامل ارزش استفادهی خاصتری که سرمایه و کار مزدی را ممکن میسازند، منحرف میکند. در الگوهای مجرد اندیشه، که مبادلهی کالایی تعمیمیافته ما را بدان عادت میدهد، سرمایه صرفاً همچون پول و سرمایهدار مانند یک خریدار بهنظر میرسد؛ در حالیکه قوهی کار تنها یک کالای دیگر است و مالک آن یعنی کارگر مزدبگیر، یک فروشنده. پس در بحثوجدل در اینباره چهچیز جدیدی وجود دارد؟ مارکس این پاسخ که پدیدهی نوظهور در سرمایهداریْ پرداخت مزد به نیروی کار بهصورت پرداخت نقدی48 و نه «پرداخت جنسی»49 است را مورد نقد قرار میدهد. او مینویسد: «تا آنجا که به پول مربوط میشود، هیچ اهمیتی ندارد که به چه نوع کالایی تبدیل شده است . … پس، هنگامیکه قوهی کار در بازار بهسان کالا پدیدار میشود، فروش آن به شکل پرداختی برای کار یعنی در شکل دستمزد انجام میگیرد؛ درنتیجه، خریدوفروش آن نسبت به خریدوفروش کالایی دیگر امری غیرعادی نیست. آنچه که سرشتنمای این وضعیت است آن نیست که قوهی کارِ کالاییشده میتواند خریداری شود، بلکه این واقعیت است که قوهی کار همچون یک کالا ظاهر میشود» (114). چه پیش زمینهها و پیشانگاشتهایی باید وجود داشته باشد تا قوهی کار [بتواند] همچون یک کالا پدیدار گردد؟ مسئله این است، نه اینکه چه شکلی از پرداخت برای این کالا صورت میگیرد.
اینکه قوهی کار بهسان یک کالا ظاهر میشود، وابسته به عوامل میعین ارزش استفاده و [عوامل] طبقاتیست (همچنان که هستی سرمایه نیز متکی بر همین واقعیت است): «پیش از فروش، این قوهی کار در وضعیت جدایی از وسایل تولید وجود دارد، جدا از شرایط عینی کاربردهای آن. در این وضعیت جدایی، قوهی کار نه میتواند مستقیماً برای تولید ارزشهای استفاده برای دارندهی آن مورد استفاده قرار گیرد، و نه برای تولید کالاهایی که او میتواند از محل فروششان زندگی کند» (114). جنبهی طبقاتی این وضعیت بهگونهایست که کارگران از مصالح و ابزار تولید جدا هستند، در حالیکه سرمایهداران مالک این آنها هستند. بنابراین، بدیهی است که عامل ارزش استفاده بهسادگی نادیده گرفته شود: این تقسیم طبقاتی به آن ارزشهای استفادهای وابسته است که مصالح و ابزار تولید را فراهم میکنند؛ همان ارزشهای استفادهای که در پارهی سوم (Part Three) بهعنوان محصولات بخش ۱ (Department I) میشناسیم. تقسیم طبقاتی بر مبنای نوع دیگری از ملاحظهی ارزش استفاده (که مثلا تعیین میکند چه کسی مصرفکنندهی کالاهای لوکس باشد و چه کسی نباشد) عمل نمیکند. در فقدان جدایی کارگران از وسایل و ابزار تولید – سرمایهای هم درکار نخواهد بود50. نزد ذهنیت بیاعتنایِ بازار51 ویژگیهای مربوط به ارزشهای استفاده اهمیتی ندارند و سرمایه نمیتواند از پس این ذهنیت برآید.
موضوع اساسیْ برای سرمایه، انباشت ارزش اضافی است؛ اما ارزش اضافی، مانند ارزش بهطور کلی، ریشه در فرآیند تولید دارد. بنابراین، دلالتهای ارزش استفاده که ذاتی فرآیند تولید اند، ذاتی سرمایه نیز هستند. «شکل اجتماعی تولید هرچه باشد، کارگران و وسایل تولید همواره همچون عوامل آن باقی میمانند. اما اگر آنها در وضعیت جدایی متقابل باشند، آنگاه تنها عوامل بالقوهی تولید هستند. برای اینکه تولیدی انجام پذیرد، آنها میبایست بههم مرتبط باشند. شکل و شیوهی معینی که این ارتباط بر مبنای آن تحقق مییابد، همان چیزیست که ادوار گوناگون اقتصادیِِ ساختار اجتماعی را از هم متمایز میکند» (120). روشی که سرمایهداری این ارتباط را میسازد، دربردارندهی مبادلهی کالایی تعمیمیافته یعنی بازار است؛ جایی که کارگران بهعنوان فروشندهی کالای قوهی کار، و سرمایهداران بهعنوان خریدار آن کالا ظاهر میشوند. اما به ایندلیل که عوامل ارزش استفادهی معینی که در اینجا دخیل هستند (مشخصا هنگامیکه سرمایهدار بهعنوان سرمایهدار به بازار میرود، هدف او خریداری عناصر ضروریِ فرآیند تولید است)، در این وضعیتْ پول سرمایهدار به شکل ارزشِ تازه و پیچیدهتری دگردیسی [جهش] مییابد، که همانا سرمایهی پولی است: «پول پرداختشده همچون سرمایهی پولی عمل میکند، زیرا بهواسطهی گردش به کالاهایی با ارزش استفادهی معین تبدیل شده است» (122) و کالاهایی که عناصر فرآیند تولید را در بر دارند، پس از خرید به سرمایهی مولد تبدیل میشوند.
مارکس در فصل دوم کتاباش این نکتهها را بهطور خلاصه بیان میکند: «کنش، تا جایی که همانباشد، بههیچوجه صرفا همان جایگزینسازی کالاهایی در شکل پول با کالاهایی در شکل استفاده (use-form) نیست؛ بلکه شامل عناصر دیگریست که مستقل از گردش عام کالاها در حالت محضِ آن هستند» (151). آن «عناصر دیگر» عوامل ارزش استفادهای و طبقاتی هستند که در جدایی کارگران از وسایل تولید دخیلاند. این عواملْ پیشانگاشتِ شکل ارزشِ پیچیدهتر یعنی سرمایه هستند. بنابراین، ناکامی در تشخیص اینکه عوامل ارزش استفاده، در قیاس با عوامل مربوط به شکلهای کالایی و پولی، نقش سازندهی «زمختتر/بارزتری»52 ی دارند، همانا ناکامی در فهم سرمایه است.
مارکس خاطرنشان میکند که این ناکامی در [فهم] شکل سرمایه از آن رو بسیار رایج است که گردش کالایی تعمیمیافته، پیشانگاشت و محصول جانبیِ ثابت گردش سرمایه است. و این دریافت نادرست که عوامل ارزش استفاده خیلی زود از دیدرس کاپیتال خارج میشوند از آن رو به ایدهای جزمی53 تبدیل شده است که شکلهای مجردِ مختصِ گردش کالایی تعمیمیافته، یعنی کالا و خصوصا پول، نیروی شدیدی بر [مضمون] تصورات ما وارد میکنند: «پول شکل مستقل و ملموس وجود ارزش است؛ ارزشِ محصول در شکلِ ارزشِ مستقل آن، که در آن تمامی ردپای ارزش استفادهی کالاها محو شده است» (137). زیمل مینویسد: شکل پولی لگامگسیخته «همسطحکنندهی دهشتناکی» است54. درخشش خیرهکنندهی پول، سرمایه را پنهان میکند.
کار مولد و نامولد
مارکس کار مولد را بهعنوان کاری تعریف میکند که به درون «فرآیند بیواسطهی تولیدِ» سرمایه وارد میشود، یا آنچه با آن همسان است؛ یعنی کاری که ارزش اضافی تولید میکند. کار نامولد هر آن کار مزدیست که کار مولد نباشد. پس تمایز بین کار مولد و نامولد در شکلهای معین سرمایهداری تعیین میشود؛ این تمایز هیچ ربطی به آموزههای پاکدینانه55 دربارهی آنچه «واقعاً مفید» است یا نه ندارد56.
تمایز بین کار مولد و نامولد بهطور مقاومتناپذیری مطرح میشود بهخاطر توجهی که در جلد دوم در مورد گردش شده است. پیامدهای مهم متعددی که گردش کالایی برای نقدینگی، نرخ، توزیع و انباشت ارزش اضافی دارد، بهطور طبیعی به این توهم دامن میزند که ارزش اضافی محصول سپهر گردش است57. مارکس قاطعانه مقابل این کژفهمی میایستد؛ کژفهمیای که بهنظر میرسد در تدارک این مدعاست که «سرمایهداری حامل سرچشمهی رازآمیزی از خودارزشافزایی (self-valorization) است که مستقل از فرآیند تولید آن و بهرهکشی از کار است» (204). مارکس در مقابل این بتوارهکردنِ سرمایه تأکید میکند: «زمان گردش و زمان تولید بهطورمتقابل منحصربهفرد هستند. سرمایه در بازهی زمانِیِ گردشاش، همچون سرمایهی مولد عمل نمیکند، و بنابراین نه کالاها و نه ارزش اضافی تولید نمیشوند» (203). مارکس درمییابد که این گردش «دقیقاً همانقدر برای تولید کالایی ضروریست که برای نفس تولید؛ و بدینترتیب، عوامل گردش بههمان اندازه ضروری هستند که عوامل تولید» (205). با اینحال، ضرورتِ کارِ دخیل در گردشِ کالاییْ آن [کار] را مولد نمیسازد58.
در فصل مهم ششم یعنی «هزینههای گردش»، با موضوعاتی مواجه میشویم که از آنچه پیشتر طرح شدهاند اندکی پیچیدهتر هستند. در اینجا مارکس بین کارکردِهای گردشیِ (circulatory)ای که ویژگیهای شکلیِ خاصِ سرمایه بهطور قاطعی آنها را ضروری میسازد (یعنی کارکردهایی که باید بهطور سفتوسختی اجرا شوند تا دگردیسیِ سرمایهی کالایی به پول یا سرمایهی پولی تحقق یابد) و سایر کارکردهای سرمایه تمایز میگذارد. آن کارکردهای دیگر دربردارندهی کارکردهای مولد است. «آن بخش از هزینههای گردش که از تغییر محض شکل ارزش برمیآیند، یعنی ناشی از گردش به معنای ایدهآل آن هستند، به درون ارزشِ کالاها وارد نمیشوند. تا آنجا که به سرمایهدار مربوط میشود، بخشهایی از سرمایه که برای ایندست هزینههای گردشی خرج میشود، کسورات (deductions) محض از سرمایهی بهطور مولد صرفشده را تشکیل میدهند. هزینههای گردش که اکنون با آنها سروکار داریم سرشتی متفاوت دارند. آنها میتوانند ناشی از فرآیندهای تولیدی باشند که بهسادگی در سپهر گردش تداوم مییابند و بدینترتیب ویژگی مولدشان بهواسطهی شکل گردش اساساً پنهان میشود» (214). هزینههای حملونقل از این همین نوعاند، یعنی مولد اند. حملونقلْ ارزش (و ارزش اضافی) تولید میکند؛ زیرا بر ارزش استفادهی کالاها اثرگذار است: «ارزش استفادهی چیزها صرفاً در مصرفشان تحقق مییابد و مصرفشان ممکن است ضرورت تغییر مکان و نیز فرآیند تولید جانبیِ صنعتِ حملونقل را ایجاب کند. بدینترتیب، سرمایهی مولدی که در این صنعت سرمایهگذاری کرده است به محصولات جابجاشده ارزش میافزاید» (7-226). هزینههای انبارداریِِ کالا قدری پیچیدهتر اند، اما توسل/ارجاع به تقابل بین ارزش استفاده و شکل اجتماعی باز هم تعیینکننده است. حفظ یک موجودی مولد و یک بودجهی مصرفی59 در تمامی شکلهای تولید اجتماعی مشترک است. پس، مخارج نگهداری و انبارداریِ کالا تا جایی مولد هستند که از نقطهنظر ارزشِ استفاده ضروری باشند؛ [ولی] این مخارج برای جریان آزادِ سرمایهی صنعتی نامولد هستند، اگر از وقفههای مربوط به تغییرات شکلی از کالاها به پول نشات بگیرند60. این واقعیت که در سرمایهداری حمل و نقل و برخی هزینههای معینِ انبارداریِ متعلق به گردش کالایی بهنظر میرسند (هرچند بهواقع متعلق به تولید باشند) به این توهم دامن میزند که تغییرات محضِ شکل در گردش کالایی میتواند ارزش اضافی را توضیح دهد61.
