فراسوی تصویرِ «تجارت و صنعت» از سرمایه | پاتریک مورای | ترجمه: شروین طاهری

unnamed

فصل سوم از مجموعه‌مقالات1:

«گردش سرمایه؛ مقالاتی درباره‌ی جلد دوم کاپیتالِ مارکس»

فراسوی تصویرِ «تجارت و صنعت» از سرمایه2

پاتریک مورای

ترجمه: شروین طاهری

توضیح کارگاه بر انتشار این مجموعه‌مقالات

مارکس در جلد دوم کاپیتال به‏‌دنبال نشان‌دادنِ آن است که آنچه در اقتصاد سرمایه‌دارانه در گردش است چیزی جز سرمایه نیست؛ او همچنین پیامدهای این موضوع را نیز به تفصیل شرح می‌دهد. این نکته دشوارتر از آن‏ چیزی است که به‏‌نظر می‏‌رسد، تنها به این‌خاطر که در رسیدن به شناخت سرمایه گره‏‌ها و دشواری‌های بسیاری وجود دارد. یک روش طبیعی [و متداول] برای مشاهده‏‌ی تولید و توزیعِ ثروت در جامعه‌‏ی سرمایه‌دارانه‏، تفکیک‏ گردش تعمیم‌یافته‌ی3 ثروت به شکل‏‌های اصلی آن یعنی پول و کالاها‏ و خرید و فروش است که این‌ها خود تابعِ یک فرآیند تولید اند که بدون هرگونه شکل اجتماعی معین‏، صرفا داده‌‏های مادی را برای خلق ثروت تازه دگرگون می‌‏سازد. این روشِ مشاهده‏، اقتصاد سرمایه‌دارانه را همچون اقتصادی تجاری و صنعتی ترسیم می‌کند. این تصویر به‏‌طرز عجیبی خود سرمایه را کنار می‏‌گذارد، چراکه سرمایه صرفا [معادل] کالاها، پول یا ارزش‏‌های استفاده‌ی لازم برای تولید (ماده‌‏ی خام، کار، وسایل تولید) نیست. تولید ارزش اضافی (سود، اجاره‏‌بها، بهره) به ماهیت هر یک از عناصر برشمرده [در فرآیند تولید] تعلق ندارد، بلکه آن‏چه سرمایه را تعریف می‌‏کند، معطوف‌بودن آن به [تولید] ارزش اضافی و حمل ارزش اضافی‌ست4.

مارکس در میانه‌‏ی جلد دوم، تحلیل اولیه‏‌ی کاپیتال از سرشت دوگانه‌‏ی کالا (‏یعنی ارزش استفاده‌ی دارای ارزش مبادله) را برای بررسی و آشکارسازیِ پیامدهای این واقعیت‌ها عمق می‌‏بخشد: کالاها در سرمایه‌داری ارزش‏‌های استفاده‌ای هستند که شکل اجتماعیِ معینی از سرمایه‌ را دربردارند. در واقع، کالاهای تولیدشده به‌شیوه‌ی سرمایه‌دارانه‌ صرفا حامل یک ارزش مبادله نیستند؛ [بلکه] فروشِ آن‏ها موجب تحقق ارزش اضافیِ می‌گردد‏. آن‏ها سرمایه‌‏ی‌ کالایی (commodity capital) هستند، و این موضوعی تماما متفاوت است. به‌همین ترتیب، پولی که صرف خرید عناصر دخیل در فرآیندهای تولید سرمایه‌دارانه می‌گردد، به‌منزله‌ی سرمایه‏‌ی پولی (money capital) عمل می‌‏کنددرهمین راستا، مارکس نقش سرمایه‏‌ی پولی در گردش سرمایه‏‌ی صنعتی، نقشی که به‌سادگی مورد غفلت قرار گرفته بود، را با دقت واکاوی می‌‌کند. سرانجام، عناصر خریداری‌‏شده به‏‌واسطه‏‌ی تولید سرمایه‌دارانه (وسایل، ابزار، و نیروی کار) در وجود شکلی از سرمایه‏‌ی مولد5 بازشناخته می‌‏شوند. نامیدن چیزها بدان‌گونه که [واقعا] هستند، از مطالبات علم مورد نظر مارکس است.

یک اقتصاد سرمایه‌دارانه ضرورتاً اقتصادی تجاری است (یعنی اقتصادی که در آن ثروت عموماً شکل کالایی به‌خود می‏‌گیرد)، اما حقایق بسیار آشکارتر و پیچیده‌‏تری که جلد دوم کاپیتال بیان می‌کند از این قرارند: (۱) در سرمایه‌داری، تمامی معاملات تجاری، به‏‌عنوان یک قاعده، در گردش سرمایه گرفتار می‌‏شوند؛ و اینکه (۲) اقتصاد تجاری، اقتصادی سرمایه‌دارانه است: در آن هیچ گردش کالایی تعمیم‌یافته‌ای جدا از گردش سرمایه وجود ندارد. با درنظرگرفتن نکته‏‌ی نخست، مارکس می‌‏نویسد: «بنابراین، چرخه‌های سرمایه‏‌های منفرد هنگامی‏‌که به‏‌عنوان سرمایه‌‏ای ترکیب‌‏یافته در سرمایه‏‌ی اجتماعی یعنی در تمامیت‏‌شان فهم شوند، تنها حاوی گردش سرمایه نیستند، بلکه همچنین گردش کالایی عام را شامل می‌شوند»6. (428 ). وقتی گردش کالایی تعمیم داده شود، به‏‌عنوان یک قاعده، مبادلات کالا سرمایه به شکل سرمایه‏‌ی پولی یا سرمایه‏‌ی کالایی (یا هردو) را دربرمی‌گیرند؛ با وجود این، مارکس بر [وجود] پیش‌فرض‌های زیر تأکید می‌‏ورزد: (الف) این‌که تمام مبادلات کالایی تحت قانون گردش کالایی ساده7 هدایت ‏شوند – یعنی ارزش‏‌های برابر آزادانه مبادله ‏شوند و (ب) این‏که یک مبادله‌ی مشخص می‌‏تواند برای یک معامله‏‌گر متعلق به گردش سرمایه باشد، حال‌آنکه برای دیگری متعلق به مبادله‌‏ی کالایی ساده باشد؛ به‏‌عنوان مثال، هنگامی‏‌که یک سرمایه‌دار قوه‌ی کار را خریداری می‌کند، یا وقتی که یک سرمایه‌دار اجناس ‏مصرفی (consumption goods) را به سرمایه‌دار دیگر یا به یک کارگر مزدبگیر می‌‏فروشد.

در رابطه با نکته‏‌ی روشن‏گر دوم، مارکس می‌نویسد: «تنها بر پایه‏‌ی تولید سرمایه‌دارانه است که تولید کالایی همچون سرشت طبیعی و فراگیر تولید ظاهر می‌‏شود» (117). کل بررسی گردش کالاییِ تعمیم‌یافته8 و شکل‏‌های متناسب با آن، از این پس، می‏‌بایست همچون توصیف جنبه‌‏های معینِ پدیداریْ بالفعل درنظرگرفته شوند. به‏‌عبارت دیگر، گردش سرمایه، پدیداری مستقل و ساده به نام «گردش کالایی تعمیم‌یافته» نیست. در اینجا، نقطه‌ی عطف نقد عمیقِ مارکس بر لیبرالیسم به‏‌عنوان ستایشی یک‌‏سویه از سیمای تجاری سرزنده و برابری‏‌طلبانه‏‌ی9 سرمایه‌داری قرار دارد.

تصویر تسلی‌‏بخش اما کوته‏‌نظرانه‏‌ی «تجارت و صنعت» در گردش سرمایه با اشتباهی در پیوند است که در خوانش کاپیتال رخ داده است؛ این خوانش غلط که گویا ارزش استفاده در کاپیتال پس از صفحه اول یا دوم از نظر [مارکس] دور مانده‏ است، پس از آن‌که مارکس معلوم می‌‏سازد که کالا توامان هم ارزش استفاده است و هم واجد ارزش مبادله. برطبق این دیدگاه (که از سوی پل سوئیزی و بسیاری دیگر اتخاذ شدهمارکس به‌محض آن‌که موضوع ارزش استفاده را با ذکر شتاب‌زده‌ی شماری از ملاحظات ابتداییِ عامیانه‌10 [در ابتدای کاپیتال] به‌پایان می‌برد، تمام توجه‏‌اش را به شکل‏‌های اجتماعی متمایز سرمایه‌داری، یعنی به شکل‏‌های ارزش، معطوف می‌سازد. و بنا بر این مدعا، از این‌جا به بعد ظاهراً ارزش استفاده‏ بلاموضوع می‌‏شود. رومن روسدولسکی از این خطا پرده برداشت11، اما این تفسیر بسیار سخت‌جان است12 و هنوز هم لازم است که دامنه‌‏ی کامل پیامدهای مخرب آن شناخته شود. چرا که اتخاذ چنین دیدگاهی مانعی‌ست در برابر کوشش‏‌هایی‌ که درصدد فهم شکل‏‌های اجتماعی متمایز سرمایه‌داری، یا همان شکل‏‌های ارزش، و بازشناسی قدرت‌‏شان برمی‌آیند؛ چنین دیدگاهی نقد مارکس بر سرمایه‌داری را یا نامرئی می‌سازد و یا فهم‌ناپذیر.

در واقع، ملاحظات مربوط به ارزش استفاده‏ هرگز از کاپیتال کنار گذاشته نشده‌اند، هرچند آن‏ها بنا به ارتباط‌شان با خاص‌‏بودگی شکل‏‌های اجتماعیِ سرمایه‌دارانه و شکل‏‌های ارزش به بحث راه می‌یابند. این وضعیت به دو طریق صورت می‏‌گیرد: (۱) هنگامی‏‌که عوامل ارزش استفاده13‏ به درون ترکیبِ شکل اجتماعی متناسب با سرمایه‌داری وارد می‌‏شوند همان‌‏طورکه همیشه انجام می‏‌گیرد – و (۲) هنگامی‏‌که شکل‏‌های سرمایه‌دارانه‏‌ْ ارزش استفاده‏ را نه‌‏تنها به‏‌لحاظ صوری بلکه به‏‌لحاظ مادی تعیین می‌‏کنند، که همان چیزی‌ست که تبعیت «واقعی»14 از سرمایه (در تقابل با تبعیت «صوری») مستلزم آن است.

مورد اساسی نوع اول خود شکلِ سرمایه (capital form) است. خصلت‌های مشخصه‌ی ارزش استفاده‏‌ای که مبادله‌کنندگان کالا به بازار می‌آورند (شامل مصالح یا وسایل تولید، قوه‌ی کار و اجناس مصرفی) تا جایی بلاموضوع (irrelevant) هستند که شرکت‌‏‌کنندگان در بازار صرفا در مقام خریدار و فروشنده عمل کنند. حال‌آن‌که آن‏ها از منظر شکل سرمایه واجد اهمیت‌اند: ارزش استفاده‌ی اجتناب‌ناپذیر برای سرمایه صنعتی، یعنی قوه‌ی کار، تنها درصورتی از صحنه‌ی بازار غایب نخواهد بود که کارگران از مصالح و ابزار تولید جدا شده باشند. عوامل ارزش استفاده‏ در تعیین (determination) شماری از مهم‌ترین مقولات مورد بحث در جلد دوم کاپیتال دخیل‌اند. ازجمله در تعیین مقولاتِ: کار مولد و نامولد، سرمایه‏‌ی مانا و سرمایه‏‌ی درگردش15 (در مقابل زوج بسیار اساسیِ سرمایه‏‌ی ثابت و متغیر16)، زمان برگشتِ (turnover time) سرمایه‏‌ی صنعتی و دو «بخشِ» (departments) تولید (وسایل تولید و وسایل مصرف)، که ساختار شرح مارکس از بازتولید سرمایه‏‌ی اجتماعیِ تام (total social capital) را تشکیل می‌دهند.

اگر سرمایه تقسیم طبقاتی ارزش‌های استفاده‏‌ی خاصی را ‏پیش‌انگاشت خود دارد، طوری‌که وسایل و ابزار تولید در دستان طبقه‌ی سرمایه‌دار باقی بمانند، بازتولید سرمایه مستلزم آن است که گردش سرمایه این تقسیم طبقاتیِ منابع معین را تجدید نماید. مارکس در «طرح‌های بازتولیدی» (reproduction schemes) خویش در بخش سوم، نحوه‌ی عملکرد سرمایه برای تحقق این هدف را نمایش می‌دهد؛ در اینجا مارکس نشان می‌دهد که چگونه تولید سالانه در بخش ۲ (وسایل مصرفی) میان کارگران مزدبگیر و سرمایه‌داران تقسیم می‌شود، در حالی‏‌که کل محصولات تولیدی در بخش ۱ (وسایل تولید) به‌سوی طبقه‌ی سرمایه‌دار باز می‏‌گردند. «طرح‌های بازتولیدی» ارائه‌ی جلد دوم از عوامل ارزش استفاده‌ی سازنده‌ی سرمایه را به‌خوبی به‌نمایش می‌گذارد.

پافشاری هم‏‌زمانِ مارکس بر نشان‏‌دادن جنبه‌‏های مادی (ارزش استفاده‏ای) و صوری (ارزش) گردش سرمایه ناشی از نظرگاهی اساسی‌ست که زمینه‏‌ی ماتریالیسم تاریخی‌‏اش را می‌‏سازد: «تمامی تولیدْ تملک طبیعت توسط فرد در و به‌میانجیِ شکل معینی از جامعه است»17. مارکس ماتریالیستی‌ست که به واقعیت و قدرتِ شکل‏‌های اجتماعی باور دارد.

تبعیت واقعی تماماً درباره‏‌ی قدرت شکل‏‌های اجتماعی سرمایه‌دارانه‏‌ای‌ست که به‏‌لحاظ مادی ثروت و تولید آن را از نو شکل می‏‌دهند. توجه به این پدیدار که با این خوانش ‎[کاپیتال] که ملاحظات ارزش استفاده‌ بلافاصله در بررسی سرمایه کنار گذاشته می‌‏شوند، غیرقابل تصدیق است – اهمیت و موضوعیت جلد دوم را برجسته ساخته است. مفهوم تبعیت واقعی از فرآیندهای دخیل در بازگشت سرمایه‏‌ی صنعتی، افق مناسبی ایجاد می‌کند برای تبیین گرایش‌های پسِ پشت روندهای گوناگون اخیر؛ روندهایی نظیر: تولید «نحیف» و «سرِ وقت»18، معاملات مالیِ الکترونیکی یا الگوهای جدیدِ بازاریابی مستقیم، که توجهات را به موضوعات و اصطلاحاتی چون «پسافوردیسم» یا «انباشت منعطف» (Flexible accumulation) جلب کرده‌اند19. توجه به پدیده‏‌ی تبعیت واقعی، پویایی تاریخی مهم در توسعه‏‌ی سرمایه‌دارانه را که می‌‏تواند بر ظرفیت سرمایه‌داری در بازتولید خویش در بلندمدت فشار بیاورد آشکار می‌سازد20.

تصویرسازیِ گردش سرمایه بدون سرمایه

جلد دوم کاپیتال مسیر بازگشت سرمایه‏‌ی صنعتی را دنبال می‌‏کند، نخست سرمایه‏‌های منفرد را بررسی می‌‏کند، سپس در بخش سوم، تمامیت سرمایه‏‌ی اجتماعی را مورد ملاحظه قرار می‌دهد. مارکس تأکید می‌‏کند که این کار متفاوت و پیچیده‌‏تر از بررسی گردش کالایی ساده است که او در بخش سوم جلد اول انجام داده بود: «پس، روشی که به‌موجبِ آن مولفه‌‏های چندگانه‏‌یِ سرمایه‏‌ی اجتماعی تام (که سرمایه‏‌های منفرد فقط مولفه‌‏هایی از آن‌اند با کارکردهای مستقل‌) متناوباً در فرآیند گردش جایگزین هم می‌‏شوند (هم در ارتباط با سرمایه و هم در مورد ارزش اضافی)، ناشی از درهم‌‏تنیدگیِ ساده‏‌ی دگردیسی‏‌هایی نیست که در گردش کالا رخ می‌دهد و [به‌همین اعتبار] ناشی از دگردیسی‌هایی نیست که کنش‌های گردش سرمایه با تمامی دیگر فرآیندهای گردش کالا به‌اشتراک دارند؛ بلکه درعوض [فهم این روش] نیازمند شیوه‌ی متفاوتی از پژوهش است» (194). چگونگی افزودن و به‌حساب‌آوردنِ ارزش استفاده‏ در تحلیل گردشِ سرمایه‏‌ی اجتماعی تام تمایزی بسیار پراهمیت است.

بخش نخست، این مسیر را ازطریق بررسیِ «دگردیسی‏‌هایِ سرمایه و چرخه‌‏‌هایش» هموار می‌‏کند. هدف این بخش به‌‎درستی تعیین چیستی سرمایه است در حالی‏‌که سوءتعبیرهایی را که سرمایه را یکی از موارد: کالاها، پول، یا وسایل و ابزار تولیدِ وحدت‌یافته با کار زنده می‌انگارند، رفع می‌‏کند. یکی‏‌کردنِ ساده‌ی سرمایه با کالاها یا پول حامل این خطاست که یک شکل ارزشِ به‌لحاظ درونی پیچیده‌‏تر (سرمایه) را به شکل‏‌های ارزش متناسب با گردش کالایی ساده فروبکاهیم. یکی‌‏کردن سرمایه با وسایل و ابزار تولید وحدت‌یافته با کار زنده، در بازشناسی چیستی سرمایه به‌‏کلی ناکام می‌‏ماند؛ چون سرمایه نه یک شئی و نه مضمونی تاریخی، بلکه یک شکل اجتماعیِ (ضداجتماعیِ)21 غریب و فوق‌العاده قدرتمندی از ثروت است که به «سوژه‌‏ای خودکار»22 مبدل شده است: «سرمایه، به‏‌عنوان ارزشِ خود-‏افزا23، تنها دربردارنده‏‌ی روابط و مناسبات طبقاتی نیست؛ خصلت اجتماعی معینی که وابسته به وجود کار در قالبِ کار مزدی است. بلکه [سرمایه] یک جنبش/پویش (movement) است؛ فرآیندی گردشی24 از خلالِ مراحل متفاوت، که به‏‌نوبه‏‌ی خود شامل سه شکل متفاوت فرآیند گردش است. بنابراین، سرمایه تنها به‏‌عنوان یک جنبش/پویش می‌‏تواند فهم‌‌پذیر گردد، و نه همچون چیزی ایستا» (185). گردش سرمایه صرفاً دربردارنده‌ی جریان سیالی از مصالح نیست، بلکه حاوی جریانی از دگردیسی‌ها (metamorphoses) یا جریان سیالی از شکل‏‌ها (a flow of forms) ست. به‌ضرورتِ دگردیسی‏‌های سرمایه از پول به عناصر تولید، به کالاها، و بازگشت به پول، سایر پیامدهای تحلیل شکل ارزش در بخش اولِ کاپیتال بسط می‏‌یابند.

ارائه‌ی مارکس از سه شکل مفتاوتی که سرمایه‏‌ی صنعتی ضرورتاً می‏‌پذیرد و رها می‌‏کند (سرمایه‏‌ی پولی، سرمایه‏‌ی مولد و سرمایه‏‌ی کالایی) به‌همراه سه چرخه‌ی هم‌بسته با آنها این هدف را دنبال می‌کند که: (۱) وحدت دیالکتیکی این سه شکل و چرخه‌های مربوطه را به شیوه‌‏ی مناسبِ هگلی نشان دهد (این‌که هر شکل و هر چرخه، تجریدی‌ست از گردش واقعی/ بالفعلِ سرمایه‏‌ی صنعتی)؛ و (۲) ویژگی‏‌های خاص سرمایه‏‌ی (صنعتی) را نمایان سازد؛ ویژگی‏‌هایی که بنا به ماهیت‌شان موجب سوتفسیرهایی می‌‏شوند که به‌طور یک‏‌جانبه صرفا بر یکی از شکل‌ها و چرخه‌های ضروری [سرمایه‏‌ی صنعتی] متمرکز می‌‏شوند. در واقع، مارکس کمابیش در انتهای بررسی‌‏اش از هریک از این سه شکل و چرخه‌ی‏ متناظر با آن، هرکدام را با یک مکتب اقتصاد سیاسی که بر آن شکل و چرخه‌ی خاص تمرکز داشته منطبق می‌سازد: سرمایه‏‌ی پولی با نظام پولی و مرکانتلیسم، سرمایه‏‌ی مولد با اقتصاد سیاسی کلاسیک، و سرمایه‏‌ی کالایی با الگوی اقتصادیِ25 فیزیوکراتیکِ فرانسوا کِنه26.

خاستگاه ویژگی‏‌های خاص سرمایه‏‌ی (صنعتی) و خصوصا خاستگاه ضرورت سه شکل و سه چرخه، خود در شکل ارزش نهفته است که به‌‏نحو غریبی یک شکل اجتماعیِ ضداجتماعی (asocial) است‏. بدین‏‌سان، مارکس از همان جلد اول کاپیتال پیشاپیشْ زمینه‌سازی برای نقدش بر تصویر «تجارت و صنعت» از گردش سرمایه را شروع کرده بود، جایی‌‏‌که ناکامی اقتصاد سیاسی کلاسیک در پرداختن به شکل ارزش (در برابر مقدار ارزش) را به‏‌عنوان «یکی از ناکامی‌‏های اصلیِ آن»27 معرفی کرد. مارکس شکل ارزش در بخش اول سرمایه را مورد ارزیابی قرار داد و به این جمع‌بندی رسید که ارزشْ بازمانده‌‏یِ شکل اجتماعیِ کار در سرمایه‌داری‌ست و این‏که سرشت خاص ارزش آن است که: (۱) ارزشْ غیراجتماعی‌ست؛ درست در همان معنایی که ازطریق استعاره‏‌ی «دست نامرئی» آدام اسمیت شهرت یافته است؛ یعنی، فرآیند کارِ مولدِ ارزش28 به‏‌واسطه‏‌ی پیوند کور افراد منفعت‌‏طلب29 با «جنب‌وجوشِ عظیم» بازار هدایت می‌‏شود؛ و (۲) ارزش ضرورتاً به‏‌سان ارزش مبادله، همچون یک شئی‌، یعنی پول، خود را نشان می‌دهد30. پیامد غریب و رازآمیز خصلت‌های (۱) و (۲) آن است که به‌نظر می‌رسد که فرآیند فریند تولید سرمایه‌دارانه فاقد یک شکل اجتماعی را است؛ چنین به‌نظر می‌رسد که این فرآیند صرفا شامل «صنعت» است، که «تجارت» صرفاً مکملی دم‌‏دستی برای آن است. [در همین‌راستا] «تجارت» از آن رو می‌‏تواند صرفا مکمل «صنعت» باشد، که هیچ‌‏چیزی درباره «صنعت» وجود ندارد که پول و «تجارت» را ضروری بسازد. در مقابل، مارکس استدلال می‌‏کند که فرآیند تولید سرمایه‌دارانه مسلما دارای یک شکل اجتماعی معینْ یعنی ارزش است؛ اما از آنجا که ارزش خود نمی‌تواند [مستقیما] پدیدار شود (باقی‏مانده‏‌ی «کار مجرد اجتماعاً لازم» چگونه به‌نظر می‌رسد؟!)، می‌‏بایست در قالبِ پول ظاهر گردد.

این ویژگی‌‏های اسرارآمیزِ شکل ارزش وضعیتی ایجاد می‌‏کند به‌‏مراتب گیج‌‏کننده‌‏تر از موقعیتی که یک عروسک‏‌گردان در حین نمایش خیمه‌شب‌بازی برای ما خلق می‌کند: چون همان‌‌گونه که به‌نظر نمی‌رسد عروسک‏‌گردان سخن بگوید،‌ به‌نظر نمی‌رسد که فرآیند تولید سرمایه‌دارانه هم دارای یک شکل اجتماعی باشد؛ با این‌حال، دست‌‏کم چیزی که توسط عروسک‏‌گردان «پرتاب می‌شود»،‌ در قالب صدا قابل‏‌تشخیص است؛ حال آن‌که چه‌کسی می‌‏تواند آنچه توسط ارزش «پرتاب می‌شود»، چیزی عریان یا همانا پول، را به‌منزله‌ی یک شکل اجتماعی تشخیص دهد؟ با این همه، پول حرف می‌‏زند.

در جلد دوم، مارکس نشان می‌دهد که چگونه شکل ارزش، به گردش سرمایه (ی صنعتی) شکل می‌دهد، به‏‌نحوی که تصویرِ «تجارت و صنعت» به‌‏طور طبیعی جذاب به نظر آید:

«سرمایه‏‌ی پولی به‏‌عنوان شکلی معین و متمایز یا یک شیوهی هستیِ (وجود) مشخص که با کارکردهای خاصی از سرمایه‏‌ی صنعتی متناظر است، تنها می‌‏تواند کارکردهای پول را ایفا کند؛ و سرمایه‏‌ی کالایی نیز درست به‌همین خاطر تنها می‌تواند کارکردهای کالا را انجام دهد. تفاوت میان آن‏ها فقط تفاوت میان پول و کالا است. به‏‌همین طریق، سرمایه‏‌ی صنعتی در شکل خود به‏‌سان سرمایه‏‌ی مولد تنها می‌‏تواند شامل عناصری باشد که در هر فرآیند کار دیگری که محصولاتی را به‌شیوه‌ای معین می‌سازند وجود دارند: از یک‌‏سو شرایط عینی کار (وسایل تولید)، از سوی دیگر قوه‌ی کار فعالِ مولد. همان‌طور که سرمایه‏‌ی صنعتی درون قلمرو تولید تنها می‌‏تواند در ترکیبی متناظر با فرآیند فرفرآفررفیند تولید به‌‏طور عام موجود باشد، این سرمایه می‌‏تواند در قلمرو گردش نیز تنها به دو شکل کالا و پول که متناظر با آن هستند وجود داشته باشد. (161)

از آنجایی که به‌دلیل شکل ارزش، سرمایه‏‌ی صنعتی ضرورتاً شکل پولی به خود می‏‌گیرد، چون این سرمایه‏‌ی صنعتی به‏‌شکل پول است، به‌‏طور کلی، رفتارش هیچ تمایزی نسبت به رفتاری که پول به‌طور عام در گردش کالایی نشان می‌دهد ندارد؛ و در مورد وسایل تولید که به نیروی کار فعال وابسته است، تنها چیزیست که اساساً در فرآیند فرففیند تولید رخ می‌دهد و البته بدون هیچ نشانه‌‏ای از شکل اجتماعی متمایزی که این فرآیند را هدایت کند. بدین‏‌ترتیب، فرآیند تولید سرمایه‌دارانه، «فک‏‌شدگیِ»31 (در دستگاه واژگان کارل پولانی) هر شکل اجتماعی معین یا تکوین جمعی و گروهی کالا را نمایان می‌‏کند، هرچند این نمود صرفاً خطای دید32 ناشی از شکل اجتماعی تحقق‌‏یافته‌‏یِ تولید (ارزش) و سامان‏‌دهیِ آن پیرامونِ «دارایی» مشترک قهری و منحصربه‏‌فردِ انباشت سرمایه است. بنابراین، با توجه به ویژگی‌‏های غریبِ شکل ارزش، گردش سرمایه‏‌ی صنعتی پایگاهی مطمئن برای اشتباهات مکررِ اقتصاد سیاسی و عقل سلیمی فراهم می‌‏کند که درگیر نادیده‌‏گرفتنِ تمایز بین پول و سرمایه‏‌ی پولی، کالا و سرمایه‏‌ی کالایی، فرآیند تولید به‌‏طور کلی و فرآیند تولید سرمایه‌دارانه است. به‌‏طور طبیعی، سرمایه حاکی از تصویر سایه‏‌نمایِ33 «تجارت و صنعت» است.

پیش از پرداختن به این موضوع که چگونه این سوتعبیرهای طبیعی از سرمایه‌داری بر معیارهای نادرست درباره‌ی نقش ارزش استفاده (که پیش‌‏تر ذکر شد) تکیه کرده و آنها را تقویت می‌کنند، نخست سویه‏‌ی «صنعت» در تصویرِ «تجارت و صنعت» را به‌میانجیِ تطابقی که پیش‌‏تر بدان اشاره شد واکاوی می‏‌کنیم: «گردش سرمایه‏‌ی مولد شکلی است که بر مبنای آن اقتصادانان کلاسیک درباره‏‌ی گردش سرمایه‏‌ی صنعتی به تأمل پرداخته‏‌اند» (166). همان‌‏طور که اشاره شد این به‌معنای پی‌گرفتن موضوع تمایزهایی‌ست که نادیده ‏‌گرفتهشده‌اند؛ یعنی تمایزهای بین فرآیند تولیدِ منتزع‏‌شده از هرگونه شکل اجتماعی معین (تجرید کلی محضی که با ترم «صنعت» مشخص کرده‌‏ایم) و فرآیند تولید سرمایه‌دارانه‏‌ی بالفعل (که با شکل‏‌های اجتماعی مشخصی یعنی شکل‏‌های ارزش هدایت می‌‏شود)34.