این نکته باقی میماند که کوششهایی که صرف دگردیسی سرمایهی کالایی به پول یا سرمایهی پولی به سرمایهی مولد () میشود نامولد اند: «قانون عام این است که تمامی هزینههای گردش که بهسادگی از تغییر در شکل کالایی برمیآید نمیتواند هیچ ارزشی بدان بیفزاید» ( 6-225). پس، هنگامیکه مارکس میگوید: گردشْ تولید را بیرون میگذارد (exclude)، منظورش گردش در معنای محدودیست که تنها مربوط به تغییرات شکلیست که سرمایه باید از سر بگذراند؛ فهم گستردهتر و روزمرهی گردش، هزینههای مولد (productive expenditures) را [نیز] شامل میشود.
در سپهر محدود گردش هیچ ارزش و بهطور اولی62 هیچ ارزش اضافیای پدید نمیآید؛ به این دلیل ساده که: در این سپهر هیچ ارزش استفادهای برای کالا حفظ یا بردان افزوده نمیشود؛ و اگر هیچ ارزش استفادهای (حفظ یا) افزوده نشود، هیچ ارزشی هم افزوده نمیشود. چون یک ارزش استفاده لزوما یک ارزش نیست، حالآنکه [وجود] ارزش بستگی به ارزش استفاده دارد63. در نتیجه، کاری که ارزش خلق میکند سرشتی دوگانه دارد: هم «کار مجرد اجتماعاً لازم» است و هم «کار مفید»64. مارکس همانطور که در سراسر کاپیتال اهمیت «کار مجرد اجتماعاً لازم» را تشریح میکند، همانقدر هم مستمرا دربارهی اهمیت این واقعیت روشنگری میکند که کاری که ارزش تولید میکند «کار مفید» است. این همان چیزیست که اینجا رخ میدهد. ارزش استفاده در تعیینِ آنچه که کار مولد محسوب میشود نقش ایفاء میکند: برای اینکه کاری مولد باشد، باید ارزش استفاده را حفظ کند یا ارتقاء دهد. کار لازم برای گردش (درمعنای محدودِ آن) اینگونه نیست؛ بههمین دلیل [چنین کاری] نامولد است65.
سرمایهی مانا و سرمایهی درگردش
تمایز بین سرمایهی مانا (fixed capital) و سرمایهی درگردش به مقولهی سرمایهی مولد سرریز میشود و روشن میسازد که چگونه عناصر متفاوتِ سرمایهی مولدْ ارزش را به محصول منتقل میسازند: سرمایهی مانا، که بهلحاظ فیزیکی در مدتزمان تولید پایدار میماند، تنها بخشی از ارزشاش را طی مدتزمان تولید به کالا منتقل میکند و به کارکردش بهعنوان عاملی مفید برای تولید ادامه میدهد و در بازهی زمانیِ بعدی یا دورههای بعدی تولید همچنان بخش بیشتری از ارزشاش را منتقل میسازد؛ سرمایهی در گردش، بهلحاظ فیزیکی در مدتزمان تولید دوام و ماندگاری ندارد؛ تمامی ارزشاش را در هر بازهی زمانی تولید به محصول منتقل میکند و در بازهی بعدی تولید بهعنوان عامل مفید تولید فاقد کاراییست. ترسیم این فاصله بهدرستی نیازمند قابلیت فهم درهمتنیدگیِ بالفعل ارزش و عوامل ارزش استفاده در تولید سرمایهدارانه است. مارکس با شرح تاریخ کوششهای اقتصادانان سیاسی شامل کنه، اسمیت و ریکاردو، دشواری این کار را نشان داده است: آنها همگی به درون این یا آن دام افتاده و هرگز نتوانستند بهدرستی این تمایز را ترسیم کنند.
با توجه به اهدافی که در جلد دوم کاپیتال پی گرفته میشوند، تمایز بین سرمایهی مانا و سرمایهی درگردش توجه زیادی را بهخود جلب میکند، زیرا تمایزهای بین سرمایهی مانا و سرمایهی درگردش میتواند تأثیر قابلتوجهی بر برگشت سرمایهی صنعتی و در نتیجه بر تحقق، توزیع، نرخ و انباشتِ ارزش اضافی داشته باشد. بههر حال، آنچه اختلاف سطحِ کل بحث را افزایش میدهد، ناکامی اقتصاد سیاسی در فهم این تمایز است که مستقیما به خطاهای حتی ژرفتری پیوند مییابد: طبیعیسازی فراگیر شکلهای سرمایهدارانهی متمایز از جانب اقتصاد سیاسی؛ ناکامیِ اقتصاد سیاسی در فهم نظریهای منسجم دربارهی منبع ارزش اضافی که ناکامی در فهم سرمایه بود؛ و بهعنوان پیامدی از آن، اشتیاق بیپایان اقتصاد سیاسی به اینکه به سرمایه توان خلق ارزش اضافی از دل خویش را منتسب سازد. اما خطاهای موجود در مفهومپردازیِ مناسبِ تمایز بین سرمایهی مانا و سرمایهی درگردش چگونه به این ناکامیهای بنیادین در شناخت سرمایه گره خورده است؟
مارکس در درون سنت اقتصاد سیاسی چندین اشتباه متفاوتِ ناشی از درماندگی در فهمِ چگونگیِ ورود عوامل ارزش استفاده و ارزش به مفاهیمِ سرمایهی مانا و سرمایهی درگردش را مشخص میسازد. یکی از این اشتباهات ناشی از درآمیختن [خلط] سرمایهی درگردش که شکلی از سرمایهی مولد است، با سرمایهی گردشی66 (سرمایهی کالایی و سرمایهی پولی) است؛ اشتباهی که در اثرِ آنْ تمایزِ بین دگردیسی اکیدا شکلی (که هنگامی رخ میدهد که سرمایهی کالایی به پول، یا سرمایهی پولی به عناصر تولید – یا همان سرمایهی مولد – تبدیل میشود) و دگردیسیهای مادی و شکلیای که در تولید رخ میدهند (هنگامی که ارزشهای استفاده تغییر مییابند و ارزشْ خلق یا منتقل میشود) بازشناسی نمیگردد67. بدینترتیب، چنین تمایزی که به فهم این مساله راه میبرد که چگونه عناصر معین فرآیند تولید تحلیل میروند و ارزششان را به محصولات منتقل میسازند، با ملاحظات تجاریِ صرف مغشوش میگردد. همانطور که مارکس خاطرنشان میکند، اگر سرمایهی درگردش (circulating capital) با سرمایهی گردشی68 اشتباه گرفته شود، «غیرممکن است که دریابیم چرا یک نوع خاص از سرمایه در مقایسه با نوعِ دیگر آن باید ماناتر یا بیشتر درگردش باشد» (305). دلیل این امر به «ظرافت»69 ملاحظات ارزش استفادهی متناسب با گردش کالایی بازمیگردد (اینکه یک کالا میبایست یک ارزش استفاده باشد، هرچند یک ارزش استفادهی قدیمی)؛ برخلاف ملاحظات«زمختتر» ارزش استفاده که با سرمایهی مانا مناسبت دارند. اینجاست که تصویرِ «تجارت و صنعت» با فهمی درخور از این تمایز تداخل مییابد.
اگر اشتباه نخست، نقش عوامل معینِ ارزش استفادهای در این تمایز را با زایلکردنِ تمایزِ بین سرمایهی گردشی و سرمایهی مولد (جایی که درهمتنیدگیِ عوامل ارزش استفاده و ارزش «زمختتر» اند) از قلم میاندازد، اشتباه دوم مبتنی بر تقلیل این تمایز به خصلتهای مجزای ارزش استفاده است و لذا به طبیعیسازی این تمایز میانجامد. مارکس در رابطه با تقلیلِ تمایز یادشده به خصلتهای ارزش استفادهْ دو معضل را خاطرنشان میکند: «ویژگیهای معینی که وسایل کار را بهلحاظ مادی خصلتبندی میکنند، به ویژگیهای مستقیم سرمایهی مانا (نظیر بیتحرکی فیزیکی درخصوصِ یک خانه) بدل میشوند. حالآنکه همواره بهآسانی میتوان نشان داد که سایر وسایل کار که [آنها هم] سرمایهی ثابت محسوب میشوند (مثل یک کشتی)، از ویژگیهایی متضاد (مثل تحرک فیزیکی) برخوردارند. از سوی دیگر، خصلت اقتصادیِ شکلی (formal) که از گردش ارزش نشات میگیرد با یک ویژگی انضمامیِ چیزگونه [dinglich] خلط میشود؛ انگار چیزهایی که هرگز بهطور فینفسه سرمایه نیستند، میتوانند پیشاپیش بهخودیِ خود و بنا به سرشتشان شکلی معین از سرمایه، مانا یا درگردش، باشند» (241).
معضل نخست حاکیاز این تصور است که [گویا] خصلتهای ارزش استفادهایِ معینی (مانند تحرک و عدم تحرک) میتوانند این مسئله را روشن سازند که آیا چیزی را باید سرمایهی مانا تلقی کنیم یا سرمایهی درگردش. اما این تمایز به کارکرد (function) بستگی دارد و نه به ویژگیهای صرف: «این تنها کارکرد یک محصول بهعنوان وسایل کار در فرآیند تولید است که از آن سرمایهی مانا میسازد» (240). گاو نری که یک کشاورزِ سرمایهدار برای [کار] شخمزدن از آن استفاده میکند، یک سرمایهی مانا است؛ حال آنکه گاو نری که توسط دامدارِ سرمایهدار پرورش مییابد تا در برابر غذا بهفروش برسد، سرمایهی درگردش است. این پنداشت که میتوان از طریق بررسی ویژگیهای گاو نر (مثلاً ماندگاری) تشخیص داد که آیا این گاو سرمایهی ماناست یا سرمایهی درگردش، همانند این پنداشت است که از طریق خیرهشدن به حروف کلمهی «work»70 میتوان تشخیص داد که این کلمه اسم است یا فعل. معضل دوم حاکی از این پنداشت است که هر ویژگی ارزش استفاده میتواند از چیزی مستقل از شکل اجتماعی فرآیند تولید بر مبنای کارکرد آن سرمایهی ثابت یا سرمایهی در گردش بسازد. تفکری که از این طریق تمایز را طبیعیسازی میکند. اما عامل تعیینکننده در تصمیمگیری در این مورد که چیزی بهعنوان سرمایهی ثابت یا سرمایهی در گردش قلمداد شود، نه مستلزم کارکردهای ارزش استفادهایِ صرف، بلکه شیوهایست که ارزش به محصولات منتقل میشود – و ارزش یک شکل اجتماعی معین است71. به زبان بخش حاضر، مشکل اینجا اشتباهگرفتن تمایز سرمایهی مولد در مورد سرمایهی «صنعتی» است. بار دیگر، تصورِ «تجارت و صنعت» مانع فهم میشود.