مارکس در ‏میانه‏‌ی فصلی درباره‏‌ی چرخه‌ی سرمایه‏‌ی کالایی، به یکی‌انگاشتن اقتصاد سیاسی کلاسیک با گردش سرمایه‏‌ی مولد باز می‏‌گردد و شروع می‌کند جای خالی این تصویر برای ما پُر ‏کند:

شکل کلی حرکت شکلی از بازتولید است، و همچون نشان نمی‌دهد که ارزش‌‏افزایی35 هدف این فرآیند است. به‌همین دلیل، اقتصادانان کلاسیک تمامی این جریان را به‏‌سادگی با چشم‏‌پوشی از شکل سرمایه‌دارانه‏‌ی مشخصی از فرآیند تولید [یعنی، با ملاحظه‌‏ی تولید سرمایه‌دارانه صرفاً به‏‌عنوان «صنعت»] در نظر گرفتند و تولید را به‏‌سان هدف این فرآیند نشان دادند تولید بیشتر و ارزان‏تر تا حد امکان، و مبادله‌‏ی محصول با دیگر محصولات تا حد امکان، بخشی در راستای تکرار تولید () و بخشی در جهت مصرف (). در این رابطه، از آنجا که M و m در اینجا به‏‌عنوان وسایل ناپایدار گردش ظاهر می‌‏شوند، ویژگی‏‌های پول و سرمایه‏‌ی پولی ممکن است نادیده ‏گرفته شوند و بدین‏‌ترتیب، کل این فرآیند ساده و طبیعی ‏به نظر می‏‌رسد؛ به‏‌عبارت دیگر، (این تفسیر) دربردارنده‏‌ی ماهیتِ عقل‏‌باوری سطحی (flacher Rationalismus) است36 (172).

ثابت‌ماندن بر چرخه‌ی ، که در آنْ نقش‏های پول و حتی کالا همچون شکل‏‌های اجتماعی معینْ موضوعاتی مربوط به منفعت‏طلبیِ محض به‌نظر می‌رسید، نگرش اقتصاددانان سیاسی کلاسیک را انعطاف‏ناپذیر ساخت. ساموئل بیلی، یکی از منتقدین مهم اقتصادسیاسیِ کلاسیک و از پیش‌آهنگان اقتصاد نوکلاسیک، با سهیم‌شدن در همین میراثْ اهمیت شکل‏‌های کالا و پول را ناچیز می‌انگاشت و به‌سهم خود باعث ناکامیِ اقتصاددانان سیاسی در فهم سرشت سرکشِ شکل ارزش شد. از این‏‌رو، آن‏ان با بی‌‏توجهی به ضرورت نقش پول به‏‌سان تجلی شکل اجتماعیِ ضداجتماعیِ خاصِ تولید سرمایه‌دارانه، (یعنی) ارزش، به‏‌نحوی کاملا طبیعی تولید را همچون چیزی تهی از هر شکل اجتماعی مشخص تصویر می‏‌کردند؛ و درنتیجه، تولید را به‏‌سان فرآیندی «ساده و طبیعی» قلمداد می‌کردند: «صنعت» منجر به ایجاد «ثروت» می‌‏شود37.

تصویر فرآیند تولید سرمایه‌دارانه به‏‌عنوان «صنعت» که «ثروت» ایجاد می‌‏کند، که در عنوان اثر مشهور آدام اسمیت یعنی ثروت ملل آن را طرح شده بود، شایسته‌ق قدری تامل است. نخست، تجلیل از «صنعت» و «ثروت» بیان‌گر چیزی‌‌ست که می‌‏تواند «بت‌‏وارگی ثروت» یا «ثروت‏‌گرایی» (wealthism) نامیده شود، زیرا صنعت جهشِ بی‏پایانِ «ثروتِ» بدون بافتار (contextless) را عرضه می‏‌دارد؛ یعنی، ارزش‏‌های استفاده در قالبی فاقد هرگونه شکل اجتماعیِ مشخصِ قابل ‏ردگیری در فرآیند تولید (مانند هدیه، کالا یا شکل سرمایه‏‌ی کالایی)، هدف اصلی تولید هستند. در مقابل، در کتاب اول سیاست، ارسطو استدلال می‌‏کند که ثروت حقیقی محدود است. اوخاطرنشان می‌کند که هیچ‏‌چیز نباید به‏‌عنوان ثروت به‌شمار آورده شود، مگر آنچه که در نیل به پار‌ه‏ای از مطلوبیت‌‏های قابل‌شاخت‏‌ِ انسانی سهیم باشد، که خصوصا در رابطه با خیر همگانیِ دو‌لت‌‏شهر (پولیس)38 صادقِ است39. دوم، افسانه‏‌ی «ثروت» به‌‏خودی‌خود در اینجا همچون محصول جانبی (by-product) شکل ارزش عمل می‌‏کند که نمود شکل اجتماعی را جایگزین اشی‏اء یعنی همان پول می‌‏کند. سوم، هرچند «ثروت‏‌گرایی» محصول جانبی شکل‏‌های ارزشِ سازنده‌‏‌ی شیوه‏‌ی تولید سرمایه‌دارانه است، این انگاره که آنچه سرمایه‌داری را به حرکت درمی‌‏آورد، اشتیاق سیری‏‌ناپذیر به انباشت «ثروت» است دروغی ناشی از فقدان ظرفیت عقل سلیم و نظریه‌‏های اقتصادی گوناگون در تشخیص شکل‏‌های اجتماعیِِ بالفعلِ حاکم بر سرمایه‌داری است. زیرا محرکِ رازآمیزِی که قلب سرمایه را به تپیدن وامی‌‏دارد، انباشت ارزش اضافی است و نه «ثروت»40. در نهایت، «ثروت‏‌گرایی» تصویری کاذب از واقعیت سرمایه‌داری را ترسیم می‌‏کند؛ ثروت‌‏گرایی داستانی کم‏‌مایه اما قابل ‏‌قبول در اختیار سرمایه‌داری می‏‌گذارد تا درباره‏‌ی خودش بگوید41: به‌قول فرانسوی‏‌ها42، سرمایه‌داری، «فراروایتی»43 از پیشرفت مادی ارائه می‌‏کند که تنها یک «عذر و بهانه» است.

عوامل ارزش استفاده‌ایِ سازنده‌ی شکل‏‌های ارزش

تصویر سایه‏‌وارِ «تجارت و صنعت» از گردش سرمایه، که گردش کالایی تعیم‌یافته (با شکل‏‌های ارزش سرشت‏‌نمایی شده‌‏ی آن، کالا و پول، خرید و فروش) را در یک‏ سو قرار می‌دهد و فرآیند تولیدِ‌ بدون هیچ‏گونه شکل اجتماعی معین را در سوی دیگر (نوعی بازنمایی سرمایه‌داری که خود سرمایه را نادیده می‏‌گیرد) و خطای فاحش نفیِ درآمیختگی بالفعل ارزش استفاده‏ و شکل اجتماعی در سرمایه‌داری، به یکدیگر وابسته‌ و مقید اند. چون توجه درخور به درهم‌‏تنیدگی‌‏های44 ارزش استفاده و ارزش در سرمایه‌داریْ ما را ملزم می‌سازد که بر از تصویرِ «تجارت و صنعت» فراتر برویم . بر آن چیره شویم. برعکس، چنین طرحیْ آن درهم‌‏تنیدگی‌‏ها را حذف می‌کند.

بی‏‌توجهی به عوامل ارزش استفاده‏‌ (و طبقه‏‌ی اجتماعی) برسازنده‌‏ی خودِ شکل سرمایه، تصویرِ «تجارت و صنعت» از سرمایه را پنهان می‌دارد. با مفهوم‌‏پردازی گردش کالایی ساده، یعنی «تجارت»، ارزش استفاده صرفاً با این سه شیوه‏‌ی نابسنده وارد معادله می‌‏شود: کالا باید نوعی ارزش استفاده (هر نوع سابقِ آن) باشد؛ کالا باید ارزش استفاده برای شخصی بیگانه باشد یا کسی که با او به‏‌عنوان یک بیگانه رفتار می‌‏شود45؛ و خاصیت‌های فیزیکی معینی همچون کمیابی، کم‏‌حجمی و ماندگاری باید در گزینش کالای پولی لحاظ گردند. در سویه‌ی «صنعتِ» درج‌شده در این تصویر، مفهوم‌‏پردازی موکدِ [مطلقِ]‌ فرآیند تولید برحسب ارزش استفاده جایی برای تعیین نه تعدیل‌وتنظیم تولید به‌‏میانجی هر شکل اجتماعی معین باقی نمی‌گذارد46. بنابراین، ارزش استفاده‌ سویه‏‌ی «صنعتِ» این تصویر را برمی‌سازد و چنین القاء می‌کند که مستقل از شکل اجتماعیْ برقرار است. (به‌یاد داشته باشید که در کاپیتال ارزش استفاده وارد جایی می‌‏شود که شکل‌های ارزش را تعیین می‌‏کند یا [خود] به‌میانجیِ آنها تعیین می‌شود). به هر حال، همان‌‏طور که مارکس در گروندریسه توضیح می‌‏دهد، «تولید به‌‏طور عام وجود ندارد»؛ [بلکه] تولید همواره شکل اجتماعی معینی دارد47. با این‌که تجریدکردن ویژگی‏‌های عام تولید شیوه‌ی مفیدی‌ست، «صنعت» تجرید بدی در این زمینه است، همچون سایه‏‌ای که تظاهر به واقعیبودن می‌‏کند. وجه کنایه‌آمیز ماجرا این‌جاست که محبوبیت بازنمایی گردش سرمایه به‏‌عنوان گردش کالاییِ تعمیم‌یافته در تلفیق با یک فرآیند تولید ولی فاقد هر شکل اجتماعی میعن، خود محصولی ایدئولوژیک از چیرگی سرمایه بر تولید است. سرمایه خودش را در سایه قرار می‌دهد.

دستاورد مارکس در جلد دوم کاپیتال این است که ما را از زیر این سایه خارج می‌‏کند؛ بدین‌طریق که تصویرِ «تجارت و صنعت» را به‏‌نفعِ مفهوم گردشِ سرمایه پس می‌زند، و بسیاری از لحظات تداخل و درهم‌تنیدگی عوامل ارزش استفاده و ارزش را، به‌هنگام تاثیرگذاریِ آنها بر گردش سرمایه‏‌ی اجتماعی تام، به ما آموزش می‌دهد. در بخش‌‏های بعدی این نوشتار شماری از این نمونه‌‏ها را مورد بررسی قرار می‌دهیم و برای این کار از خود سرمایه آغاز می‌کنیم:

سرمایه

مارکس زمان اندکی را در فصل اولِ جلد دوم برای رسیدن به این نکته‏‌ی کلیدی صرف می‌کند که: عوامل ارزش استفاده (و عوامل طبقاتی) معینی در تشکیل [شالوده‌های] سرمایه و کار مزدی وارد می‌‏شوند. همان‌‏طور که پیش‏تر اشاره شد، ارزش استفاده مسلما در شکل‌گیری کالا دخیل است، اما تنها به‌شیوه‌‌هایی حاملِ حداکثر تجرید. و این دقیقاً افسون تجرید است که توجه را از عوامل ارزش استفاده‌ی خاص‌تری که سرمایه و کار مزدی را ممکن می‌‏سازند، منحرف می‌‏کند. در الگوهای مجرد اندیشه، که مبادله‌‏ی کالایی تعمیم‌یافته ما را بدان عادت می‌دهد، سرمایه صرفاً همچون پول و سرمایه‌دار مانند یک خریدار به‌نظر می‏‌رسد؛ در حالی‏‌که قوه‌ی کار تنها یک کالای دیگر است و مالک آن یعنی کارگر مزدبگیر، یک فروشنده. پس در بحثوجدل در این‏‌باره چه‌چیز جدیدی وجود دارد؟ مارکس این پاسخ که پدیده‌ی نوظهور در سرمایه‌داریْ پرداخت مزد به نیروی کار به‌صورت پرداخت نقدی48 و نه «پرداخت جنسی»49 است را مورد نقد قرار می‌دهد. او می‌نویسد: «تا آنجا که به پول مربوط می‌‏شود، هیچ اهمیتی ندارد که به چه نوع کالایی تبدیل شده است . … پس، هنگامی‏‌که قوه‌ی کار در بازار به‏‌سان کالا پدیدار می‌‏شود، فروش آن به شکل پرداختی برای کار یعنی در شکل دستمزد انجام می‏‌گیرد؛ درنتیجه، خریدوفروش آن نسبت به خریدوفروش کالایی دیگر امری غیرعادی نیست. آنچه که سرشت‌‏نمای این وضعیت است آن نیست که قوه‌ی کارِ کالایی‏‌شده می‌‏تواند خریداری شود، بلکه این واقعیت است که قوه‌ی کار همچون یک کالا ظاهر می‌‏شود» (114). چه پیش زمینه‌ها و پیش‌انگاشت‌‌هایی باید وجود داشته باشد تا قوه‌ی کار [بتواند] همچون یک کالا پدیدار گردد؟ مسئله این است، نه این‏‌که چه شکلی از پرداخت برای این کالا صورت می‏‌گیرد.

این‏‌که قوه‌ی کار به‏‌سان یک کالا ظاهر می‌‏شود، وابسته به عوامل میعین ارزش استفاده‌ و [عوامل] طبقاتی‌ست (همچنان که هستی سرمایه نیز متکی بر همین واقعیت است): «پیش از فروش، این قوه‌ی کار در وضعیت جدایی از وسایل تولید وجود دارد، جدا از شرایط عینی کاربردهای آن. در این وضعیت جدایی، قوه‌ی کار نه می‌‏تواند مستقیماً برای تولید ارزش‏‌های استفاده برای دارنده‏‌ی آن مورد استفاده قرار گیرد، و نه برای تولید کالاهایی که او می‌‏تواند از محل فروش‌شان زندگی کند» (114). جنبه‏‌ی طبقاتی این وضعیت به‏‌گونه‌‏ایست که کارگران از مصالح و ابزار تولید جدا هستند، در حالی‏‌که سرمایه‌داران مالک این آنها هستند. بنابراین، بدیهی است که عامل ارزش استفاده‌ به‏‌سادگی نادیده گرفته شود: این تقسیم طبقاتی به آن ارزش‏‌های استفاده‏‌ای وابسته است که مصالح و ابزار تولید را فراهم می‌‏کنند؛ همان ارزش‏‌های استفاده‌‏ای که در پاره‌ی سوم (Part Three) به‏‌عنوان محصولات بخش ۱ (Department I) می‏‌شناسیم. تقسیم طبقاتی بر مبنای نوع دیگری از ملاحظه‌ی ارزش استفاده (که مثلا تعیین می‌کند چه کسی مصرف‏‌کننده‌‏ی کالاهای لوکس باشد و چه کسی نباشد)‌ عمل نمی‌کند. در فقدان جدایی کارگران از وسایل و ابزار تولید – سرمایه‌‏ای هم درکار نخواهد بود50. نزد ذهنیت بی‌اعتنایِ بازار51 ویژگی‏‌های مربوط به ارزش‏‌های استفاده اهمیتی ندارند و سرمایه نمی‌‏تواند از پس این ذهنیت برآید.

موضوع اساسیْ برای سرمایه، انباشت ارزش اضافی است؛ اما ارزش اضافی، مانند ارزش به‌‏طور کلی، ریشه در فرآیند تولید دارد. بنابراین، دلالت‌های ارزش استفاده که ذاتی فرآیند تولید اند، ذاتی سرمایه نیز هستند. «شکل اجتماعی تولید هرچه باشد، کارگران و وسایل تولید همواره همچون عوامل آن باقی می‏‌مانند. اما اگر آن‏ها در وضعیت جدایی متقابل باشند، آن‌گاه تنها عوامل بالقوه‏‌ی تولید هستند. برای اینکه تولیدی انجام پذیرد، آن‏ها می‏بایست بههم مرتبط باشند. شکل و شیوه‏‌ی معینی که این ارتباط بر مبنای آن تحقق می‏‌یابد، همان چیزیست که ادوار گوناگون اقتصادیِِ ساختار اجتماعی را از هم متمایز می‌‏کند» (120). روشی که سرمایه‌داری این ارتباط را می‌‏سازد، دربردارنده‌ی مبادله‌‏ی کالایی تعمیم‌یافته یعنی بازار است؛ جایی که کارگران به‏‌عنوان فروشنده‏‌ی کالای قوه‌ی کار، و سرمایه‌داران به‏‌عنوان خریدار آن کالا ظاهر می‌‏شوند. اما به این‌دلیل که عوامل ارزش استفادهی معینی که در اینجا دخیل هستند (مشخصا هنگامیکه سرمایه‌دار به‏‌عنوان سرمایه‌دار به بازار می‌رود، هدف او خریداری عناصر ضروریِ فرآیند تولید است)، در این وضعیتْ پول سرمایه‌دار به شکل ارزشِ تازه و پیچیده‌‏تری دگردیسی [جهش] می‌‏یابد، که همانا سرمایه‏‌ی پولی است: «پول پرداخت‏‌شده همچون سرمایه‏‌ی پولی عمل می‌‏کند، زیرا به‏‌واسطه‏‌ی گردش به کالاهایی با ارزش استفادهی معین تبدیل شده است» (122) و کالاهایی که عناصر فرآیند تولید را در بر دارند، پس از خرید به سرمایه‏‌ی مولد تبدیل می‌‏شوند.

مارکس در فصل دوم کتاب‌اش این نکته‏‌ها را به‌‏طور خلاصه بیان می‌‏کند: «کنش، تا جایی که همانباشد، به‏‌هیچ‌‏وجه صرفا همان جایگزین‌سازی کالاهایی در شکل پول با کالاهایی در شکل استفاده‏ (use-form) نیست؛ بلکه شامل عناصر دیگری‌ست که مستقل از گردش عام کالاها در حالت محضِ آن هستند» (151). آن «عناصر دیگر» عوامل ارزش استفاده‏ای و طبقاتی هستند که در جدایی کارگران از وسایل تولید دخیل‌‏اند. این عواملْ پیش‌انگاشتِ شکل ارزشِ پیچیده‏‌تر یعنی سرمایه هستند. بنابراین، ناکامی در تشخیص این‌که عوامل ارزش استفاده‏‌، در قیاس با عوامل مربوط به شکل‏‌های کالایی و پولی، نقش سازنده‌ی «زمخت‌تر/بارزتری»52 ی دارند، همانا ناکامی در فهم سرمایه است.

مارکس خاطرنشان می‌کند که این ناکامی در [فهم] شکل سرمایه از آن رو بسیار رایج است که گردش کالایی تعمیم‌یافته، پیش‌انگاشت و محصول جانبیِ ثابت گردش سرمایه است. و این دریافت نادرست که عوامل ارزش استفاده خیلی زود از دیدرس کاپیتال خارج می‌شوند از آن رو به ایده‏‌ای جزمی53 تبدیل شده است که شکل‏‌های مجردِ مختصِ گردش کالایی تعمیم‌یافته، یعنی کالا و خصوصا پول، نیروی شدیدی بر [مضمون] تصورات ما وارد می‌کنند: «پول شکل مستقل و ملموس وجود ارزش است؛ ارزشِ محصول در شکلِ ارزشِ مستقل آن، که در آن تمامی ردپای ارزش استفاده‏‌ی کالاها محو شده است» (137). زیمل می‏‌نویسد: شکل پولی لگام‌‏گسیخته «هم‏‌سطح‌‏کننده‏‌ی دهشتناکی» است54. درخشش خیره‌کننده‌‏ی پول، سرمایه را پنهان می‌‏کند.

کار مولد و نامولد

مارکس کار مولد را به‏‌عنوان کاری تعریف می‌‏کند که به درون «فرآیند بی‏واسطه‏‌ی تولیدِ» سرمایه وارد می‌‏شود، یا آنچه با آن هم‌سان است؛ یعنی کاری که ارزش اضافی تولید می‌‏کند. کار نامولد هر آن کار مزدی‌ست که کار مولد نباشد. پس تمایز بین کار مولد و نامولد در شکل‏‌های معین سرمایه‌داری تعیین می‌‏شود؛ این تمایز هیچ ربطی به آموزه‌‏های پاک‌دینانه55 درباره‏‌ی آنچه «واقعاً مفید» است یا نه ندارد56.

تمایز بین کار مولد و نامولد به‌‏طور مقاومت‏‌ناپذیری مطرح می‌‏شود به‏‌خاطر توجهی که در جلد دوم در مورد گردش شده است. پیامدهای مهم متعددی که گردش کالایی برای نقدینگی، نرخ، توزیع و انباشت ارزش اضافی دارد، به‌‏طور طبیعی به این توهم دامن می‏زند که ارزش اضافی محصول سپهر گردش است57. مارکس قاطعانه مقابل این کژفهمی می‌‏ایستد؛ کژفهمی‌‏ای که به‏‌نظر می‏‌رسد در تدارک این مدعاست که «سرمایه‌داری حامل سرچشمه‏‌ی رازآمیزی از خودارزش‌‏افزایی (self-valorization) است که مستقل از فرآیند تولید آن و بهره‌‏کشی از کار است» (204). مارکس در مقابل این بت‏واره‌‏کردنِ سرمایه تأکید می‌‏کند: «زمان گردش و زمان تولید به‌‏طورمتقابل منحصربه‌‏فرد هستند. سرمایه در بازه‌ی زمانِیِ گردش‏‌اش، همچون سرمایه‏‌ی مولد عمل نمی‌‏کند، و بنابراین نه کالاها و نه ارزش اضافی تولید نمی‌‏شوند» (203). مارکس درمی‌‏یابد که این گردش «دقیقاً همان‌‏قدر برای تولید کالایی ضروریست که برای نفس تولید؛ و بدین‏‌ترتیب، عوامل گردش به‌همان اندازه ضروری هستند که عوامل تولید» (205). با این‏‌حال، ضرورتِ کارِ دخیل در گردشِ کالاییْ آن [کار] را مولد نمی‌‏سازد58.

در فصل مهم ششم یعنی «هزینه‌‏های گردش»، با موضوعاتی مواجه می‌شویم که از آنچه پیش‌تر طرح‌ ‏شده‌اند اندکی پیچیده‏تر هستند. در اینجا مارکس بین کارکردِهای گردشیِ (circulatory)ای که ویژگی‌های شکلیِ خاصِ سرمایه به‌طور قاطعی آنها را ضروری می‌سازد (یعنی کارکردهایی که باید به‌طور سفت‌وسختی اجرا شوند تا دگردیسیِ سرمایه‏‌ی کالایی به پول یا سرمایه‏‌ی پولی تحقق یابد) و سایر کارکردهای سرمایه تمایز می‏‌گذارد. آن کارکردهای دیگر دربردارنده‏‌ی کارکردهای مولد است. «آن بخش از هزینه‌‏های گردش که از تغییر محض شکل ارزش برمی‌آیند، یعنی ناشی از گردش به معنای ایده‏‌آل آن هستند، به درون ارزشِ کالاها وارد نمی‌‏شوند. تا آنجا که به سرمایه‌دار مربوط می‌‏شود، بخش‌هایی از سرمایه که برای این‌‌دست هزینه‌های گردشی خرج می‌‏شود، کسورات (deductions) محض از سرمایه‌ی به‌طور مولد صرف‌شده را تشکیل می‏‌دهند. هزینه‌‏های گردش که اکنون با آن‏ها سروکار داریم سرشتی متفاوت دارند. آن‏ها می‌‏توانند ناشی از فرآیندهای تولیدی باشند که به‏‌سادگی در سپهر گردش تداوم می‌‏یابند و بدین‏‌ترتیب ویژگی مولدشان به‏‌واسطه‏‌ی شکل گردش اساساً پنهان می‌‏شود» (214). هزینه‌‏های حمل‌ونقل از این همین‌ نوع‌اند، یعنی مولد اند. حمل‌ونقلْ ارزش (و ارزش اضافی) تولید می‌‏کند؛ زیرا بر ارزش استفاده‌ی کالاها اثرگذار است: «ارزش استفاده‌ی چیزها صرفاً در مصرف‌‏شان تحقق می‌یابد و مصرف‌‏شان ممکن است ضرورت تغییر مکان و نیز فرآیند تولید جانبیِ صنعتِ حمل‌ونقل را ایجاب کند. بدین‏‌ترتیب، سرمایه‏‌ی مولدی که در این صنعت سرمایه‌‏گذاری کرده است به محصولات جابجاشده ارزش می‌افزاید» (7-226). هزینه‌‏های انبارداریِِ کالا قدری پیچید‌ه‌‏تر اند، اما توسل/ارجاع به تقابل بین ارزش استفاده و شکل اجتماعی باز هم تعیین‏‌کننده است. حفظ یک موجودی مولد و یک بودجه‌ی مصرفی59 در تمامی شکل‏‌های تولید اجتماعی مشترک است. پس، مخارج نگهداری و انبارداریِ کالا تا جایی مولد هستند که از نقطه‌نظر ارزشِ استفاده ضروری باشند؛ [ولی]‌ این مخارج برای جریان آزادِ سرمایه‏‌ی صنعتی نامولد هستند، اگر از وقفه‌های مربوط به تغییرات شکلی از کالاها به پول نشات بگیرند60. این واقعیت که در سرمایه‌داری حمل و نقل و برخی هزینه‌‏های معینِ انبارداریِ متعلق به گردش کالایی به‌نظر می‌رسند (هرچند به‌واقع متعلق به تولید باشند) به این توهم دامن می‌‏زند که تغییرات محضِ شکل در گردش کالایی می‌‏تواند ارزش اضافی را توضیح دهد61.

این نکته باقی می‌‏ماند که کوشش‌هایی که صرف دگردیسی سرمایه‏‌ی کالایی به پول یا سرمایه‏‌ی پولی به سرمایه‏‌ی مولد ()‌ می‌‏شود نامولد اند: «قانون عام این است که تمامی هزینه‌‏های گردش که به‏‌سادگی از تغییر در شکل کالایی برمی‏‌آید نمی‌‏تواند هیچ ارزشی بدان بیفزاید» ( 6-225). پس، هنگامی‏‌که مارکس می‌‏گوید: گردشْ تولید را بیرون می‌گذارد (exclude)، منظورش گردش در معنای محدودیست که تنها مربوط به تغییرات شکلی‌ست که سرمایه باید از سر بگذراند؛ فهم گسترده‏تر و روزمره‏‌ی گردش، هزینه‌های مولد (productive expenditures) را [نیز] شامل می‌‏شود.

در سپهر محدود گردش هیچ ارزش و به‌‏طور اولی62 هیچ ارزش اضافی‌‏ای پدید نمی‌‏آید؛ به این دلیل ساده که: در این سپهر هیچ ارزش استفاده‌‏ای برای کالا حفظ یا بردان افزوده نمی‌‏شود؛ و اگر هیچ ارزش استفاده‌‏ای (حفظ یا) افزوده نشود، هیچ ارزشی هم افزوده نمی‌‏شود. چون یک ارزش استفاده‏ لزوما یک ارزش نیست، حال‌آن‌که [وجود] ارزش بستگی به ارزش استفاده دارد63. در نتیجه، کاری که ارزش خلق می‌‏کند سرشتی دوگانه دارد: هم «کار مجرد اجتماعاً لازم» است و هم «کار مفید»64. مارکس همان‌طور که در سراسر کاپیتال اهمیت «کار مجرد اجتماعاً لازم» را تشریح می‌‏کند، همان‌قدر هم مستمرا درباره‏‌ی اهمیت این واقعیت روشنگری می‌کند که کاری که ارزش تولید می‌‏کند «کار مفید» است. این همان چیزی‌ست که اینجا رخ می‌دهد. ارزش استفاده‏ در تعیینِ آنچه که کار مولد محسوب می‌‏شود نقش ایفاء می‌کند: برای این‏که کاری مولد باشد، باید ارزش استفاده را حفظ کند یا ارتقاء دهد. کار لازم برای گردش (درمعنای محدودِ آن) این‏‌گونه نیست؛ به‌همین دلیل [چنین کاری] نامولد است65.

سرمایه‏‌ی مانا و سرمایه‏‌ی درگردش

تمایز بین سرمایه‏‌ی مانا (fixed capital) و سرمایه‏‌ی درگردش به مقوله‏‌ی سرمایه‏‌ی مولد سرریز می‌‏شود و روشن می‌سازد که چگونه عناصر متفاوتِ سرمایه‏‌ی مولدْ ارزش را به محصول منتقل می‌‏سازند: سرمایه‏‌ی مانا، که به‌لحاظ فیزیکی در مدت‏‌زمان تولید پایدار می‌‏ماند، تنها بخشی از ارزش‏‌اش را طی مدت‌‏زمان تولید به کالا منتقل می‌‏کند و به کارکردش به‏‌عنوان عاملی مفید برای تولید ادامه می‌دهد و در بازه‌ی زمانیِ بعدی یا دوره‌‏های بعدی تولید همچنان بخش بیشتری از ارزش‏اش را منتقل می‌‏سازد؛ سرمایه‏‌ی در گردش، به‏‌لحاظ فیزیکی در مدت‏زمان تولید دوام و ماندگاری ندارد؛ تمامی ارزش‌‏اش را در هر بازه‌ی زمانی تولید به محصول منتقل می‌‏کند و در بازه‌ی بعدی تولید به‏‌عنوان عامل مفید تولید فاقد کاراییست. ترسیم این فاصله به‌‏درستی نیازمند قابلیت فهم درهم‌‏تنیدگیِ بالفعل ارزش و عوامل ارزش استفاده در تولید سرمایه‌دارانه است. مارکس با شرح تاریخ کوشش‌‏های اقتصادانان سیاسی شامل کنه، اسمیت و ریکاردو، دشواری این کار را نشان داده است: آن‏ها همگی به درون این یا آن دام افتاده و هرگز نتوانستند به‏‌درستی این تمایز را ترسیم کنند.