اشتباه سوم، که بیش از همه مخرب است، مغشوشکردنِ تمایز بین سرمایهی مانا و سرمایهی درگردش با تمایز پیشگفته در درون سرمایهی مولد (یعنی تمایز بین سرمایهی ثابت و متغیر) است. سرمایهی متغیر نیروی کار تشکیلدهندهی سرمایهی مولد است؛ از آنرو «متغیر» نامیده میشود که عنصری درون سرمایهی مولد است که مصرف آن (بهجای انتقالْ) ارزش تولید میکند، و به اینترتیب منبع منحصربهفرد ارزش اضافیست. سرمایهی ثابت باقیمانده سرمایهی مولد است؛ و در عین اینکه ارزش آن میتواند منتقل گردد، هیچ ارزش یا ارزش اضافیای تولید نمیکند. نظر به اینکه تولید ارزش اضافی علت وجودی72 سرمایه است، تمایز بین سرمایهی ثابت و متغیر کلید رمزگشایی از رازوارگیِ شیوهی تولید سرمایهدارانه است. سرمایهی متغیر (قوهی کار) بهخاطر شیوهای که به محصولْ ارزش میبخشد، بهعنوان سرمایهی درگردش محسوب میشود؛ درست به همانسان که عناصر سرمایهی ثابت ارزششان را طی یک بازهی تولیدی تماماً به محصولات انتقال میدهند. این امر «باعث میشود که شباهت شکلیای که سرمایهی متغیر و عنصر سیالِ (درگردشِ) سرمایهی ثابت در برگشت سرمایه [turnover] دارند، بهنوبهی خود بتواند تفاوت اساسیای که آنها در فرآیند ارزشافزایی و در شکلگیریِ ارزش اضافی دارند را پنهان سازد؛ و بدینترتیب، کل رازوارگیِ تولید سرمایهدارانه هرچه بیشتر پنهان میماند»73 (278). بار دیگر به این معرفتشناسی اجتماعی مارکس پی میبریم که حاکی از آن است که چگونه شکلهای اجتماعی خاصِ سرمایهداری پژوهندگان خود را از مسیر شناخت خویش منحرف میسازند.
آنچه مارکس از آن واقعا در هراس بود همانا ترکیب اشتباهات دوم و سوم است؛ یعنی طبیعیسازی اجباریِ تمایز بین سرمایهی مانا و سرمایهی درگردش، که تمایز زوج سرمایهی ثابت و متغیر را در درون خویش مضمحل میسازد. اگر تمایز بین سرمایهی ثابت و متغیر با تمایز بین سرمایهی مانا و سرمایهی درگردش یکی انگاشته شود، و اگر تمایز دوم بهنوبهی خود وابسته به ویژگیهای ارزش استفاده تلقی گردد نه [مربوط به] ارزش اضافی، آنگاه سرمایه میبایست از یک منبع تماما طبیعی نشات بگیرد و نمیبایست هیچ ربطی به شکلهای اجتماعی معین داشته باشد. بدینترتیب، از یکسو «فرآیند تولید سرمایهدارانه بهنحوی موفقیتآمیز به یک رازآمیزی کامل تبدیل میشود و خاستگاه ارزش اضافیِ موجود در محصول بهتمامی از دیدرس کنار گذاشته میشود» (303)؛ و از سوی دیگر، ما ناآگاهانه به وسوسهی «صورتبندی سهگانه»،74 یعنی نسبتدادن قوهی تولید ارزش اضافی به عوامل سرراست طبیعی (وسایل و ابزار دخیل در هر فرآیند کار) سوق داده میشویم و بدینترتیب، سرمایه را بتواره میسازیم.
مارکس در جمعبندیِ ملاحظاتاش دربارهی این بخشِ بهویژه تاسفبار از تاریخ اقتصاد سیاسی مینویسد: «در اینجا، ویژگی بتوارگیِ اقتصاد بورژوایی به کرانهای غایی خویش میرسد، که [در این مسیر] هویت اجتماعی و اقتصادی چیزها، [یعنی] هویتی که در فرآیند تولید اجتماعی بر آنها حک شده است، را به خصلت طبیعیِ برآمده از سرشت مادی آنها دگردیسه میسازد» (303). این بتوارگی پیامد طبیعی ناکامیهای مداومِ اقتصاددانان سیاسی در فهم درهمتنیدگیهای بالفعل و گوناگون ارزش استفاده و ارزش در شیوهی تولید سرمایهدارانه است. آنها در انجام این اشتباهاتشان متاثر از و مستظهر به سایهنماییِ سرمایه75، یعنی تصویرِ «تجارت و صنعت» از گردش سرمایه هستند.
برگشت سرمایه
جایی که برگشت سرمایهی صنعتی مورد نظر است، خودِ زمانْ عاملِ ارزش استفادهایست که از اهمیتی اساسی برخوردار است؛ هرچند خصلتهای ارزش استفادهای که پیشاپیش در تمایز بین سرمایهی مانا و سرمایهی درگردش جا گرفتهاند، با اهمیتی بههمان اندازه وارد معادلات میشوند. زمان برگشت زمانیست که چرخه (دورپیمایی)76 سرمایهی صنعتی کامل میگردد. چرخهای که شامل خرید عناصر مولد با سرمایهی پولی، تکمیل فرآیند تولید (مدتزمان تولید) و فروش کالای تولیدشده است. زمان برگشت حاصلجمع زمان تولید و زمان گردشِ مناسب است. زمان تولید را میتوان به زمان کار و زمان تولیدِ بدون–کار (مدتی که فرآیند کار بهخاطر انجام برخی تغییرات لازم برای تولیِد کالا، مثلاً خشکشدن رنگ، قطع میشود) تقسیم نمود. و زمان گردش مناسب نیز قابل تقسیم به زمان فروش و زمان خرید است.
جزئیات مسیرهای متفاوتی که این مدتزمانهای چندگانه طی میکنند تأثیر کاملاً پیچیدهای بر برگشت سرمایه دارند؛ بهویژه بهعنوان عاملی که میبایست در تفاوت بین سرمایهی مانا و سرمایهی درگردش، و پیامدهای دگردیسیهای ضروریِ سرمایه درون و بیرون از شکل پولی (که طی مدتزمانِ برگشت آن حاصل میشود) در نظر گرفته شود. این آخری جنبهای از ماجراست که برخی از عملیترین پیامدهای این واقعیت که ارزش میبایستی در پول تبلور پیدا کند را موجب میگردد. و نیز بهطور موکدی نشان میدهد که فرآیند تولید سرمایهدارانه که موضوع پژوهش است، داستانی دربارهی «صنعت» نیست. برای اهداف پیشِ رو، تا همینقدر کافیست که تشخیص بدهیم بازههای زمانیِ مربوط به مولفههای چندگانهی زمان برگشت تأثیر ژرفی بر تحقق، توزیع، نرخ و انباشت ارزش اضافی میگذارند – هرچه کوتاهتر بهتر– و اینکه مدت این بازههای زمانی به انبوهی از عوامل ارزش استفادهای وابستهاند؛ ازجمله: دسترسپذیری و ترکیب قوهی کار و مصالح، وضعیت توسعهی علمی و تکنیکی بهلحاظ تاثیر آنها بر زمان تولید، سرعت ارتباطات و حملونقل، کارآییِ راهبردهای بازاریابی و انواع «ابزارهای» مالیِ مورد استفاده.
در جلد نخست کاپیتال، کل مسألهی77 «ارزش اضافی»، موجب آشکارسازی یک پویش علمی و تکنولوژیکیِ ارزش–بنیاد شد که خاص تولید سرمایهداری است. افزایش بارآوری آن صنایعی که مزدبگیران محصولاتشان را استفاده میکنند بهنفع کل طبقهی سرمایهدار است، زیرا در این حالت قیمت و هزینهی قوهی کارِ این طبقه پایین نگه داشته میشود یا کاهش مییابد و به اینترتیب با یکسانبودنِ همهی عوامل دیگر، مقدار خالص ارزش اضافی سرمایهداران افزایش مییابد. دیگر این که با توجه به سازوکار رقابتی و تاثیر «چرخ عصاری»78 (اگر کارگران من از سطح میانگین مولدتر باشند، هر ساعت از کار آنان به چیزی بیش از یک ساعت ارزش میارزد) درگیر در کار مولدِ ارزش همچون «کار مجرد اجتماعا لازم»، به نفع سرمایهداران در همهی انواع شاخههای تولیدی خواهد بود که بارآوری را برای خاطر افزایش سهم خودشان از کل ارزش اضافیِ متحققشده، ارتقا بدهند. رانهی بارآوریِ بیشترِ مبتنی بر ارزش اضافی که در جلد یکم بحث شد، یک پویش تاریخی بیسابقه و عجیب را فاش میکند که مربوط است به درهمآمیختگی ارزش استفاده و ارزش در سرمایهداری. نتیجهگیریهای جلد دوم دربارهی قدرت افزایش سرعت گردشِ سرمایه در بازتوزیع و سرعتبخشی به تحقق ارزش اضافی و نرخ و انباشت آن، بار دیگر مؤید این استدلالهای ماست که در بطن سرمایهداری و در تلاقیگاه ارزش استفاده و ارزش، پویش تاریخیِ یک قدرت بیسابقه و پیشبینیناشده قابل شناساییست. در پاسخ «افزون»خواهیِ جلد یکم، جلد دوم میگوید: «سریعتر».
دو «بخش»ِ سرمایه: طرحهای بازتولید
«طرحهای بازتولید79» پارهی سوم، که نشان میدهند کل سرمایهی اجتماعی چگونه میتواند هم بهلحاظ مادی و هم بهلحاظ صوری بازتولید شود، یحتمل بهمنزلهی بهترین ادای سهم جلد دوم شناخته میشوند. هدف محدودی که ما از بیان آن طرحها در اینجا دنبال میکنیم نشاندادن این موضوع است که آنها چگونه ارائهی جلد دوم دربارهی همزیستی ارزش و ارزش استفاده در سرمایه را بهپایان میآورند. مارکس تا مرحلهی تحقیق پیرامون گردش کل سرمایهی اجتماعی، میتوانست از موضوع کالای خاصی که سرمایههای صنعتیِ منفرد به تولید آن مشغول هستند، چشمپوشی کند. تا این نقطه، فرضیهی «تجاری» دربارهی ارزش استفادهی کالاها (این که آنها حامل ارزش استفاده هستند) کفایت میکرد. هنگامی که به گردش کل سرمایهی اجتماعی میرسیم، آن شرط «نحیف» دیگر کفایت نمیکند.