با توجه به اهدافی که در جلد دوم کاپیتال پی گرفته می‌‏شوند، تمایز بین سرمایه‏‌ی مانا و سرمایه‏‌ی درگردش توجهزیادی را به‌خود جلب می‌کند، زیرا تمایزهای بین سرمایه‏‌ی مانا و سرمایه‏‌ی درگردش می‌‏تواند تأثیر قابل‏‌توجهی بر برگشت سرمایه‏‌ی صنعتی و در نتیجه بر تحقق، توزیع، نرخ و انباشتِ ارزش اضافی داشته باشد. به‌هر حال، آنچه اختلاف سطحِ کل بحث را افزایش می‌دهد، ناکامی اقتصاد سیاسی در فهم این تمایز است که مستقیما به خطاهای حتی ژرف‌تری پیوند می‌یابد: طبیعی‏سازی فراگیر شکل‏‌های سرمایه‌دارانه‌ی متمایز از جانب اقتصاد سیاسی؛ ناکامیِ اقتصاد سیاسی در فهم نظریه‌‏ای منسجم درباره‏‌ی منبع ارزش اضافی که ناکامی در فهم سرمایه بود؛ و به‏‌عنوان پیامدی از آن، اشتیاق بی‌‏پایان اقتصاد سیاسی به اینکه به سرمایه توان خلق ارزش اضافی از دل خویش را منتسب سازد. اما خطاهای موجود در مفهوم‌‏پردازیِ مناسبِ تمایز بین سرمایه‏‌ی مانا و سرمایه‏‌ی درگردش چگونه به این ناکامی‏‌های بنیادین در شناخت سرمایه گره خورده است؟

مارکس در درون سنت اقتصاد سیاسی چندین اشتباه متفاوتِ ناشی از درماندگی در فهمِ چگونگیِ ورود عوامل ارزش استفاده‏ و ارزش به مفاهیمِ سرمایه‏‌ی مانا و سرمایه‏‌ی درگردش را مشخص می‌سازد. یکی از این اشتباهات ناشی از درآمیختن [خلط] سرمایه‏‌ی درگردش که شکلی از سرمایه‏‌ی مولد است، با سرمایه‏‌ی گردشی66 (سرمایه‏‌ی کالایی و سرمایه‏‌ی پولی) است؛ اشتباهی که در اثرِ آنْ تمایزِ بین دگردیسی اکیدا شکلی (که هنگامی رخ می‌دهد که سرمایه‏‌ی کالایی به پول، یا سرمایه‏‌ی پولی به عناصر تولید یا همان سرمایه‏‌ی مولد – تبدیل می‌شود) و دگردیسی‌های مادی و شکلی‌ای که در تولید رخ می‌دهند (هنگامی که ارزش‏‌های استفاده‏ تغییر می‌یابند و ارزشْ خلق یا منتقل می‌شود) بازشناسی نمی‌گردد67. بدین‏‌ترتیب، چنین تمایزی که به فهم این مساله راه می‌برد که چگونه عناصر معین فرآیند تولید تحلیل می‌روند و ارزش‏‌شان را به محصولات منتقل می‌‏سازند، با ملاحظات تجاریِ صرف مغشوش می‌گردد. همان‌‏طور که مارکس خاطرنشان می‌‏کند، اگر سرمایه‏‌ی درگردش (circulating capital) با سرمایه‏‌ی گردشی68 اشتباه گرفته شود، «غیرممکن است که دریابیم چرا یک نوع خاص از سرمایه در مقایسه با نوعِ دیگر آن باید ماناتر یا بیشتر درگردش باشد» (305). دلیل این امر به «ظرافت»69 ملاحظات ارزش استفاده‌ی متناسب با گردش کالایی بازمی‌گردد (اینکه یک کالا می‏‌بایست یک ارزش استفاده باشد، هرچند یک ارزش استفاده‏‌ی قدیمی)؛ برخلاف ملاحظات«زمخت‌تر» ارزش استفاده‏‌ که با سرمایه‏‌ی مانا مناسبت دارند. اینجاست که تصویرِ «تجارت و صنعت» با فهمی درخور از این تمایز تداخل می‌یابد.

اگر اشتباه نخست، نقش عوامل معینِ ارزش استفاده‏ای در این تمایز را با زایل‌کردنِ تمایزِ بین سرمایه‏‌ی گردشی و سرمایه‏‌ی مولد (جایی که درهم‏تنیدگیِ عوامل ارزش استفاده و ارزش «زمخت‌تر» اند) از قلم می‌اندازد، اشتباه دوم مبتنی بر تقلیل این تمایز به خصلت‌‏های مجزای ارزش استفاده است و لذا به طبیعی‏سازی این تمایز می‌انجامد. مارکس در رابطه با تقلیلِ تمایز یادشده به خصلت‌های ارزش استفادهْ دو معضل را خاطرنشان می‌کند: «ویژگی‏‌های معینی که وسایل کار را به‏‌لحاظ مادی خصلت‌بندی می‌کنند، به ویژگی‏‌های مستقیم سرمایه‏‌ی مانا (نظیر بی‏‌تحرکی فیزیکی درخصوصِ یک خانه) بدل می‌شوند. حال‌آن‌که همواره به‌آسانی می‌توان نشان داد که سایر وسایل کار که [آنها هم]‌ سرمایه‏‌ی ثابت محسوب می‌شوند (مثل یک کشتی)، از ویژگی‌هایی متضاد (مثل تحرک فیزیکی) برخوردارند. از سوی دیگر، خصلت اقتصادیِ شکلی (formal) که از گردش ارزش نشات می‏‌گیرد با یک ویژگی انضمامیِ چیزگونه [dinglich] خلط می‌‏شود؛ انگار چیزهایی که هرگز به‌‏طور فی‌‏نفسه سرمایه نیستند، می‌‏توانند پیشاپیش به‌خودیِ خود و بنا به سرشت‌شان شکلی معین از سرمایه، مانا یا درگردش، باشند» (241).

معضل نخست حاکیاز این تصور است که [گویا] خصلت‌های ارزش استفاده‏ایِ معینی (مانند تحرک و عدم تحرک) می‌‏توانند این مسئله را روشن سازند که آیا چیزی را باید سرمایه‏‌ی مانا تلقی کنیم یا سرمایه‏‌ی درگردش. اما این تمایز به کارکرد (function) بستگی دارد و نه به ویژگی‏‌های صرف: «این تنها کارکرد یک محصول به‏‌عنوان وسایل کار در فرآیند تولید است که از آن سرمایه‏‌ی مانا می‌‏سازد» (240). گاو نری که یک کشاورزِ سرمایه‌‎دار برای [کار] شخم‌‏زدن از آن استفاده می‎‌کند، یک سرمایه‏‌ی مانا است؛ حال آن‏که گاو نری که توسط دام‏دارِ سرمایه‌‎دار پرورش می‌یابد تا در برابر غذا به‌فروش برسد، سرمایه‏‌ی درگردش است. این پنداشت که می‌‏توان از طریق بررسی ویژگی‌های گاو نر (مثلاً ماندگاری) تشخیص داد که آیا این گاو سرمایه‏‌ی ماناست یا سرمایه‏‌ی درگردش، همانند این پنداشت است که از طریق خیره‏‌شدن به حروف کلمه‌ی «work»70 می‌توان تشخیص داد که این کلمه اسم است یا فعل. معضل دوم حاکی از این پنداشت است که هر ویژگی ارزش استفاده می‌‏تواند از چیزی مستقل از شکل اجتماعی فرآیند تولید بر مبنای کارکرد آن سرمایه‏‌ی ثابت یا سرمایه‏‌ی در گردش بسازد. تفکری که از این طریق تمایز را طبیعی‏‌سازی می‌‏کند. اما عامل تعیین‏‌کننده در تصمیم‌‏گیری در این مورد که چیزی به‏‌عنوان سرمایه‏‌ی ثابت یا سرمایه‏‌ی در گردش قلمداد شود، نه مستلزم کارکردهای ارزش استفاده‌‏ایِ صرف، بلکه شیوه‌‏ای‌ست که ارزش به محصولات منتقل می‌‏شود و ارزش یک شکل اجتماعی معین است71. به زبان بخش حاضر، مشکل اینجا اشتباه‏‌گرفتن تمایز سرمایه‏‌ی مولد در مورد سرمایه‏‌ی «صنعتی» است. ‏بار دیگر، تصورِ «تجارت و صنعت» مانع فهم می‌‏شود.

اشتباه سوم، که بیش از همه مخرب است، مغشوش‌کردنِ تمایز بین سرمایه‏‌ی مانا و سرمایه‏‌ی درگردش با تمایز پیش‌گفته در درون سرمایه‏‌ی مولد (یعنی تمایز بین سرمایه‏‌ی ثابت و متغیر) است. سرمایه‏‌ی متغیر نیروی کار تشکیل‏‌دهنده‏‌ی سرمایه‏‌ی مولد است؛ از آن‌رو «متغیر» نامیده می‌‏شود که عنصری درون سرمایه‏‌ی مولد است که مصرف ‏آن (به‏‌جای انتقالْ) ارزش تولید می‌‏کند، و به این‌ترتیب منبع منحصربه‏‌فرد ارزش اضافی‌ست. سرمایه‏‌ی ثابت باقیمانده سرمایه‏‌ی مولد است؛ و در عین این‌که ارزش‏ آن می‌‏تواند منتقل گردد، هیچ ارزش یا ارزش اضافی‌‏ای تولید نمی‌‏کند. نظر به این‏‌که تولید ارزش اضافی علت وجودی72 سرمایه است، تمایز بین سرمایه‏‌ی ثابت و متغیر کلید رمزگشایی از رازوارگیِ شیوه‏‌ی تولید سرمایه‌دارانه است. سرمایه‏‌ی متغیر (قوه‌ی کار) به‌خاطر شیوه‌‏ای که به محصولْ ارزش می‌‏بخشد، به‏‌عنوان سرمایه‏‌ی درگردش محسوب می‌‏شود؛ درست به همان‌سان که عناصر سرمایه‏‌ی ثابت ارزش‌‏شان را طی یک بازه‌ی تولیدی تماماً به محصولات انتقال می‏‌دهند. این امر «باعث می‌شود که شباهت شکلی‌‌ای که سرمایه‏‌ی متغیر و عنصر سیالِ (درگردشِ) سرمایه‏‌ی ثابت در برگشت سرمایه [turnover] دارند، به‌نوبه‌ی خود بتواند تفاوت اساسی‏‌ای که آن‏ها در فرآیند ارزش‌‏افزایی و در شکل‌گیریِ ارزش اضافی دارند را پنهان سازد؛ و بدین‌ترتیب، کل رازوارگیِ تولید سرمایه‌دارانه هرچه بیشتر پنهان می‌‏ماند»73 (278). بار دیگر به این معرفت‏‌شناسی اجتماعی مارکس پی می‌بریم که حاکی از آن است که چگونه شکل‏‌های اجتماعی خاصِ سرمایه‌داری پژوهندگان خود را از مسیر شناخت خویش منحرف می‌‏سازند.

آنچه مارکس از آن واقعا در هراس بود همانا ترکیب اشتباهات دوم و سوم است؛ یعنی طبیعی‏‌سازی اجباریِ تمایز بین سرمایه‏‌ی مانا و سرمایه‏‌ی درگردش، که تمایز زوج سرمایه‏‌ی ثابت و متغیر را در درون خویش مضمحل می‌سازد. اگر تمایز بین سرمایه‏‌ی ثابت و متغیر با تمایز بین سرمایه‏‌ی مانا و سرمایه‏‌ی درگردش یکی انگاشته شود، و اگر تمایز دوم به‏‌نوبه‏‌ی خود وابسته به ویژگی‏‌های ارزش استفاده تلقی گردد نه [مربوط به] ارزش اضافی، آن‌گاه سرمایه می‏‌بایست از یک منبع تماما طبیعی نشات بگیرد و نمی‏‌بایست هیچ ربطی به شکل‏‌های اجتماعی معین داشته باشد. بدین‌ترتیب، از یک‌سو «فرآیند تولید سرمایه‌دارانه به‏‌نحوی موفقیت‏‌آمیز به یک رازآمیزی کامل تبدیل می‌‏شود و خاستگاه ارزش اضافیِ موجود در محصول به‌تمامی از دیدرس کنار گذاشته می‌‏شود» (303)؛ و از سوی دیگر، ما ناآگاهانه به وسوسه‌‏ی «صورت‏‌بندی سه‏‌گانه»،74 یعنی نسبت‌‏دادن قوه‌ی تولید ارزش اضافی به عوامل سرراست طبیعی (وسایل و ابزار دخیل در هر فرآیند کار) سوق داده می‌‏شویم و بدین‌ترتیب، سرمایه را بت‌واره‌ می‌سازیم.

مارکس در جمع‌بندیِ ملاحظات‏‌اش درباره‏‌ی این بخشِ به‏‌ویژه تاسف‌‌بار از تاریخ اقتصاد سیاسی می‌‏نویسد: «در این‌جا، ویژگی بت‏‌وارگیِ اقتصاد بورژوایی‌ به کران‌های غایی خویش می‌رسد، که [در این مسیر] هویت اجتماعی و اقتصادی چیزها، [یعنی] هویتی که در فرآیند تولید اجتماعی بر آنها حک شده است، را به خصلت طبیعیِ برآمده از سرشت مادی آن‏ها دگردیسه می‌سازد» (303). این بت‌‏وارگی پیامد طبیعی ناکامی‌‏های مداومِ اقتصاددانان سیاسی در فهم درهم‌‏تنیدگی‌‏های بالفعل و گوناگون ارزش استفاده و ارزش در شیوه‏‌ی تولید سرمایه‌دارانه است. آن‏ها در انجام این اشتباهات‏‌شان متاثر از و مستظهر به سایه‏‌نماییِ سرمایه75، یعنی تصویرِ «تجارت و صنعت» از گردش سرمایه هستند.