تا زمانی که تولید ارزش از سوی سرمایه و ارزش محصول منفرد آن مورد نظر ما بود، شکل طبیعی محصول کالایی، خواه ماشین بوده باشد یا گندم یا آینه …، برای تحلیل مسأله کاملا فاقد اهمیت بود. تا جایی که بازتولید سرمایه را مورد ارزیابی قرار میدادیم این فرض کفایت میکرد که درون سپهر گردش امکان آن وجود خواهد داشت تا محصولی که بازنمایی ارزش سرمایه را بهعهده دارد از نو به عناصر تولید تبدیل شود و در نتیجه بهقالب سرمایهی مولد درآید؛ همانگونه که فرض میکردیم کارگر و سرمایهدار هر دو در بازار کالاهایی را مییابند که مزد و ارزش اضافیشان را خرجِ آن کنند. اما وقتی که پای کل سرمایهی اجتماعی و ارزش محصول آن بهمیان میآید، این الگوی صرفاً صوریِ ارائه دیگر بسنده نیست. تبدیل مجدد یک سهم از ارزش محصول به سرمایه، ورود پارهی دیگر به مصرف فردیِ طبقات سرمایهدار و کارگر، درون ارزش محصولْ حرکتی را شکل میدهد که سرمایهی تام80 نتیجهی آن است. این حرکت فقط جایگزینی ارزشها نیست، بلکه جایگزینی مصالح هم هست، و بنابراین فقط مشروط به روابط متقابل عناصرِ ارزشیِ محصول اجتماعی نیست، بلکه به همانسان منوط است به ارزش استفادهی آنها، قالب مادی آنها. (470)81
توه ما به درگیربودن توامان عناصر ارزش استفاده و ارزش در جلد دوم میتواند به این پرسش پاسخ دهد: چرا مارکس در تمهید «طرحهای بازتولید»، دو (و فقط دو) «بخش» دارد و چرا آنها به این شکل از هم تفکیک شدهاند؛ یعنی شکل وسایل/مصالح تولید (بخش یک) و وسایل استفاده/مصرف (بخش دو)؟ (در هر حال شخص میتواند شمار متفاوتی از طرحها و درنتیجه «بخشها» را برای تقسیم کل محصول سالانه برحسب ارزشهای استفادهی متفاوت تصور کند). پاسخگویی به این پرسش ما را به اهداف جلد دوم برمیگرداند و آنچه که پیشتر دربارهی نحوهی ورود فاکتورهای (طبقاتی) و ارزش استفادهی «فربهتر» به درون شکل سرمایه یاد گرفتیم. هدف جلد دوم نشاندادن آن است که چگونه سرمایه بهمیانجی فرآیند گردش، به گردش درمیآید و خود را بازتولید میکند. اما سرمایه تلاقیگاه فاکتورهای مادی و شکلهای اجتماعی است؛ پس بازتولید آن مستلزم این است که هم بهلحاظ مادی و هم بهلحاظ صوری/شکلی بازتولید شود. پیشتر آموختیم که شکل سرمایه مستلزم این است که آن دسته از ارزشهای استفادهای که بهمنزلهی وسایل و مصالح تولید (محصولات بخش یک) عمل میکنند در دستان طبقهی سرمایهدار باشند برای تضمین فروش قوهی کار. پس بازتولید شکل سرمایه دارای یک استلزام مادی (و طبقهی اجتماعی) است و همین است که مارکس را به تفکیک بین آن دو بخش، بهگونهای که انجام داد، ملزم ساخته بود. مارکس برای نشاندادن اینکه سرمایه میتواند خود را بهلحاظ صوری/شکلی بازتولید کند باید نشان میداد که اجناس بخش یک در اثر گردش در دستان طبقهی سرمایهدار قرار میگیرند، چیزی که «طرحهای بازتولید» نشان میدهند.
تبعیت واقعی گردش از سرمایه82
مارکس هنگام بحث از تبعیت صوری و تبعیت واقعی از سرمایه در دستنویس فرآیند بیواسطهی تولید، این داعیه را پیش میکشد که تبعیت واقعی مستلزم تبعیت صوری است83. اما چرا چنین الزامی باید باشد؟ هم تبعیت صوری و هم تبعیت واقعی، ارزشهای استفاده را تغییر میدهند. تبعیت واقعی ازطریق تغییر شکل آنها را دگرگون میکند، یعنی آنها را تبدیل به چیزی که هستند میکند، آنها را به چیزی نو تبدیل میکند؛ خواه سرمایهی پولی باشد، خواه سرمایهی کالایی یا کار مولد، و خواه سرمایهی در گردش. بنابراین، تبعیت صوری از سرمایه پیشاپیش حاوی درهمتنیدگیِ ارزش استفاده و شکل اجتماعیست. تبعیت واقعی حاوی تغییرات مادی مورد تقاضای سرمایه در ارزشهای استفاده است، مثلاً درج نوشتاریِ آگهیهای تبلیغی در حین پخش سریالهای کمدی دنبالهدار (TV sictoms) یا وقفه در پخش تلویزیونیِ مسابقات ورزشی بهخاطر «پخش آگهی و تبلیغات تجاری».
پاسخ ما نیز در همین نکته نهفته است. تبعیت واقعی مستلزم تبعیت صوری است، چون علت اصلی ایجاد تغییرات مادیْ اهمیت آنها برای سرمایه است: ارزش استفاده و ارزش پیشاپیش باید با هم درگیر باشند؛ یعنی تبعیت صوری باید از پیش وجود داشته باشد. توجه داشته باشید که تصور گردش سرمایه همچون «تجارت و صنعت» و اشتباه ملازم آن، یعنی این باور که ارزش استفاده از صفحه دوم کاپیتال بهبعد کنار گذاشته میشود، ما را از درک و مفهومپردازی تبعیت صوری یا واقعی شکلهای گردشی از سرمایه باز میدارد؛ چیزی که بهنظر میرسد موضوع اصلی جلد دوم کاپیتال باشد.
بنابراین، آنچه که تا بهحال مطالعه شده است را میتوان چنین توصیف کرد: تحقیق دربارهی تبعیت صوری عملکردهای (تولیدی و توزیعیِ) گردش از سرمایه، یعنی همانجایی که کار اصلیِ مفهومپردازی انجام شده است. اینک توجهمان را از تبعیت صوری گردش از سرمایه به تبعیت واقعیِ آن معطوف میکنیم.
مفهوم تبعیت واقعی گردشِ ثروتِ اجتماعا تولید شده از سرمایه، انبوهی از گرایشهای مبتنی بر ارزش اضافی را فاش میکند که دستاندرکار ایجاد تغییرات در عملکردهای گردشیاند؛ گرایشهایی که بهنحوی معقول میتوان آنها را در دو مقولهی اصلی جای داد: ۱. کوتاهکردن زمان بازگشت؛ ۲. کاهش هزینههای مرتبط با انبارداری، خواه در فرآیند بیواسطهی تولید و خواه در گردش کالاییِ واقعی؛ و ۳. کاهش هزینههای مرتبط با پول و حسابداری. این سه مقوله تنها مقولههای دارای اهمیت نیستند. دو مقولهی دیگری که ارزش بازگویی دارند عبارتند از: گرایش به توسعهی فناوریها و سیاستگذاریهای مربوط به مدیریت قوهی کار که به تضمین یک آمیزش مناسب از وسایل/مصالح تولید و قوهی کار کمک میکنند؛ و گرایش (شاید شگفتآور) به خُردکردن فرآیندهای تولید بهگونهای که بتوانند در نموهای کوچک84 گسترش یابند، تا هم معضل اجبار به صرف مقادیر زیاد پول برای توسعه تخفیف یابد و هم معضل موجودی کالاهای راکد در انبارها.
گرایشهای جهتمند واقعی که از دل این وضعیت و دیگر گرایشهای شکل–بنیاد برمیآیند چندگانهاند، که نمودهای آن بهطور روزافزونی در متون مربوط به «انباشت منعطف» و نشریات روزانهی مربوط به کسبوکار مشهود است. بنابراین جلد دوم کاپیتال به بررسی و شرح مارکس از پیامدهای تبعیت واقعی از سرمایه مختصات بیشتری در حیطهی شکل، جهت و سرعت تغییر و نوآوری تکینکی می افزاید. قصد محدود ما در اینجا اشاره به مفهوم تبعیت واقعی گردش ثروت از سرمایه است، مفهومی که میتوان آن را مرجعی لازم در حیطهی درک و شناخت این تغییرات و آن چیزی که واقعاً هستند تلقی نمود.
نتیجهگیری:
چه چیزی دربارهی تصویر «تجارت و صنعت» غلط است و چرا دوام میآورد؟
اجازه دهید با این نکته شروع کنیم که چه چیزی دربارهی تصویر «تجارت و صنعت» از گردش سرمایه درست است. «تجارت» مجموعهای از جنبههای ضروری پدیدهی گردش سرمایه را شناسایی میکند: گردش سرمایه دربرگیرنده، بازتولیدگر و تعمیمبخش سپهر گردش کالایی ساده است، که بهطور پیوسته اعتبار شکلهای ویژهی آن را تقویت میکند: کالا، پول، خریدار، فروشنده. مارکس به کرات میگوید که تا زمانی که سرمایه درون افق مبادلهی کالایی عمل میکند (یعنی وقتی در حالت سرمایهی پولی و سرمایهی کالایی عمل میکند) زیر حاکمیت قوانین گردش کالایی ساده یعنی «قوانین تجارت» قرار دارد. دیگر این که عملکردهای خاصی که برای بازتولید ضرورت دارند نیز بهسادگی از همین قوانین تبعیت میکنند: پولی که (خواه از سوی سرمایهدارها یا مزدبگیرها) به شکل نامولد هزینه میشود صرفاً بهمنزلهی پول عمل میکند و نه سرمایهی پولی. و بهرغم همهی صحبتهایی که دربارهی «سرمایهی انسانی» میشود، متاعی که کارگران مزدبگیر به بازار میآورند یعنی قوهی کارشان، برای آنها صرفاً شکل کالا و نه سرمایهی کالایی را دارد. در سویهی دیگر تصویر، «صنعت» جنبههای ارزش استفادهایِ «فرآیند بیواسطهی تولید» را شناسایی میکند که به پدیدهی گردش سرمایه تعلق دارند. مارکس این واقعیت را در بررسی خود از «فرآیند کار» (که با «فرآیند ارزشآفرینی» مقابله داده میشد) در فصل هفتم از جلد یکم مسلم گرفت؛ اما جلد دوم توضیحات فراوانی حول این ارائهی عمومی بهدست میدهد (همانطور که برای مثال در بحث از کار مولد در قسمتهای بالاتر دیدیم). بههمین دلیل بهتر است که از [نحوهی] بازنمایی «تجارت و صنعت» از گردش سرمایه بهمنزلهی یک سایهنمایی85 صحبت کنیم که جنبههای خاصی از یک ابژهی واقعی را با دقت بازنمایی میکند؛ نه همچون یک سراب86 که حاوی چنین شباهتهایی نیست. مطمئناً عناصری از حقیقت که در تصویر «تجارت و صنعت» نهفتهاند، پایداری و دوام این تصویر را تاحدی توضیح میدهند.
جایی که تصویر «تجارت و صنعت» بهخطا میرود ما را به این ملاحظهی مارکس میرساند که هر نوعی از تولید دارای یک شکل اجتماعی معین است. انگارهی رایج دربارهی «صنعت» این حقیقت را برنمیتابد. انگارهی فوق از درک قدرت این برنهاد مارکس طفره میرود که تحقیق پیرامون یک شیوهی تولید بایستی آن را در همهحال بهمنزلهی تلاقیگاه عناصر مادی (ارزش استفاده) و شکلهای اجتماعی بررسی کند. در نتیجه، چنین بهنظر میرسد که «صنعت» بدون یک شکل اجتماعیِ معین وجود دارد و بههمین ترتیب «تجارت» نیز همچون چیزی همپای آن و نه چیزی متعلق به آن تصویر میشود. این سوءفهم بنیادین در بسیاری از خطاها و نقایصِ برآمده از تصویر «تجارت و صنعت» نمایان میشود.
مفاهیم خاص این تصویر – شامل: تجارت، پول، خریدار، فروشنده، صنعت – قادر به پاسخگویی به این پرسش علمیِ ناگزیر نیستند که «دربارهی چه حرف میزنیم؟». چه چیزی میتوان دربارهی تصویری از گردش سرمایه گفت که قادر نباشد چیزی دربارهی سرمایه بگوید؟ بههمین ترتیب، این بازنمایی ما را زبانبسته رها میکند، وقتی که زمان سخنگفتن از سرمایهی پولی، سرمایهی مولد، سرمایهی کالایی و سرمایهدار و کارگر فرا میرسد. چون این بازنمایی نمیتواند شکل ارزش را لحاظ کند و نمیتواند دریابد که پول ضرورتا بروز و نمودِ ارزشِ (و ارزش اضافیِ) تولیدشده در «فرآیند بیواسطهی تولید سرمایه» است. و باز بههمین جهت، این بازنمایی قادر نیست ضرورت سه دورپیمایی متمایز سرمایهی صنعتی و پیامدهای آن را درک کند. بهطور خاص، غفلت از ضرورت پول در شیوهی تولید سرمایهداری موجب پیدایش موجی از غفلتها و اشتباهات مربوط به نقش سرمایهی پولی میشود. یکی از این اشتباهات، موضوع «ثروتگرایی»ست: یعنی «ثروتْ» چیزی است که «صنعت» به بیرون پمپ میکند. چنین درکی برخلاف این بینش مارکس است که: «شیوهی تولید کالایی، خواه آن را بهلحاظ اجتماعی یا بهلحاظ منفرد بررسی کنیم، بهسهم خود مستلزم وجود پول در شکل سرمایه یا سرمایهی پولی است؛ هم بهمنزلهی محرک اولیه برای شروع هر کسبوکاری و هم بهمنزلهی یک رانهی دائمی» (431).
دیدیم که ناتوانی در اندیشیدن سرراست دربارهی تلاقی ارزش استفاده و شکل اجتماعی (ارزش) در سرمایهداری، امری که پیشانگاشت تصویر «تجارت و صنعت» است و توسط آن تقویت میشود، سبب خامدستی و ناکارآمدیِ اقتصادسیاسیدانان در فهم جفتهای مفهومیِ کلیدی نظیر کار مولد و نامولد، سرمایهی ثابت و متغیر، سرمایهی ثابت و در گردش میگردد. نابینایی تصویر «تجارت و صنعت» نسبت به دخالت توامان تعینات ارزش استفاده و شکل اجتماعی در بازگشت سرمایهی صنعتی، کل پدیدهی تبعیت واقعی را از نظر دور میدارد و همراه با آن، پویش اجتماعی شکل–بنیادِ تولید سرمایهداری را. هر کسی که خود را به تصویر «تجارت و صنعت» محدود سازد، برای توضیح پویش فناورانه و علمی سرمایهداری باید به هر تمهید ممکن چنگ بزند. روش [معمول] بازنمایی گردش سرمایه که ما در اینجا باعنوان تصویر «تجارت و صنعت» پیش کشیدیم، دارای دوام و قدرت شیوع بالایی است (شبیه به درخت بدبو87). تا امروز دلایلی در اینباره آورده شده است که یکی از آنها پیشتر [در همین نوشتار] بیان گردید: این روایت حاوی حقایقی است که شرایط صدق آن بهنحوی دائمی توسط گردش سرمایه بازتولید میشود. درک فریب و دروغ نهفته در آن به دلایلی چند دشوار است. مستلزم نوعی آمادگی برای شناسایی واقعیت و قدرت شکلهای اجتماعیست که در محیط روشنفکری نایاب است؛ محیطی که بهطور عمده توسط جنگ علم و فلسفهی مدرن با شکلها (باز)تعریف شده است. شکلهای اجتماعیِ ویژهی سرمایهداری عجیبوغریب و ابهامزا هستند؛ همان شکلهایی که مارکس اشارات زیادی به آنها کرده بود؛ اشاراتی که با تحلیل او از ارزش و شکل ارزش در فصل یکم کاپیتال آغاز میشوند. پول شبیه یک شکل اجتماعی به نظر نمیآید و «فرآیند بیواسطهی تولید» هم بهنظر نمیرسد که توسط یک شکل اجتماعی خاص یا هر گونه مفهوم اجتماعی معینِ مرتبط با محصول/متاع سازمان یافته باشد؛ و نیز این ایده که در سرمایهداری رابطهای ضروری بین پول و «فرآیند بیواسطهی تولید» وجود دارد، موضوعی نیست که بهسادگی جا بیافتد. در قیاس با سطح تقلای ذهنیِ مورد نیاز برای درک تصویر رایج «تجارت و صنعت»، درجهی پیچیدگی مفهومیِ مورد نیاز برای درک پدیدهی گردش سرمایه بسیار بالاست.
سرانجام این که جهان غیرپیچیده ی «تجارت» بهلحاظ اخلاقی دارای اعتبار و ارج است و مترقی قلمداد میشود: «سپهر گردش یا مبادلهی کالا، که درون محدودههای آن خرید و فروش قوهی کار انجام میگیرد، درواقع همان بهشت حقوق ذاتیِ انسان است. این همان سپهر خاص آزادی، برابری، مالکیت و بنتام است»88 کدام تصویر برخاسته از اقتصاد سیاسی با لیبرالیسم همدلتر تواند بود؟ چه کسی میخواهد با «صنعت»ی که از دل خود «ثروت» بیرون میریزد دشمن باشد؟ خوانندگان جلد دوم کاپیتال پاسخ را میدانند.89
* * *
پیوست:
نقد دیدگاه ارنست مندل دربارهی کار مولد و نامولد
ارنست مندل در مقدمهاش بر مجلد دوم کاپیتال (ترجمهی دیوید فرنباخ) به موضوع کار مولد و غیرمولد میپردازد. بحث اصلی مندل بر سر این است که مارکس طی دههی ۱۸۶۰ درمورد تمایز بین کار مولد و غیرمولد، بالاخص درمورد اینکه چطور میتوان صنایع خدماتی را طبقهبندی کرد، تردید داشته و مدام موضعاش بر سر اینکه دقیقاً چه کاری مولد است و چه کاری غیرمولد، تغییر میکرده تا اینکه درنهایت مارکس بهزعم مندل در مجلد دوم کاپیتال موضعی قطعی اتخاذ میکند: صنایع خدماتی (صنایعی که محصول مجزا و خودبسندهای تولید نمیکنند که بتوان آن را در بازار عرضه کرد) جزو کار مولد محسوب نمیشوند. در ادامه نشان خواهیم داد که نهفقط چنین نتیجهگیریای غلط است، بلکه همچنین استدلالهایی که مندل برای چنین نتیجهگیریای ارائه میکند دچار کاستیها و نواقص اساسی هستند. این موضوع زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که فعالیتهای تجاریِ معطوف به سود در بخش خدماتی گسترش مییابند. اگر کار در بخش خدمات اینطور که مندل ادعا میکند نامولد باشد، رشدوگسترش این بخش باید بهشکل فزایندهای از ارزش اضافهی کل (total surplus value) بکاهد و درنتیجه به نرخ سود فشار بیاورد، بهنحوی که بهطور روزافزونی پایینتر و پایینتر بیاید. اما اگر بخش خدمات مولد باشد، هیچ یک از این عواقبی که برشمردیم از پی رشدوگسترش این بخش برنمیآید. درست برعکس، صنایع خدماتی حتی قادر اند، بهخاطر کوتاهبودن زمان برگشت (turnover)، به سودآوری کمک قابل توجهی کنند.
مندل دو تعریف از کار مولد ارائه میدهد که بنا به دعوی او موضع مارکس بین این دو تعریف مدام درحال رفتوآمد بوده. اولین تعریف از کار مولد از این قرار است: «هرنوع کاری که درقبال سرمایه و نه درقبال درآمد مبادله میشود» (صفحهی 41 تا 42). در دومین تعریفِ وی، کار مولد بهعنوان «کار تولیدکنندهی کالا» (commodity-producing labor) تلقی میشود که «ترکیبیست از کار مشخص و مجرد (یعنی خلق ارزش استفاده درکنار تولید ارزش مبادله)» (صفحهی 43). مندل بر این باور است که بنا بر تعریف دوم «محصولات غیرمادی منطقاً جزو تولید ارزش بهشمار نمیآیند و ذیل آن نمیگنجند» (همانجا). چرا؟ بهخاطر این تز پایهای در کاپیتال: «بدون کار (مشخص) هیچ تولیدی درکار نخواهد بود، و کار مشخص منوط است به تصاحبکردن و دگردیسیبخشیدن به ابژههای مادی» (همانجا). اینجاست که مشکل اصلیِ دیدگاه مندل آشکار میشود، یعنی تلقی او از مفهوم کار مشخص نزد مارکس.
مندل توجه ویژهای به مسئلهی «محصولات غیرمادی» نشان میدهد (نگاه کنید به نقلقولهای کنایی که در بالا بدان اشاره شد). او برای تقویت استدلال خود مبنی بر اینکه مارکس نسبت به تمایز میان کار مولد و نامولد تردید داشته و برای تثبیت موضعاش در تقلا بوده، اذعان میکند که مارکس در نظریههای ارزش اضافی «گرایش دارد خدمات را بهعنوان کالا طبقهبندی کند، ازآنجا که این خدمات توسط مزدبگیران و برای سرمایهداران تولید شدهاند. گرچه نظر مارکس در مجلد دوم کاپیتال صراحتاً با این موضع تناقض ندارد، اما با این حال او عمیقاً و مکرراً بر تناظر میان ارزش استفادهی تجسمیافته در کالاها (از خلال فرآیند کاری که بر طبیعت عمل میکند و آن را دگردیسی میبخشد) و تولید ارزش و ارزش اضافی پافشاری میکند». مندل تصور میکند مارکس درنهایت و با دشواری این موضع را اتخاذ میکند که یک کالا باید ارزش استفاده داشته باشد – که درواقع باید هم اینطور باشد – اما یک ارزش استفاده بهزعم او باید یک ابژهی مستقلاً موجود، یعنی محصول «کار مشخص» و «دگردیسی طبیعت» باشد. این برداشت غلط درست همان مانع مفهومیِ سفتوسختیست که نمیگذارد خدمات بهعنوان یک کالا و بدینترتیب کار خدماتی بهعنوان کار مولد درنظر گرفته شود.