برگشت سرمایه

جایی‌ که برگشت سرمایه‏‌ی صنعتی مورد نظر است، خودِ زمانْ عاملِ ارزش استفاده‌ای‌ست که از اهمیتی اساسی‌ برخوردار است؛ هرچند خصلت‌های ارزش استفاده‏‌‌ای که پیشاپیش در تمایز بین سرمایه‏‌ی مانا و سرمایه‏‌ی درگردش جا گرفته‌اند، با اهمیتی به‌همان اندازه وارد معادلات می‌شوند. زمان برگشت زمانی‌ست که چرخه (دورپیمایی)76 سرمایه‏‌ی صنعتی کامل می‌‏گردد. چرخه‌‏ای که شامل خرید عناصر مولد با سرمایه‏‌ی پولی، تکمیل فرآیند تولید (مدت‏‌زمان تولید) و فروش کالای تولیدشده است. زمان برگشت حاصل‌جمع زمان تولید و زمان گردشِ مناسب است. زمان تولید را می‌توان به زمان کار و زمان تولیدِ بدونکار (مدتی که فرآیند کار به‌خاطر انجام برخی تغییرات لازم برای تولیِد کالا، مثلاً خشک‌شدن رنگ، قطع می‌‏شود) تقسیم نمود. و زمان گردش مناسب نیز قابل تقسیم به زمان فروش و زمان خرید است.

جزئیات مسیر‏های متفاوتی که این مدت‏‌زمان‏‌های چندگانه طی می‌‏کنند تأثیر کاملاً پیچیده‌‏ای بر برگشت سرمایه دارند؛ به‏‌ویژه به‏‌عنوان عاملی که می‌‏بایست در تفاوت بین سرمایه‏‌ی مانا و سرمایه‏‌ی درگردش، و پیامدهای دگردیسی‏‌های ضروریِ سرمایه درون و بیرون از شکل پولی (که طی مدت‏‌زمانِ برگشت ‏آن حاصل می‌‏شود) در نظر گرفته شود. این آخری جنبه‏‌ای از ماجراست که برخی از عملی‏‌ترین پیامدهای این واقعیت که ارزش می‌‏بایستی در پول تبلور پیدا کند را موجب می‌گردد. و نیز به‌طور موکدی نشان می‌دهد که فرآیند تولید سرمایه‌دارانه که موضوع پژوهش است، داستانی درباره‏‌ی «صنعت» نیست. برای اهداف پیش‌ِ رو، تا همین‌قدر کافی‌ست که تشخیص بدهیم بازه‌های زمانیِ مربوط به مولفه‌‏های چندگانه‏‌ی زمان برگشت تأثیر ژرفی بر تحقق، توزیع، نرخ و انباشت ارزش اضافی می‏‌گذارند هرچه کوتاه‌‏تر بهترو این‌‏که مدت این بازه‌‌های زمانی به انبوهی از عوامل ارزش استفاده‌‏ای وابسته‌اند؛ ازجمله: دسترس‌پذیری و ترکیب قوه‌ی کار و مصالح، وضعیت توسعه‌ی علمی و تکنیکی به‌لحاظ تاثیر آنها بر زمان تولید، سرعت ارتباطات و حملونقل، کارآییِ راهبردهای بازاریابی و انواع «ابزارهای» مالیِ مورد استفاده.

در جلد نخست کاپیتال، کل مسأله‌ی77 «ارزش اضافی»، موجب آشکارسازی یک پویش علمی و تکنولوژیکیِ ارزشبنیاد شد که خاص تولید سرمایه‌داری است. افزایش بارآوری آن صنایعی که مزدبگیران محصولات‌شان را استفاده می‌کنند به‌نفع کل طبقه‌ی سرمایه‌دار است، زیرا در این حالت قیمت و هزینه‌ی قوه‌ی کارِ این طبقه پایین نگه داشته می‌شود یا کاهش می‌یابد و به این‌ترتیب با یکسان‌بودنِ همه‌ی عوامل دیگر، مقدار خالص ارزش اضافی سرمایه‌داران افزایش می‌یابد. دیگر این که با توجه به سازوکار رقابتی و تاثیر «چرخ عصاری»78 (اگر کارگران من از سطح میانگین مولدتر باشند، هر ساعت از کار آنان به چیزی بیش از یک ساعت ارزش می‌ارزد) درگیر در کار مولدِ ارزش همچون «کار مجرد اجتماعا لازم»، به نفع سرمایه‌داران در همه‌ی انواع شاخه‌های تولیدی خواهد بود که بارآوری را برای خاطر افزایش سهم خودشان از کل ارزش اضافیِ متحقق‌شده، ارتقا بدهند. رانه‌ی بارآوریِ بیشترِ مبتنی بر ارزش اضافی که در جلد یکم بحث شد، یک پویش تاریخی بی‌سابقه و عجیب را فاش می‌کند که مربوط است به درهمآمیختگی ارزش استفاده و ارزش در سرمایه‌داری. نتیجه‌گیری‌های جلد دوم درباره‌ی قدرت افزایش سرعت گردشِ سرمایه‌ در بازتوزیع و سرعت‌بخشی به تحقق ارزش اضافی و نرخ و انباشت آن، بار دیگر مؤید این استدلال‌های ماست که در بطن سرمایه‌داری و در تلاقی‌گاه ارزش استفاده و ارزش، پویش تاریخیِ یک قدرت بی‌سابقه و پیش‌بینی‌ناشده قابل شناسایی‌ست. در پاسخ «افزون»خواهیِ جلد یکم، جلد دوم می‌گوید: «سریع‌تر».

دو «بخش»ِ سرمایه: طرح‌های بازتولید

«طرح‌های بازتولید79» پاره‌ی سوم، که نشان می‌دهند کل سرمایه‌ی اجتماعی چگونه می‌تواند هم به‌لحاظ مادی و هم به‌لحاظ صوری بازتولید شود، یحتمل به‌منزله‌ی بهترین ادای سهم جلد دوم شناخته می‌شوند. هدف محدودی که ما از بیان آن طرح‌ها در اینجا دنبال می‌کنیم نشان‌دادن این موضوع است که آن‌ها چگونه ارائه‌ی جلد دوم درباره‌ی همزیستی ارزش و ارزش استفاده در سرمایه را به‌پایان می‌آورند. مارکس تا مرحله‌ی تحقیق پیرامون گردش کل سرمایه‌ی اجتماعی، می‌توانست از موضوع کالای خاصی که سرمایه‌های صنعتیِ منفرد به تولید آن مشغول هستند، چشم‌پوشی کند. تا این نقطه، فرضیه‌ی «تجاری» درباره‌ی ارزش استفاده‌ی کالاها (این که آن‌ها حامل ارزش استفاده هستند) کفایت می‌کرد. هنگامی که به گردش کل سرمایه‌ی اجتماعی می‌رسیم، آن شرط «نحیف» دیگر کفایت نمی‌کند.

تا زمانی که تولید ارزش از سوی سرمایه و ارزش محصول منفرد آن مورد نظر ما بود، شکل طبیعی محصول کالایی، خواه ماشین بوده باشد یا گندم یا آینه ، برای تحلیل مسأله کاملا فاقد اهمیت بود. تا جایی که بازتولید سرمایه را مورد ارزیابی قرار می‌دادیم این فرض کفایت می‌کرد که درون سپهر گردش امکان آن وجود خواهد داشت تا محصولی که بازنمایی ارزش سرمایه را به‌عهده دارد از نو به عناصر تولید تبدیل شود و در نتیجه به‌قالب سرمایه‌ی مولد درآید؛ همان‌گونه که فرض می‌کردیم کارگر و سرمایه‌دار هر دو در بازار کالاهایی را می‌یابند که مزد و ارزش اضافی‌شان را خرجِ آن کنند. اما وقتی که پای کل سرمایه‌ی اجتماعی و ارزش محصول آن به‌میان می‌آید، این الگوی صرفاً صوریِ ارائه دیگر بسنده نیست. تبدیل مجدد یک سهم از ارزش محصول به سرمایه، ورود پاره‌ی دیگر به مصرف فردیِ طبقات سرمایه‌دار و کارگر، درون ارزش محصولْ حرکتی را شکل می‌دهد که سرمایه‌ی تام80 نتیجه‌ی آن است. این حرکت فقط جایگزینی ارزش‌ها نیست، بلکه جایگزینی مصالح هم هست، و بنابراین فقط مشروط به روابط متقابل عناصرِ ارزشیِ محصول اجتماعی نیست، بلکه به همان‌سان منوط است به ارزش استفاده‌ی آنها، قالب مادی آنها. (470)81

توه ما به درگیربودن توامان عناصر ارزش استفاده و ارزش در جلد دوم می‌تواند به این پرسش پاسخ دهد: چرا مارکس در تمهید «طرح‌های بازتولید»، دو (و فقط دو) «بخش» دارد و چرا آن‌ها به این شکل از هم تفکیک شده‌اند؛ یعنی شکل وسایل/مصالح تولید (بخش یک) و وسایل استفاده/مصرف (بخش دو)؟ (در هر حال شخص می‌تواند شمار متفاوتی از طرح‌ها و درنتیجه «بخش‌ها» را برای تقسیم کل محصول سالانه برحسب ارزش‌های استفاده‌ی متفاوت تصور کند). پاسخ‌گویی به این پرسش ما را به اهداف جلد دوم بر‌می‌گرداند و آنچه که پیش‌تر درباره‌ی نحوه‌ی ورود فاکتورهای (طبقاتی) و ارزش استفاده‌ی «فربه‌تر» به درون شکل سرمایه یاد گرفتیم. هدف جلد دوم نشان‌دادن آن است که چگونه سرمایه به‌میانجی فرآیند گردش، به گردش درمی‌آید و خود را بازتولید می‌کند. اما سرمایه تلاقی‌گاه فاکتورهای مادی و شکل‌های اجتماعی است؛ پس بازتولید آن مستلزم این است که هم به‌لحاظ مادی و هم به‌لحاظ صوری/شکلی بازتولید شود. پیش‌تر آموختیم که شکل سرمایه مستلزم این است که آن دسته از ارزش‌های استفاده‌ای که به‌منزله‌ی وسایل و مصالح تولید (محصولات بخش یک) عمل می‌کنند در دستان طبقه‌ی سرمایه‌دار باشند برای تضمین فروش قوه‌ی کار. پس بازتولید شکل سرمایه دارای یک استلزام مادی (و طبقه‌ی اجتماعی) است و همین است که مارکس را به تفکیک بین آن دو بخش، به‌‌گونه‌ای که انجام داد، ملزم ساخته بود. مارکس برای نشان‌دادن این‌که سرمایه می‌تواند خود را به‌لحاظ صوری/شکلی بازتولید کند باید نشان می‌داد که اجناس بخش یک در اثر گردش در دستان طبقه‌ی سرمایه‌دار قرار می‌گیرند، چیزی که «طرح‌های بازتولید» نشان می‌دهند.

تبعیت واقعی گردش از سرمایه82

مارکس هنگام بحث از تبعیت صوری و تبعیت واقعی از سرمایه در دستنویس فرآیند بی‌واسطه‌ی تولید، این داعیه را پیش می‌کشد که تبعیت واقعی مستلزم تبعیت صوری است83. اما چرا چنین الزامی باید باشد؟ هم تبعیت صوری و هم تبعیت واقعی، ارزش‌های استفاده‌ را تغییر می‌دهند. تبعیت واقعی ازطریق تغییر شکل آن‌ها را دگرگون می‌کند، یعنی آن‌ها را تبدیل به چیزی که هستند می‌کند، آن‌ها را به چیزی نو تبدیل می‌کند؛ خواه سرمایه‌ی پولی باشد، خواه سرمایه‌ی کالایی یا کار مولد، و خواه سرمایه‌ی در گردش. بنابراین، تبعیت صوری از سرمایه پیشاپیش حاوی درهم‌تنیدگیِ ارزش استفاده‌ و شکل اجتماعی‌ست. تبعیت واقعی حاوی تغییرات مادی مورد تقاضای سرمایه در ارزش‌های استفاده‌ است، مثلاً درج نوشتاریِ آگهی‌های تبلیغی در حین پخش سریال‌های کمدی دنباله‌دار (TV sictoms) یا وقفه در پخش تلویزیونیِ مسابقات ورزشی به‌خاطر «پخش آگهی و تبلیغات تجاری».

پاسخ ما نیز در همین نکته نهفته است. تبعیت واقعی مستلزم تبعیت صوری است، چون علت اصلی ایجاد تغییرات مادیْ اهمیت آنها برای سرمایه است: ارزش استفاده‌ و ارزش پیشاپیش باید با هم درگیر باشند؛ یعنی تبعیت صوری باید از پیش وجود داشته باشد. توجه داشته باشید که تصور گردش سرمایه همچون «تجارت و صنعت» و اشتباه ملازم آن، یعنی این باور که ارزش استفاده از صفحه دوم کاپیتال به‌بعد کنار گذاشته می‌شود، ما را از درک و مفهوم‌پردازی تبعیت صوری یا واقعی شکل‌های گردشی از سرمایه باز می‌دارد؛ چیزی که به‌نظر می‌رسد موضوع اصلی جلد دوم کاپیتال باشد.

بنابراین، آنچه که تا به‌حال مطالعه شده است را می‌توان چنین توصیف کرد: تحقیق درباره‌ی تبعیت صوری عملکردهای (تولیدی و توزیعیِ) گردش از سرمایه، یعنی همان‌جایی که کار اصلیِ مفهوم‌پردازی انجام شده است. اینک توجه‌مان را از تبعیت صوری گردش از سرمایه به تبعیت واقعیِ آن معطوف می‌کنیم.

مفهوم تبعیت واقعی گردشِ ثروتِ اجتماعا تولید شده از سرمایه، انبوهی از گرایش‌های مبتنی بر ارزش اضافی را فاش می‌کند که دست‌اندرکار ایجاد تغییرات در عملکردهای گردشی‌اند؛ گرایش‌هایی که به‌نحوی معقول می‌توان آن‌ها را در دو مقوله‌ی اصلی جای داد: ۱. کوتاه‌کردن زمان بازگشت؛ ۲. کاهش هزینه‌های مرتبط با انبارداری، خواه در فرآیند بی‌واسطه‌ی تولید و خواه در گردش کالاییِ واقعی؛ و ۳. کاهش هزینه‌های مرتبط با پول و حسابداری. این سه مقوله تنها مقوله‌های دارای اهمیت نیستند. دو مقوله‌ی دیگری که ارزش بازگویی دارند عبارتند از: گرایش به توسعه‌ی فناوری‌ها و سیاست‌گذاری‌های مربوط به مدیریت قوه‌ی کار که به تضمین یک آمیزش مناسب از وسایل/مصالح تولید و قوه‌ی کار کمک می‌کنند؛ و گرایش (شاید شگفت‌آور) به خُردکردن فرآیندهای تولید به‌گونه‌ای که بتوانند در نموهای کوچک84 گسترش یابند، تا هم معضل اجبار به صرف مقادیر زیاد پول برای توسعه تخفیف یابد و هم معضل موجودی کالاهای راکد در انبارها.