اگرچه مندل معترف است که مارکس در مجلد نخست کاپیتال (صفحهی 644) صریحاً برخی از آموزگاران را بهعنوان کارگران مولد درنظر میگیرد، اما برداشتاش این است که درنظرگرفتن آموزگاران بهعنوان کارگران مولد «صرفاً بیانگر این است که مارکس هنوز تعینهای متناقض90 کار مولد را بهطور کامل صورتبندی نکرده است – از یک سو، مبادله دربرابر سرمایه و نه درآمد؛ و از سوی دیگر مشارکت در فرآیند تولید کالا (که متضمن وحدت متناقضآمیز فرآیند کار و فرآیند ارزشافزایی، ارزش استفاده و ارزش مبادله، کار مشخص و کار مجرد است)» (صفحهی 43). اما واقعیت این است که چیزی به نام «تعینهای متناقض» وجود ندارد که بخواهد صورتبندی شود. درعوض، آنچه در اینجا مورد تردید است کل ایدهی مندل دربارهی تعاریف دوگانه از کار مولد است. از یک سو، مارکس هرگز فکر نمیکرد که نفس تولید یک کالا (در تقابلاش با سرمایهی کالایی) کار را مولد سازد؛ بنابراین، تعریف دوم یا صرفاً غلط است یا اینکه بهشکل تلویحی تعریف اول را هم دربرمیگیرد. از سوی دیگر، تعریف دوم در تعریف اول گنجانده شده؛ چون همانطور که در مجلد دوم کاپیتال تأکید شده، تولید و فروش کالاها به گردش سرمایه تعلق دارد، و سرمایه فقط در گردش است که وجود دارد.
مندل بهمیانجی قطعهی زیر از مجلد دوم کاپیتال میخواهد ثابت کند «صنایع خدماتی شخصی91» ذیل مقولهی کار مولد نمیگنجد: «اگر فعالیت یا کارکردی وجود دارد که فینفسه نامولد اما سویهای ضروری از بازتولید است، بنابراین وقتی این کارکرد ازطریق تقسیم کار دچار دگردیسی شود و از فعالیت ثانویِ بسیاری از افراد به فعالیت اصلی و تخصصی عدهای اندک بدل شود، در ماهیت خودِ این کارکرد تغییری بهوجود نمیآید» (43). سؤالی که دراینجا باید طرح شود این است که اصلاً آیا «صنایع خدماتی شخصی» غیرمولد اند؟ مندل از این گزارهی مارکس – «اگر این امر درمورد مسافران تجاری92 یا حسابداران صادق است، بنابراین کاملاً پیداست که بهطریق اولی درمورد معلمان و خدمات بهداشتی نیز صادق است» (43) – بهدرستی نتیجه میگیرد که اگر کار معلمان و خدمتکاران نامولد است، بنابراین کار مسافران تجاری یا حسابداران نیز نامولد خواهد بود … اما آنچه مندل میخواهد بگوید، یعنی این گزاره که اگر مسافران تجاری یا حسابداران کارگران نامولد اند (چنانکه واقعاً هم هستند)، بنابراین مطمئناً معلمان یا خدمتکاران باید بهعنوان کارگران مولد محسوب شوند، بهلحاظ منطقی درست نیست و نمیتواند از دل قسمت شرطیِ گزاره استخراج شود. ما ابتدا باید دریابیم چرا فعالیتهای نوع اول غیرمولد اند و بعد ببینیم که آیا دلایل غیرمولد بودنشان درمورد فعالیتهای نوع دوم صادق است یا نه.
اینجاست که درمییابیم چطور مفهوم کار مولد نزد مندل به شکل کاذبی طبیعیسازی93 شده. مندل از پاسخدادن به پرسش بالا طفره میرود، چراکه او بهخیال خود به این پرسش پاسخ داده است، آن هم با این انگاره که شکل طبیعی کار در «صنایع خدماتی شخصی» (درعوضِ شکلِ اجتماعی آن) دلایل کافی و مستحکمی فراهم میکند تا کارهایی از این دست را از حوزهی کار مولد حذف کنیم. مندل طوری وانمود میکند که انگار واقعاً تمایزی وجود دارد میان ماهیت طبیعیِ کارهایی که مولد اند (یا دستکم به شکل بالقوه میتوانند مولد باشند) و کارهایی که نامولد اند (یا همان کارهایی که بهشکل بالقوه نمیتوانند مولد باشند). این شکل از طبقهبندی با نظر مارکس هیچ نسبتی ندارد و قادر نیست دقیقاً و بهروشنی کارکرد ارزش استفاده و ارزش را در تمایز میان کار مولد و نامولد صورتبندی کند.
مشکل اصلیِ استدلال و خط فکری مندل این است که او طوری با مفهوم «کار مشخص» رفتار میکند که انگار مقولهای انتقادیست؛ انگار واقعاً دو نوع کار متمایز، مشخص و غیرمشخص، وجود دارد؛ اولی میتواند کالا تولید کند، دومی نمیتواند ( درنتیجه، کار در صنعت خدماتی طبیعتاً غیرمشخص ست)94. این با مقولهی کار مشخص در آثار مارکس تفاوت دارد. برای مارکس همهی کارهای بشری درحالت کلی مشخصاند. هیچ کار بشریای واقعاً وجود ندارد که با مقولهی عام کار مشخص در تضاد باشد؛ هیچ کار واقعاً «غیرمشخص»ی وجود ندارد، کاری که متضمن «از آن خود ساختن و دگردیسی ابژههای مادی» نباشد (چه ایدئالیسم بدی خواهد بود اگر واقعاً چنین تصور کنیم). بنابراین، واقعاً هیچ رستهی طبیعی از کار وجود ندارد که بهمیانجی غیرمشخص بودناش بتوان آن را در زمرهی کار مولد محسوب نکرد، تا درنتیجه بهعنوان کار تولیدکنندهی کالا محسوب نشود.
موضع مندل از یک ویژگی غریبِ کاربست واژهی «کالا» (commodity) سواستفاده میکند. این ترم میتواند بهمعنای یک محصول متمایز باشد، همانگونه که مندل از آن مراد میکند؛ و یا اینکه میتواند بهطور عامتر ناظر بر هر چیز مفید باشد، ازجمله یک «خاصیت/اثر مفید» (useful effect) که دارای یک ارزش مبادله است؛ و همین معنای دوم، تعریف مناسبتری از این ترم است. بر همین اساس است که مارکس درحالیکه صنعت حملونقل را در ذهن دارد چنین مینویسد: «درعین حال، شاخههای خاصی از صنعت وجود دارند که در آنها محصول فرآیند تولید یک محصول عینیِ جدید، [یعنی] یک کالا، نیست». در اینجا مارکس به کاربست [معنایی] نخست این ترم رضایت میدهد. اما مارکس در ادامهی گفتارش دربارهي صنعت حملونقل میگوید: «این اثر مفید تنها در حین فرآیند تولید میتواند مصرف گردد؛ این اثر بهمثابهی چیز قابل استفادهای (thing of use) جدا از این فرآیند وجود ندارد، چیزی که همچون اقلام تجاری عمل کند و بهمنزلهی یک کالا تنها پس از تولیدْ به گردش درآید. با اینهمه، ارزش مبادلهی این اثر مفید همچنان همانند هر کالای دیگری قابلتعیین است؛ یعنی ازطریق [محاسبهی] ارزش مولفههای تولیدیِ مورد استفاده در آن (قوهي کار و وسایل تولید)، بهاضافهی ارزش اضافیِ خلقشده توسط کار اضافیِِ کارگران شاغل در صنعت حملونقل» (135). این فراز از جلد دوم کاپیتال بهسادگی موضع مندل قرار میگیرد: [چراکه] مارکس میگوید صنعت حملونقل (شامل حملونقل انسانها) کالاهایی را بهفروش میرساند و این کار را بر پایهای سرمایهدارانه انجام میدهد؛ و این بهمعنای آن است که کارگران حملونقل میتوانند کارگران مولد باشند95.
ما قاعدهی عمومی مندل را اتخاذ میکنیم: «تمامیِ شکلهای کار مزدی که خود را در یک محصول (مادی) تجسمِ بیرونی میبخشند و لذا به آن محصولْ ارزش میبخشند خالق ارزش اضافی هستند و بنابراین برای سرمایهداری بهمثابه یک کلْ [کار] مولد محسوب میشوند» (44)، تا به این تعبیر برسیم که تنها محصولات مستقل96 میتوانند کالا باشند و اینکه تنها آن دسته ازکارگرانی که چنین محصولاتی را تولید میکنند میتوانند کارگران مولد باشند97. بنابراین، کارگران صنعت خدماتی که محصولاتی مستقلا موجود را به بازار نمیآورند نمیتوانند کارگرانی مولد باشند. این نتیجهگیریِ نادرستیست که همانطور که نشان دادهایم از دلایلی نادرست استخراج شده است. [طبعا] تفاوتی بین یک محصول مستقل و یک «اثر مفید» وجود دارد، اما هر دوی آنها مادی هستند. بهطور مشابه، میتوانیم بین کاری که یک کالای مستقل تولید میکند و کاری که نوعی از خدمات را بهمنظور فروش بهانجام میرساند تمایز قابل شویم، اما هر دوی آنها [کار] مشخص هستند. متافیزیکی که در پس انگارهی هنجاریِ مندل از «کالاهای مادی» و کار مشخص وجود دارد، یادآور جملهایست که زمانی تد نوگان (Ted Nugent)، گیتاریست هویمتال، به زبان آورده بود: «اگر نتوانم دندانهایم را در آن فرو ببرم، آن چیز وجود ندارد». تاجایی که به صنایع خدماتی مربوط است، وقتی که بهطور سرمایهدارانه سازماندهیشوند، نهتنها قادرند خالق ارزش اضافی باشند و (و آن به تودهی انباشتهی ارزش اضافی بیافزایند)، بلکه از آنجا که برای آنها سهم «زمان بازگشت»ی که نزد سرمایهی صنعتی با گام ارائه میشود، معادل صفر است، این نتیجه حاصل میشود که – درصورت عدم تغییر سایر عوامل98 – صنایع خدماتی از سوی سرمایه ارجحیت خواهند داشت99.
ایستا–سازیِ100 تمایز بین کار مولد و کار نامولد درنظر مندل تا حد تفاوتی طبیعی بین اثری مفید که در یک محصول مجزا تجسم مییابد و اثری مفید که قادر به این تجسمیابیِ بیرونی نیست (نظیر مورد حملونقل)، یا همانا برقراری رابطهای نادرست بین ارزش استفاده و مقولههای ارزش، نهفقط او را بدین سمت سوق میدهد که صنایع خدماتی واقعی را بهغلط از مقولهی کار مولد بیرون بگذارد، بلکه همچنین به یک اشتباه دیگر در نقطهی مقابل قبلی میرساند که کار نامولد را بهمنزلهی کار مولد درنظر بگیرد، چرا که در یک محصول قابللمس تجسم بیرونی یافته است: «درتشابه با تولید فیلمها و شوهای تلویزیونی {بدین اعتبار که همهی اینها به [تولید] محصولاتی مستقل منجر میشوند}، کارمزدیِ بهخدمتگرفتهشده در ساخت آگهیهای تبلیغاتی، کار مولد است؛ حال آن که ترغیب مشتریهای بالقوه برای خرید یا سفارش چنین فیلمهایی همانقدر نامولد است که کار نمایندگان تجاری بهطور عام» (45). اما کار [تولید] آگهی تبلیغاتی بههمان دلیلی نامولد است که کار ترغیب و بازاریابیِ مشتریان بالقوه: چون همهی اینها مربوطاند به تغییر صوریِ . این واقعیت که دستاندرکاران تبلیغات محصولی ملموس نظیر یک فیلم تولید میکنند، کار آنها را مولد نمیسازد.