گرایش‌های جهت‌مند واقعی که از دل این‌ وضعیت و دیگر گرایش‌های شکلبنیاد برمی‌آیند چندگانه‌اند، که نمود‌های آن به‌طور روزافزونی در متون مربوط به «انباشت منعطف» و نشریات روزانه‌ی مربوط به کسب‌وکار مشهود است. بنابراین جلد دوم کاپیتال به بررسی و شرح مارکس از پیامدهای تبعیت واقعی از سرمایه مختصات بیشتری در حیطه‌ی شکل، جهت و سرعت تغییر و نوآوری تکینکی می افزاید. قصد محدود ما در اینجا اشاره به مفهوم تبعیت واقعی گردش ثروت از سرمایه است، مفهومی که می‌توان آن را مرجعی لازم در حیطه‌ی درک و شناخت این تغییرات و آن چیزی که واقعاً هستند تلقی نمود.

نتیجه‌گیری:

چه چیزی درباره‌ی تصویر «تجارت و صنعت» غلط است و چرا دوام می‌آورد؟

اجازه دهید با این نکته شروع کنیم که چه چیزی درباره‌ی تصویر «تجارت و صنعت» از گردش سرمایه درست است. «تجارت» مجموعه‌ای از جنبه‌های ضروری پدیده‌ی گردش سرمایه را شناسایی می‌کند: گردش سرمایه دربرگیرنده، بازتولیدگر و تعمیم‌بخش سپهر گردش کالایی ساده است، که به‌طور پیوسته اعتبار شکل‌های ویژه‌ی آن را تقویت می‌کند: کالا، پول، خریدار، فروشنده. مارکس به کرات می‌گوید که تا زمانی که سرمایه درون افق مبادله‌ی کالایی عمل می‌کند (یعنی وقتی در حالت سرمایه‌ی پولی و سرمایه‌ی کالایی عمل می‌کند) زیر حاکمیت قوانین گردش کالایی ساده یعنی «قوانین تجارت» قرار دارد. دیگر این که عملکردهای خاصی که برای بازتولید ضرورت دارند نیز به‌سادگی از همین قوانین تبعیت می‌کنند: پولی که (خواه از سوی سرمایه‌دارها یا مزدبگیرها) به شکل نامولد هزینه می‌شود صرفاً به‌منزله‌ی پول عمل می‌کند و نه سرمایه‌ی پولی. و به‌رغم همه‌ی صحبت‌هایی که درباره‌ی «سرمایه‌ی انسانی» می‌شود، متاعی که کارگران مزدبگیر به بازار می‌آورند یعنی قوه‌ی کارشان، برای آن‌ها صرفاً شکل کالا و نه سرمایه‌ی کالایی را دارد. در سویه‌ی دیگر تصویر، «صنعت» جنبه‌های ارزش استفاده‌ایِ «فرآیند بی‌واسطه‌ی تولید» را شناسایی می‌کند که به پدیده‌ی گردش سرمایه تعلق دارند. مارکس این واقعیت را در بررسی خود از «فرآیند کار» (که با «فرآیند ارزش‌آفرینی» مقابله داده می‌شد) در فصل هفتم از جلد یکم مسلم گرفت؛ اما جلد دوم توضیحات فراوانی حول این ارائه‌ی عمومی به‌دست می‌دهد (همان‌طور که برای مثال در بحث از کار مولد در قسمت‌های بالاتر دیدیم). به‌همین دلیل بهتر است که از [نحوه‌ی] بازنمایی «تجارت و صنعت» از گردش سرمایه به‌منزله‌ی یک سایه‌نمایی85 صحبت کنیم که جنبه‌های خاصی از یک ابژه‌ی واقعی را با دقت بازنمایی می‌کند؛ نه همچون یک سراب86 که حاوی چنین شباهت‌هایی نیست. مطمئناً عناصری از حقیقت که در تصویر «تجارت و صنعت» نهفته‌اند، پایداری و دوام این تصویر را تاحدی توضیح می‌دهند.

جایی که تصویر «تجارت و صنعت» به‌خطا می‌رود ما را به این ملاحظه‌ی مارکس می‌رساند که هر نوعی از تولید دارای یک شکل اجتماعی معین است. انگاره‌ی رایج درباره‌ی «صنعت» این حقیقت را برنمی‌تابد. انگاره‌ی فوق از درک قدرت این برنهاد مارکس طفره می‌رود که تحقیق پیرامون یک شیوه‌ی تولید بایستی آن را در همه‌حال به‌منزله‌ی تلاقی‌گاه عناصر مادی (ارزش استفاده‌) و شکل‌های اجتماعی بررسی کند. در نتیجه، چنین به‌نظر می‌رسد که «صنعت» بدون یک شکل اجتماعیِ معین وجود دارد و به‌همین ترتیب «تجارت» نیز همچون چیزی هم‌پای آن و نه چیزی متعلق به آن تصویر می‌شود. این سوءفهم بنیادین در بسیاری از خطاها و نقایصِ برآمده از تصویر «تجارت و صنعت» نمایان می‌شود.

مفاهیم خاص این تصویر شامل: تجارت، پول، خریدار، فروشنده، صنعت قادر به پاسخ‌گویی به این پرسش علمیِ ناگزیر نیستند که «درباره‌ی چه حرف می‌زنیم؟». چه چیزی می‌توان درباره‌ی تصویری از گردش سرمایه گفت که قادر نباشد چیزی درباره‌ی سرمایه بگوید؟ به‌همین ترتیب، این بازنمایی ما را زبان‌بسته رها می‌کند، وقتی که زمان سخن‌گفتن از سرمایه‌ی پولی، سرمایه‌ی مولد، سرمایه‌ی کالایی و سرمایه‌دار و کارگر فرا می‌رسد. چون این بازنمایی نمی‌تواند شکل ارزش را لحاظ کند و نمی‌تواند دریابد که پول ضرورتا بروز و نمودِ ارزشِ (و ارزش اضافیِ) تولیدشده در «فرآیند بی‌واسطه‌ی تولید سرمایه» است. و باز به‌همین جهت، این بازنمایی قادر نیست ضرورت سه دورپیمایی متمایز سرمایه‌ی صنعتی و پیامدهای آن را درک کند. به‌طور خاص، غفلت از ضرورت پول در شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری موجب پیدایش موجی از غفلت‌ها و اشتباهات مربوط به نقش سرمایه‌ی پولی می‌شود. یکی از این اشتباهات، موضوع «ثروت‌گرایی»‌ست: یعنی «ثروتْ» چیزی است که «صنعت» به بیرون پمپ می‌کند. چنین درکی برخلاف این بینش مارکس است که: «شیوه‌ی تولید کالایی، خواه آن را به‌لحاظ اجتماعی یا به‌لحاظ منفرد بررسی کنیم، به‌سهم خود مستلزم وجود پول در شکل سرمایه یا سرمایه‌ی پولی است؛ هم به‌منزله‌ی محرک اولیه برای شروع هر کسب‌وکاری و هم به‌منزله‌ی یک رانه‌ی دائمی» (431).

دیدیم که ناتوانی در اندیشیدن سرراست درباره‌ی تلاقی ارزش استفاده و شکل اجتماعی (ارزش) در سرمایه‌داری، امری که پیش‌انگاشت تصویر «تجارت و صنعت» است و توسط آن تقویت می‌شود، سبب خام‌دستی و ناکارآمدیِ اقتصادسیاسی‌دانان در فهم جفت‌های مفهومیِ کلیدی نظیر کار مولد و نامولد، سرمایه‌ی ثابت و متغیر، سرمایه‌ی ثابت و در گردش می‌گردد. نابینایی تصویر «تجارت و صنعت» نسبت به دخالت توامان تعینات ارزش استفاده‌ و شکل اجتماعی در بازگشت سرمایه‌ی صنعتی، کل پدیده‌ی تبعیت واقعی را از نظر دور می‌دارد و همراه با آن، پویش اجتماعی شکلبنیادِ تولید سرمایه‌داری را. هر کسی که خود را به تصویر «تجارت و صنعت» محدود سازد، برای توضیح پویش فناورانه و علمی سرمایه‌داری باید به هر تمهید ممکن چنگ بزند. روش [معمول] بازنمایی گردش سرمایه که ما در اینجا باعنوان تصویر «تجارت و صنعت» پیش کشیدیم، دارای دوام و قدرت شیوع بالایی است (شبیه به درخت بدبو87). تا امروز دلایلی در این‌باره آورده شده است که یکی از آن‌ها پیشتر [در همین نوشتار] بیان گردید: این روایت حاوی حقایقی است که شرایط صدق آن به‌نحوی دائمی توسط گردش سرمایه بازتولید می‌شود. درک فریب و دروغ نهفته در آن به دلایلی چند دشوار است. مستلزم نوعی آمادگی برای شناسایی واقعیت و قدرت شکل‌های اجتماعی‌ست که در محیط روشنفکری نایاب است؛ محیطی که به‌طور عمده توسط جنگ علم و فلسفه‌ی مدرن با شکل‌ها (باز)تعریف شده است. شکل‌های اجتماعیِ ویژه‌ی سرمایه‌داری عجیب‌وغریب و ابهام‌زا هستند؛ همان شکل‌هایی که مارکس اشارات زیادی به آن‌ها کرده بود؛ اشاراتی که با تحلیل او از ارزش و شکل ارزش در فصل یکم کاپیتال آغاز می‌شوند. پول شبیه یک شکل اجتماعی به نظر نمی‌آید و «فرآیند بی‌واسطه‌ی تولید» هم به‌نظر نمی‌رسد که توسط یک شکل اجتماعی خاص یا هر گونه مفهوم اجتماعی معینِ مرتبط با محصول/متاع سازمان یافته باشد؛ و نیز این ایده که در سرمایه‌داری رابطه‌ای ضروری بین پول و «فرآیند بی‌واسطه‌ی تولید» وجود دارد، موضوعی نیست که به‌سادگی جا بیافتد. در قیاس با سطح تقلای ذهنیِ مورد نیاز برای درک تصویر رایج «تجارت و صنعت»، درجه‌ی پیچیدگی مفهومیِ مورد نیاز برای درک پدیده‌ی گردش سرمایه بسیار بالاست.

سرانجام این که جهان غیرپیچیده ی «تجارت» به‌لحاظ اخلاقی دارای اعتبار و ارج است و مترقی قلمداد می‌شود: «سپهر گردش یا مبادله‌ی کالا، که درون محدوده‌های آن خرید و فروش قوه‌ی کار انجام می‌گیرد، در‌واقع همان بهشت حقوق ذاتیِ انسان است. این همان سپهر خاص آزادی، برابری، مالکیت و بنتام است»88 کدام تصویر برخاسته از اقتصاد سیاسی با لیبرالیسم همدل‌تر تواند بود؟ چه کسی می‌خواهد با «صنعت»ی که از دل خود «ثروت» بیرون می‌ریزد دشمن باشد؟ خوانندگان جلد دوم کاپیتال پاسخ را می‌دانند.89

* * *

پیوست:

نقد دیدگاه ارنست مندل درباره‌ی کار مولد و نامولد

ارنست مندل در مقدمه‌اش بر مجلد دوم کاپیتال (ترجمه‌ی دیوید فرنباخ) به موضوع کار مولد و غیر‌مولد می‌پردازد. بحث اصلی مندل بر سر این است که مارکس طی دهه‌ی ۱۸۶۰ درمورد تمایز بین کار مولد و غیر‌مولد، بالاخص درمورد اینکه چطور می‌توان صنایع خدماتی را طبقه‌بندی کرد، تردید داشته و مدام موضع‌اش بر سر اینکه دقیقاً چه کاری مولد است و چه کاری غیر‌مولد، تغییر می‌کرده تا اینکه درنهایت مارکس به‌زعم مندل در مجلد دوم کاپیتال موضعی قطعی اتخاذ می‌کند: صنایع خدماتی (صنایعی که محصول مجزا و خودبسنده‌ای تولید نمی‌کنند که بتوان آن را در بازار عرضه کرد) جزو کار مولد محسوب نمی‌شوند. در ادامه نشان خواهیم داد که نه‌فقط چنین نتیجه‌گیری‌ای غلط است، بلکه همچنین استدلال‌هایی که مندل برای چنین نتیجه‌گیری‌ای ارائه می‌کند دچار کاستی‌ها و نواقص اساسی هستند. این موضوع زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که فعالیت‌های تجاریِ معطوف به سود در بخش خدماتی گسترش می‌یابند. اگر کار در بخش خدمات ا‌ین‌طور که مندل ادعا می‌کند نامولد باشد، رشدوگسترش این بخش باید به‌شکل‌ فزاینده‌ای از ارزش اضافه‌ی کل (total surplus value) بکاهد و درنتیجه به نرخ سود فشار بیاورد، به‌نحوی که به‌طور روزافزونی پایین‌تر و پایین‌تر بیاید. اما اگر بخش خدمات مولد باشد، هیچ یک از این عواقبی که برشمردیم از پی رشدوگسترش این بخش برنمی‌آید. درست برعکس، صنایع خدماتی حتی قادر اند، به‌خاطر کوتاه‌بودن زمان برگشت (turnover)، به سودآوری کمک قابل توجهی کنند.

مندل دو تعریف از کار مولد ارائه می‌دهد که بنا به دعوی او موضع مارکس بین این دو تعریف مدام درحال رفت‌وآمد بوده. اولین تعریف از کار مولد از این قرار است: «هرنوع کاری که درقبال سرمایه و نه درقبال درآمد مبادله می‌شود» (صفحه‌ی 41 تا 42). در دومین تعریفِ وی، کار مولد به‌عنوان «کار تولید‌کننده‌ی کالا» (commodity-producing labor) تلقی می‌شود که «ترکیبی‌ست از کار مشخص و مجرد (یعنی خلق ارزش استفاده درکنار تولید ارزش مبادله)» (صفحه‌ی 43). مندل بر این باور است که بنا بر تعریف دوم «محصولات غیر‌مادی منطقاً جزو تولید ارزش به‌شمار نمی‌آیند و ذیل آن نمی‌گنجند» (همانجا). چرا؟ به‌خاطر این تز پایه‌ای در کاپیتال: «بدون کار (مشخص) هیچ تولیدی درکار نخواهد بود، و کار مشخص منوط است به تصاحب‌کردن و دگردیسی‌بخشیدن به ابژه‌های مادی» (همان‌جا). اینجاست که مشکل اصلیِ دیدگاه مندل آشکار می‌شود، یعنی تلقی او از مفهوم کار مشخص نزد مارکس.