* * *
پانویسها:
یادداشتهای مؤلف با شمارهای در درون کروشه { } همراه است. kaargaah.net
1. نوشتار پیشِ رو ترجمهی فصل سوم از مجموعهمقالات زیر است:
Christopher J. Arthur, Geert Reuten (eds.), The Circulation of Capital. Essays on Volume II of Marx’s Capital, MacMillan 1998.
این مجموعهمقالات یکی از کتابهای پژوهشیِ سهگانه دربارهی سه جلد کاپیتال مارکس است که توسط نحلهای از مارکسپژوهان معاصر انتشار یافته است. کارگاه دیالکتیک ترجمه و انتشار این کتابها را در قالب یک پروژهی جمعی در دست انجام دارد (ترجمهی جلدهای اول و دوم این سهگانه بهزودی در اختیار علاقهمندان قرار خواهد گرفت).
2 Patrick Murray, Beyond the “Commerce and Industry” Picture of Capital. In Arthur and Reuten (eds.): Essays on Volume II of Marx’s Capital, Ch. 3. pp. 33-66. MacMillan 1998.
3 generalized circulation
4{۱}: «سرمایه اساساً سرمایه تولید میکند، و این کار را صرفاً تا جایی انجام میدهد که [بتواند] ارزش اضافی تولید کند» (Capital, III, p. 1020).
5 productive capital
6{۲}: در متن حاضر شمارهصفحاتی که فاقد توضیحات بیشتر هستند به ترجمهی دیوید فرنباخ (David Fernbach) از جلد دوم کاپیتال مارکس ارجاع میدهند.
7 simple commodity circulation
8 generalized commodity circulation
9 egalitarian
10{۳}: نگاه کنید به Capital, I, pp. 125-6.
11{۴}: نگاه کنید به اثر رومن روسدولسکی: «تدوین کاپیتالِ مارکس».
12{۵}: فردریک جیمسون در کتاب «پسامدرنیسم یا منطق فرهنگی سرمایهداری متاخر» (۱۹۹۱) چنین توصیه میکند: «خواننده باید بهخاطر بیاورد که ارزش استفاده ناگهان از همان صفحات آغازین کاپیتال از دیدرس کتاب بیرون میافتد» (231).
13. use-value factors
14. real subsumption
15. fixed capital and circulating capital
16. constant capital and variable capital
17{۶}: گروندریسه: p. 87.
18 Lean and Just-in-time production
19{۷}: برای مثال نگاه کنید به این اثر دیوید هاروی: The Condition of Postmodernity.
20{۸}: موشه پوستون در کتاب «زمان، کار و سیطرهی اجتماعی» بر دینامیزم تاریخی سرمایهداری که برآمده از تبعیت واقعی ارزشهای استفاده از سرمایه است تأکید میورزد؛ و تقویت و توسعهی «فشارهای برش/عرضی» (shearing pressures) را مفهومپردازی میکند؛ فشارهایی که میتوانند در نقش میانجی سازشگریهایی برای بازتولید سرمایهداری عمل کنند.
21 an asocial social form
22 automatic subject
23 self-valorizing value
24 circulatory process
25tableau economique
26{۱۰}: نگاه کنید به: p. 179
27{۱۱}: Capital, I, p. 174, n.34 .
28 value-producing labor process
29 self-interested
30{۱۲}: دربارهی این موضوع نگاه کنید به: Patrick Murray, The Necessity of Money
31 disembedded
32 Trompe l’oeil
33 shadowgraph
34 {۱۳}: درخصوص تجریدهای عام در برابر تجردیدهای متعین نگاه کنید به این اثر:
Patrick Murray, Marx’s Theory of Scientific Knowledge, ch. 10.
35 valorization
36 {۱۴}: من در اینجا عبارت قابلقبولترِ «عقلباوری کمعمق» (shallow rationalism) از ترجمهی مسکو (p. 92) را جایگزینِ ترجمهی فرنباخ از آن، یعنی «عقلانیت سطحی» (superficial rationality)، ساختهام. مقایسه کنید این فراز را با گروندریسه: p. 303.
37 {۱۵}: نگاه کنید به اثری از موشه پوستون با عنوان «یهودستیزی و ناسیونالسوسیالییسم» و واکاوی خیرهکنندهی پوستون از شیوهای که گرایش به طبیعیسازیِ سرمایهی مولد، درعین بدگویی از سرمایهی مالی و سرمایهي کالایی، در یهودستیزیِ نازی نقش ایفا کرد؛ گرایشی که خود شکلی منحرف و کژدیسه و مهلک از آنتیکاپیتالیسم بود.
38 the good of the polis
39 {۱۶}: مقایسه کنید با این گفتاورد از گرودندریسهی مارکس: «آیا ما در متون دورهی باستان هرگز به کندوکاوی در اینباره برمیخوریم که چه شکلی از مالکیت ارضی و غیره مولدترین است و بیشترین ثروت را تولید میکند؟ ثروت بهسانِ هدف تولید پدیدار نمیشود. … [بلکه] مساله همواره این است که چه شیوهای از مالکیت بهترین شهروندان را میآفریند. [تلقی] ثروت بهمثابه هدفی در خود تنها نزد شماری از مردم تاجرپیشه (انحصارطلبانِ تجارتِ در حال انجام) یافت میشود؛ کسانی که در روزنهها و حفرههای جهان باستان زندگی میکردند، همانند یهودیان در جوامع اعصار میانه. … پس، دیدگاه کهن، که برمبنای آن نوع انسان، فارغ از خصایل محدود ملی، مذهبی و سیاسیاش، همچون هدفِ تولید تلقی میشود، در برابر دنیای مدرن که در آن تولیدْ همچون هدفِ نوع بشر و ثروتْ همچون هدفِ تولید پدیدار میشود، بسیار ارجمند و والا بهنظر میرسد» (pp. 487-8). این فراز را نباید چنین تعبیر کرد که مارکس بازگشت به عصر باستان را مد نظر دارد یا خواستار آن است.
40 {۱۷}: این اظهارنظر موجزِ جیمز رودریک (James Roderick)، رئیس سابق شرکت فولاد آمریکا، در خور توجه است: «وظیفهی مدیریت پولدرآوردن است، نه تولید فولاد» (گفتاورد برگرفته از اثری از دیوید هاروی: The Condition of Postmodernity, p. 158).
41 {۱۸}: «تجارت» (commerce) با داستان پرشورتری دربارهی حقوق بشر و کرامت فردی جور درمیآید.
42 {۱۹}: بهترتیب: ژان فرانسوآ لیوتار و ژان بودریار.
43 metanarrative
44 co-involvements
45 {۲۰}: « یک چیز میتواند مفید باشد و محصولی از کار انسانی باشد، بیآنکه یک کالا باشد. کسی که نیاز شخصیِ خود را با محصول کار خودش برآورده میسازد مسلماً ارزش استفاده خلق میکند، ولی نه کالا. بهمنظور تولید دومی [کالا] او میباید نهتنها ارزشهای استفاده خلق کند، بلکه ارزشهای استفاده برای دیگران، یا ارزشهای استفادهي اجتماعی (Capital, I, p. 131). انگلس دربارهی این فراز توضیحاتی میدهد و به این نکته اشاره میکند که این «دیگران» چناناند که میتوانند همچون مبادلهکنندگان کالا با یکدیگر پیوند یابند؛ این اندیشهایست که مایلم جانبداری از آن را به «غریبهها» بسپارم.
46 {۲۱}: «تعیینکردن» (Determine) مربوط به هر آن فرآیندیست که یک چیز را به آنچه هست بدل میکند؛ چیزی که فاقد شکل باشد، تعیننیافته/نامعین (indeterminate) است و درنتیجه، بنا بر اصول ارسطویی، فاقد فعلیت (actuality) است. «اصلاح/تعدیلکردن» (Modify) در سطح متافیزیکی و مفهومی متفاوتی عمل میکند؛ در اینجا ما با چیزی بالفعل (actual) سروکار داریم که متعین (تعینیافته) و دارای شکل است و دستخوش تغییراتیست که ممکن است شکل آن را تغییر بدهند یا ندهند. در این مورد، مساله آن نیست که «این چه چیزیست؟»، بلکه با فرض اینکه ما از پیش آن را بشناسیم، مساله آن است که «چگونه عمل میکند؟» یا «درحال تغییر به چه چیزیست؟».
47 {۲۲}: گروندریسه: p. 86.
48 In money
49 In kind
50 {۲۳}: «خودِ کنش مقدماتی گردش، یعنی خرید و فروش قوهی کار، بهنوبهی خویش وابسته است به توزیعی از عناصر اجتماعیِ تولید که پیشانگاشت و مقدمهی توزیع محصولات اجتماعیست؛ یا همانا جدایی بین قوهی کار بهسان یک کالا برای کارگر و وسایل تولید بهسان داراییِ غیرکارگران (pp. 461-2). و بازتولید سرمایهی اجتماعیِ کل نیازمند بازتولید این جداییِِ کالاهای بخش یک (Department I goods) از کارگران مزدیست.
51 blasé marketplace mentality
52 use-value factors “thicker”
53 idee fixe
54 {۲۴}: نگاه کنید به اثر کلاسیک گئورگ زیمل: The Metropolis and Mental Life.
55 puritanical musings
56 {۲۵}: برای توضیح بیشتر در اینخصوص نگاه کنید به نقد من بر دیدگاه ارنست مندل در پیوست همین فصل.
57 {۲۶}: مارکس در صفحهی ۲۰۴ منابع متعدد توهمآفرین در این زمینه را فهرست میکند.
58 {۲۷}: نهتنها کارِ نهفته در کارکردهای گردشی (circulatory functions) نامولد است، بلکه چنین کاری حتی کارکرد بیجای (gratuitous function) انتقال ارزش از سرمایهی مانای (constant capital) دخیل (خواه ثابت/fixed و خواه درگردش/circulation) به کالاها را انجام نمیدهد. نتیجتا، هزینههای صرفشده در سرمایهی مانا برای کارکردهای گردشی، در ارزش کالاهای نهایی وارد نمیگردد؛ اینها زیانهای خالص هستند.
59 a productive stock and a consumption fund
60 {۲۸}: نگاه کنید به pp. 224-5.
61 {۲۹}: مارکس در این مورد بهطور تاییدآمیزی به تصحیح نقطهنظر ژان باتیست سه توسط ریکاردو ارجاع میدهد (ن.ک. به:p. 277).
62 a fortiori
63 {۳۰}: «یک چیز میتواند یک ارزش استفاده باشد، بیآنکه یک ارزش باشد. … هیچچیزی نمیتواند یک ارزش باشد، بیآنکه یک شئی/ابژهی دارای فایدهمندی (utility) باشد. اگر چیزی بیفایده باشد، کاری که دربردارد نیز بیفایده خواهد بود؛ این کار بهمنزلهی کار تلقی نمیشود و درنتیجه هیچ ارزشی خلق نمیکند» (Capital, I, p. 131). عبارت یک «شئی/ابژهی دارای فایدهمندی» را میباید صرفاً بهعنوان یک ابژهی مفید درک کنیم. مارکس نظریهی فایدهمندی (utility theory) را همچون فرآوردهی ایدئولوژیکی جانبی گردش کالاییِ تعمیمیافته درنظر میگرفت.
64 {۳۱}: «ما اصطلاح اختصاریِ کار مفید (useful labor) را برای اشاره به کاری مورد استفاده قرار میدهیم که فایدهمندیاش (utility) توسط ارزش استفادهی محصول آن یا توسط این واقعیت که محصولاش یک ارزش استفاده است ارائه میشود. در این ارتباط ما تنها اثر مفیدِ (useful effect) آن را درنظر میگیریم (Capital, I, p. 132).
65 {۳۲}: در این نقطه میتوانیم بپرسیم: اگر ملاحظات ارزش استفاده که در تعیین مولدبودن یا نبودنِ کار دخیل هستند چنین «باریک و ظریف» (thin) باشند (کار باید ارزش استفادهای از نوع خاص یا نوعی دیگر را حفظ یا اضافه کند)، در اینصورت چرا مفهوم کار مولد نباید درون حوزهی تصویر «صنعت و تجارت» وارد گردد؟ پاسخ آن است که در مفهوم کار مولد انگارهی ظریفِ ارزش استفادهی «کار مفید» همراه با یک مقولهی ارزشی یعنی ارزش اضافی (یا اگر بخواهید، سرمایه) حضور دارد، که بسیار پیچیدهتر از هر یک از مقولههای ارزشیِ تجارت (کالا، پول، خریدار، فروشنده) است.
66 capital of circulation
67 {۳۳}: مارکس این نکات را در این انتقادش به دیدگاه آدام اسمیت بیان میکند: «آنچه آدام اسمیت در اینجا سرمایهی درگردش (circulating capital) مینامد چیزی است که من مایلم آن را سرمایهی گردش (capital of circulation ) بنامم، یعنی سرمایه در شکل متعلق به فرآیند گردش، که به تغییر شکلِ میانجیگریشده توسط مبادله (تغییر مادی و تغییر دستها/دستبهدستشدن) مربوط است؛ یا بهعبارتی: سرمایهی کالایی و سرمایهی پولی برخلاف شکل متعلق به فرآیند تولید یا همان سرمایهی مولد. اینها همان شیوههای مشخصی نیستند که سرمایهدار صنعتی سرمایهاش را بدانطریق تقسیم میکند، بلکه بیشتر شکلها و قالبهای متفاوتی هستند که یک ارزش سرمایهایِ [واحد] (capital value)، پس از آنکه پیشپرداخت گردید، طی تاریخچهی حیاتش (curriculum vitae) بهطور متوالی بهخود میگیرد و دور میاندازد. آدام اسمیت همهی اینها را با آن دسته از تمایزهای شکلی که درون گردش ارزش سرمایهای در چرخش آن از خلال شکلهای متوالیاش درهم میآمیزد، حال آنکه ارزش سرمایهای در شکل سرمایهی مولد وجود دارد (p. 271). این نکتهی آخری شاید در فرازی واقع در چند صفحهی بعد بهتر بیان شده است: «اسمیت دگردیسیِ کالاییِ صرفاً صوریای (formal commodity etamorphosis) که محصول یا سرمایهی کالایی در سپهر گردش از سر میگذراند، همان که دستبهدستشدنِ کالاها را میانجیگری میکند، را در همان سطح با دگردیسی کالبدیِای (bodily etamorphosis) که عناصر مختلف سرمایهی مولد در حین فرآیند تولید متحمل میشوند یکی میگیرد. او بدون هیچ توضیحی تبدیل کالا به پول و تبدیل پول به کالا را با تبدیل عناصر تولید به محصول در هم میآمیزد» (p. 275). همچنین نگاه کنید به صفحات: pp. 247, 278, 280, 282, 290, 305.
68 capital of circulation
69 thinness
70. در زبان انگلیسی کلمهی work میتواند هم کارکرد اسمی (بهمعنای «کار») داشته باشد، و هم کارکرد فعلی («کارکردن»). /م.
71 {۳۴}: «ولی این رفتار متفاوتِ عناصر سرمایهی مولد در فرآیند کار تنها به سرآغاز تمایزیابیِ سرمایهی ثابت از سرمایهی غیرثابت (non-fixed capital) شکل میدهد، نه به خود این تمایز؛ همچنانکه پیشتر در این فاکت نشان داده شد که این حکم بهطور یکسان در مورد همهی شیوههای تولید صدق میکند، خواه غیرسرمایهدارانه و خواه سرمایهدارانه. این نقش مادیِ متفاوت، متناظر با شیوهایست که ارزش به محصول واگذار [تحویل] میشود که این یک هرچه بیشتر متناظر با شیوهایست که ارزش توسط فروش محصولْ جایگزین میگردد؛ و تنها این مرحله است که برسازندهی تمایز موردِ بحث است. پس سرمایه صرفا از آن رو ثابت نیست که در وسایل کار مستقر (fixed) شده است؛ بلکه بیشتر به ایندلیل که بخشی از ارزشِ جایگرفته در وسایلِ کار در آنها باقی میماند، حال آنکه بخشی دیگر بهصورت یک مولفهی ارزشیِ محصولْ [شروع به] گردش میکند» (p. 276).
72 raison d’etre
73 {۳۵}: همچنین نگاه کنید به pp. 296-7.
74 Trinity Formula
75 capital’s shadowgraph
76 circuit
77 problematic
78 Tread-Mill
79 reproduction schemes
80 total capital
81 {۳۶}: همچنین نگاه کنید به p. 508.
82 {۳۷}: «گردش» در اینجا فرآیند تولید را هم دربرمیگیرد.
83 {۳۸}: نگاه کنید به: Results of the Immediate Production Process, p. 1019.
84 small increments
85 shadowgraph
86 mirage
87 stink tree
88 {۳۹}: Capital, I, p. 280.
89 {۴۰}: بابت تذکرات مفید بر روی نسخهی اولیهی این مقاله مالیم از کرسیتوفر آرتور، مارتا مکپل، مینو کارچدی، پل متیکُ فرد موزلی، خیرت رویتن و تونی اسمیت سپاسگزاری کنم. همچنین مایلیم از کریس آرتور برای شماری از پیشنهادهای ویراستاریاش که همگی بهجا و دقیق بودند تشکر کنم.
90 contradictory determinants
91 personal service industries
92 commercial travellers
93 naturalization
94. {۴۱}: بههمین ترتیب، مندل تفاوتی طبیعی و ماهوی میان «محصولات مادی» و «محصولات غیرمادی» قائل میشود. میتوان میان محصولات خودبسنده و useful effects تمایز گذاشت. اما شیوهای که ارنست مندل این تمایز را سوءتعبیر میکند، صرفاً یک متافیزیک و اقتصاد بد است.
95 {۴۲}: مندل هم اذعان میکند که کارگران حملونقل میتوانند مولد باشند، ولی با دلیلی متفاوت. آنها تنها زمانی میتوانند مولد تلقی شوند که ارزش استفادهی یک محصول [مادی] ملموس را کامل نمایند. از دید مندل خود عمل حملونقل (بهعنوان نوعی از خدمات) را نمیتوان کالا محسوب کرد.
96 free-standing products
97 {۴۳}: در اینجا مندل به موضعی میچرخد که زمانی آدام اسمیت اتخاذ کرده بود؛ جاییکه اسمیت ناآگاهانه بین کار مولد و کار نامولد برمبنای دو شالودهی ناسازگار تمایز گذاشت. .
98 ceteris paribus
99 {۴۴}: این درست است که مارکس در «نتایج فرآیند بیواسطهی تولید»، با اینکه آشکارا قابلیت مولدبودنِ کار خدماتی را پیشانگاشت خود داشت، ولی صریحاً اهمیت اقتصادی آن راکنار گذاشت: «در کل، انواع کارهایی که بهسان خدمات مصرف میشوند، و نه همچون محصولاتی مجزا از کارگران که بهمثابهی کالاها وجودی مستقل از آنان دارند، درعین اینکه مستقیماً قابل استثمارشدن تحت شرایط سرمایهدارانه هستند، در قیاس با انبوه تولیدات کاپیتالیستی اهمیتی خُرد (میکروسکوپیک) دارند» (5-1044). این جمعبندی تجربی [از سوی مارکس] هیچ تأثیری بر موضوع مفهومیای که با آن سروکار داریم نمیگذارد؛وانگهی، هیچ دلیلی در دست نیست تا فرض کنیم که ۱۳۰ سال آزگار بعد ما باید در حیطهی فاکتهای تجربی به داوری یکسانی با مارکس برسیم.
100 fixation
* * *
منابع:
Baudrillard, Jean (1975) The Mirror of Production, trans. Mark Poster, Telos Press, St Louis.
Baudrillard, Jean (1981) For a Critique of the Political Economy of the Sign, trans. Charles Levin, Telos Press, St Louis.
Harvey, David (1989) The Condition of Postmodernity, Basil Blackwell, Oxford.
Jameson, Frederic (1991) Postmodernism, or, The Cultural Logic of Late Capitalism, Duke University Press, Durham, NC.
Lyotard, Jean-François (1984) The Postmodern Condition: A Report on Knowledge, trans. Geoff Bennington and Brian Masummi, University of Minnesota Press, Minneapolis.
Mandel, Ernest (1978) ‘Introduction’ to Karl Marx, Capital, Volume II, trans. David Fernbach.
Marx, Karl (1977) Capital: Volume One, trans. Ben Fowkes, Vintage Books, New York.
Marx, Karl (1978) Capital: Volume Two, ed. Friedrich Engels, trans. David Fernbach, Penguin Books, Harmondsworth, in association with New Left Review.
Marx, Karl (1967) Capital: Volume Two, ed. Friedrich Engels, International Publishers, New York (Moscow translation).
Marx, Karl (1973) Grundrisse, trans. Martin Nicolaus, Penguin Books, Harmondsworth, in association with New Left Review.
Marx, Karl (1977) Results of the Immediate Production Process, Capital: Volume I.
Moseley, Fred (ed.) (1993) Marx’s Method in ‘Capital’, Humanities Press, Atlantic Highlands, NJ.
Murray, Patrick (1988) Marx’s Theory of Scientific Knowledge, Humanities Press, Atlantic Highlands, NJ.
Murray, Patrick (1993) ‘The Necessity of Money: How Hegel Helped Marx Surpass Ricardo’s Theory of Value’, in Moseley (ed.), Marx’s ethod in ‘Capital’.
Postone, Moishe (1986) ‘Anti-Semitism and National Socialism’, in Anson Rabinbach and Jack Zipes (eds), Germans and Jews Since the Holocaust, Holmes and Meier, New York.
Postone, Moishe (1993) Time, Labor, and Social Domination: A Reinterpretation of Marx’s Critical Theory, Cambridge University Press, Cambridge.
Rosdolsky, Roman (1977) The Making of Marx’s ‘Capital’, Pluto Press, London.
Simmel, Georg (1971) ‘The Metropolis and Mental Life’, trans. Edward A. Shils, in David Levine (ed.), Georg Simmel: On Individuality and Social Forms, University of Chicago Press, Chicago; appeared originally in Social Sciences III Selections and Selected Readings, vol. 2, 14th edn, University of Chicago, 1948.