مندل توجه ویژه‌ای به مسئله‌ی «محصولات غیرمادی» نشان می‌دهد (نگاه کنید به نقل‌قول‌های کنایی که در بالا بدان اشاره شد). او برای تقویت استدلال خود مبنی بر اینکه مارکس نسبت به تمایز میان کار مولد و نامولد تردید داشته و برای تثبیت موضع‌اش در تقلا بوده، اذعان می‌کند که مارکس در نظریه‌های ارزش اضافی «گرایش دارد خدمات را به‌عنوان کالا طبقه‌بندی کند، ازآنجا که این خدمات توسط مزدبگیران و برای سرمایه‌داران تولید شده‌اند. گرچه نظر مارکس در مجلد دوم کاپیتال صراحتاً با این موضع تناقض ندارد، اما با این حال او عمیقاً و مکرراً بر تناظر میان ارزش استفاده‌ی تجسم‌یافته در کالاها (از خلال فرآیند کاری که بر طبیعت عمل می‌کند و آن را دگردیسی می‌بخشد) و تولید ارزش و ارزش اضافی پافشاری می‌کند». مندل تصور می‌کند مارکس درنهایت و با دشواری این موضع را اتخاذ می‌کند که یک کالا باید ارزش استفاده داشته باشد – که درواقع باید هم این‌طور باشد – اما یک ارزش استفاده به‌زعم او باید یک ابژه‌ی مستقلاً موجود، یعنی محصول «کار مشخص» و «دگردیسی طبیعت» باشد. این برداشت غلط درست همان مانع مفهومیِ سفت‌وسختی‌ست که نمی‌گذارد خدمات به‌‎عنوان یک کالا و بدین‌ترتیب کار خدماتی به‌عنوان کار مولد درنظر گرفته شود.

اگرچه مندل معترف است که مارکس در مجلد نخست کاپیتال (صفحه‌ی 644) صریحاً برخی از آموزگاران را به‌عنوان کارگران مولد درنظر می‌گیرد، اما برداشت‌اش این است که درنظرگرفتن آموزگاران به‌عنوان کارگران مولد «صرفاً بیانگر این است که مارکس هنوز تعین‌های متناقض‌90 کار مولد را به‌طور کامل صورت‌بندی نکرده است – از یک سو، مبادله دربرابر سرمایه و نه درآمد؛ و از سوی دیگر مشارکت در فرآیند تولید کالا (که متضمن وحدت متناقض‌آمیز فرآیند کار و فرآیند ارزش‌افزایی، ارزش استفاده و ارزش مبادله، کار مشخص و کار مجرد است)» (صفحه‌ی 43). اما واقعیت این است که چیزی به نام «تعین‌های متناقض‌» وجود ندارد که بخواهد صورت‌بندی شود. درعوض، آنچه در اینجا مورد تردید است کل ایده‌ی مندل درباره‌ی تعاریف دوگانه از کار مولد است. از یک سو، مارکس هرگز فکر نمی‌کرد که نفس تولید یک کالا (در تقابل‌اش با سرمایه‌ی کالایی) کار را مولد سازد؛ بنابراین، تعریف دوم یا صرفاً غلط است یا اینکه به‌شکل تلویحی تعریف اول را هم دربر‌می‌گیرد. از سوی دیگر، تعریف دوم در تعریف اول گنجانده شده؛ چون همان‌طور که در مجلد دوم کاپیتال تأکید شده، تولید و فروش کالاها به گردش سرمایه تعلق دارد، و سرمایه فقط در گردش است که وجود دارد.

مندل به‌میانجی قطعه‌ی زیر از مجلد دوم کاپیتال می‌خواهد ثابت کند «صنایع خدماتی شخصی91» ذیل مقوله‌ی کار مولد نمی‌گنجد: «اگر فعالیت یا کارکردی وجود دارد که فی‌نفسه نامولد اما سویه‌ای ضروری از بازتولید است، بنابراین وقتی این کارکرد ازطریق تقسیم کار دچار دگردیسی شود و از فعالیت ثانویِ بسیاری از افراد به فعالیت اصلی و تخصصی عده‌‌ای اندک بدل شود، در ماهیت خودِ این کارکرد تغییری به‌وجود نمی‌آید» (43). سؤالی که دراینجا باید طرح شود این است که اصلاً آیا «صنایع خدماتی شخصی» غیر‌مولد اند؟ مندل از این گزاره‌ی مارکس – «اگر این امر درمورد مسافران تجاری92 یا حسابداران صادق است، بنابراین کاملاً پیداست که به‌طریق اولی درمورد معلمان و خدمات بهداشتی نیز صادق است» (43) – به‌درستی نتیجه می‌گیرد که اگر کار معلمان و خدمت‌کاران نامولد است، بنابراین کار مسافران تجاری یا حسابداران نیز نامولد خواهد بود اما آنچه مندل می‌خواهد بگوید، یعنی این گزاره که اگر مسافران تجاری یا حسابداران کارگران نامولد اند (چنان‌که واقعاً هم هستند)، بنابراین مطمئناً معلمان یا خدمت‌کاران باید به‌عنوان کارگران مولد محسوب شوند، به‌لحاظ منطقی درست نیست و نمی‌تواند از دل قسمت شرطیِ گزاره استخراج شود. ما ابتدا باید دریابیم چرا فعالیت‌های نوع اول غیر‌مولد اند و بعد ببینیم که آیا دلایل غیر‌مولد بودن‌شان درمورد فعالیت‌های نوع دوم صادق است یا نه.

اینجاست که درمی‌یابیم چطور مفهوم کار مولد نزد مندل به شکل کاذبی طبیعی‌سازی93 شده. مندل از پاسخ‌دادن به پرسش بالا طفره می‌رود، چراکه او به‌خیال خود به این پرسش پاسخ داده است، آن هم با این انگاره که شکل طبیعی کار در «صنایع خدماتی شخصی» (درعوضِ شکلِ اجتماعی آن) دلایل کافی و مستحکمی فراهم می‌کند تا کارهایی از این دست را از حوزه‌ی کار مولد حذف کنیم. مندل طوری وانمود می‌کند که انگار واقعاً تمایزی وجود دارد میان ماهیت طبیعیِ کارهایی که مولد اند (یا دست‌کم به شکل بالقوه می‌توانند مولد باشند) و کارهایی که نامولد اند (یا همان کارهایی که به‌شکل بالقوه نمی‌توانند مولد باشند). این شکل از طبقه‌بندی با نظر مارکس هیچ نسبتی ندارد و قادر نیست دقیقاً و به‌روشنی کارکرد ارزش استفاده و ارزش را در تمایز میان کار مولد و نامولد صورت‌بندی کند.

مشکل اصلیِ استدلال و خط فکری مندل این است که او طوری با مفهوم «کار مشخص» رفتار می‌کند که انگار مقوله‌‎ای انتقادی‌ست؛ انگار واقعاً دو نوع کار متمایز، مشخص و غیرمشخص، وجود دارد؛ اولی می‌تواند کالا تولید کند، دومی نمی‌تواند ( درنتیجه، کار در صنعت خدماتی طبیعتاً غیرمشخص ست)94. این با مقوله‌ی کار مشخص در آثار مارکس تفاوت دارد. برای مارکس همه‌ی کارهای بشری درحالت کلی مشخص‌اند. هیچ کار بشری‌ای واقعاً وجود ندارد که با مقوله‌ی عام کار مشخص در تضاد باشد؛ هیچ کار واقعاً «غیرمشخص»ی وجود ندارد، کاری که متضمن «از آن خود ساختن و دگردیسی ابژه‌های مادی» نباشد (چه ایدئالیسم بدی خواهد بود اگر واقعاً چنین تصور کنیم). بنابراین، واقعاً هیچ رسته‌ی طبیعی از کار وجود ندارد که به‌میانجی غیرمشخص بودن‌اش بتوان آن را در زمره‌ی کار مولد محسوب نکرد، تا درنتیجه به‌عنوان کار تولیدکننده‌ی کالا محسوب نشود.

موضع مندل از یک ویژگی غریبِ کاربست واژه‌ی «کالا» (commodity) سواستفاده می‌کند. این ترم می‌تواند به‌معنای یک محصول متمایز باشد، همان‌گونه که مندل از آن مراد می‌کند؛ و یا اینکه می‌تواند به‌طور عام‌تر ناظر بر هر چیز مفید باشد، ازجمله یک «خاصیت/اثر مفید» (useful effect) که دارای یک ارزش مبادله است؛ و همین معنای دوم، تعریف مناسب‌تری از این ترم است. بر همین اساس است که مارکس درحالی‌که صنعت حمل‌و‌نقل را در ذهن دارد چنین می‌نویسد: «درعین حال، شاخه‌های خاصی از صنعت وجود دارند که در آن‌ها محصول فرآیند تولید یک محصول عینیِ جدید، [یعنی] یک کالا، نیست». در اینجا مارکس به کاربست [معنایی] نخست این ترم رضایت می‌دهد. اما مارکس در ادامه‌ی گفتارش درباره‌ي صنعت حمل‌ونقل می‌گوید: «این اثر مفید تنها در حین فرآیند تولید می‌تواند مصرف گردد؛ این اثر به‌مثابه‌ی چیز قابل استفاده‌ای (thing of use) جدا از این فرآیند وجود ندارد، چیزی که همچون اقلام تجاری عمل کند و به‌منزله‌ی یک کالا تنها پس از تولیدْ به گردش درآید. با این‌همه، ارزش مبادله‌ی این اثر مفید همچنان همانند هر کالای دیگری قابل‌تعیین است؛ یعنی ازطریق [محاسبه‌ی] ارزش مولفه‌های تولیدیِ مورد استفاده در آن (قوه‌ي کار و وسایل تولید)، به‌اضافه‌ی ارزش اضافیِ خلق‌شده توسط کار اضافیِِ کارگران شاغل در صنعت حمل‌ونقل» (135). این فراز از جلد دوم کاپیتال به‌سادگی موضع مندل قرار می‌گیرد: [چراکه] مارکس می‌گوید صنعت حمل‌ونقل (شامل حمل‌ونقل انسان‌ها) کالاهایی را به‌فروش می‌رساند و این کار را بر پایه‌ای سرمایه‌دارانه انجام می‌دهد؛ و این به‌معنای آن است که کارگران حمل‌ونقل می‌توانند کارگران مولد باشند95.

ما قاعده‌ی عمومی مندل را اتخاذ می‌کنیم: «تمامیِ شکل‌های کار مزدی که خود را در یک محصول (مادی) تجسمِ بیرونی می‌بخشند و لذا به آن محصولْ ارزش می‌بخشند خالق ارزش اضافی هستند و بنابراین برای سرمایه‌داری به‌مثابه یک کلْ [کار] مولد محسوب می‌شوند» (44)، تا به این تعبیر برسیم که تنها محصولات مستقل96 می‌توانند کالا باشند و اینکه تنها آن دسته ازکارگرانی که چنین محصولاتی را تولید می‌‌کنند می‌توانند کارگران مولد باشند97. بنابراین، کارگران صنعت خدماتی که محصولاتی مستقلا موجود را به بازار نمی‌آورند نمی‌توانند کارگرانی مولد باشند. این نتیجه‌گیریِ نادرستی‌ست که همان‌طور که نشان داده‌ایم از دلایلی نادرست استخراج شده است. [طبعا] تفاوتی بین یک محصول مستقل و یک «اثر مفید» وجود دارد، اما هر دوی آن‌ها مادی هستند. به‌طور مشابه، می‌توانیم بین کاری که یک کالای مستقل تولید می‌کند و کاری که نوعی از خدمات را به‌منظور فروش به‌انجام می‌رساند تمایز قابل شویم، اما هر دوی آن‌ها [کار] مشخص هستند. متافیزیکی که در پس انگاره‌ی هنجاریِ مندل از «کالاهای مادی» و کار مشخص وجود دارد، یادآور جمله‌ای‌ست که زمانی تد نوگان (Ted Nugent)، گیتاریست هوی‌متال، به زبان آورده بود: «اگر نتوانم دندان‌هایم را در آن فرو ببرم، آن چیز وجود ندارد». تاجایی که به صنایع خدماتی مربوط است، وقتی که به‌طور سرمایه‌دارانه سازماندهی‌شوند، نه‌تنها قادرند خالق ارزش اضافی باشند و (و آن به توده‌ی انباشته‌ی ارزش اضافی بیافزایند)، بلکه از آنجا که برای آن‌ها سهم «زمان بازگشت‌»ی که نزد سرمایه‌ی صنعتی با گام ارائه می‌شود، معادل صفر است، این نتیجه حاصل می‌شود که درصورت عدم تغییر سایر عوامل98 صنایع خدماتی از سوی سرمایه ارجحیت خواهند داشت99.

ایستاسازیِ100 تمایز بین کار مولد و کار نامولد درنظر مندل تا حد تفاوتی طبیعی بین اثری مفید که در یک محصول مجزا تجسم می‌یابد و اثری مفید که قادر به این تجسم‌یابیِ بیرونی نیست (نظیر مورد حمل‌ونقل)، یا همانا برقراری رابطه‌ای نادرست بین ارزش استفاده و مقوله‌های ارزش، نه‌فقط او را بدین سمت سوق می‌دهد که صنایع خدماتی واقعی را به‌غلط از مقوله‌ی کار مولد بیرون بگذارد، بلکه همچنین به یک اشتباه دیگر در نقطه‌ی مقابل قبلی می‌رساند که کار نامولد را به‌منزله‌ی کار مولد درنظر بگیرد، چرا که در یک محصول قابل‌لمس تجسم بیرونی یافته است: «درتشابه با تولید فیلم‌ها و شوهای تلویزیونی {بدین اعتبار که همه‌ی این‌ها به [تولید] محصولاتی مستقل منجر می‌شوند}، کارمزدیِ به‌خدمت‌گرفته‌شده در ساخت آگهی‌های تبلیغاتی، کار مولد است؛ حال آن که ترغیب مشتری‌های بالقوه برای خرید یا سفارش چنین فیلم‌هایی همان‌قدر نامولد است که کار نمایندگان تجاری به‌طور عام» (45). اما کار [تولید] آگهی تبلیغاتی به‌همان دلیلی نامولد است که کار ترغیب و بازاریابیِ مشتریان بالقوه: چون همه‌ی این‌ها مربوط‌اند به تغییر صوریِ . این واقعیت که دست‌اندرکاران تبلیغات محصولی ملموس نظیر یک فیلم تولید می‌کنند، کار آن‌ها را مولد نمی‌سازد.

* * *

پانویس‌ها:

یادداشت‌های مؤلف با شماره‌ای در درون کروشه { } همراه است. kaargaah.net

1. نوشتار پیشِ رو ترجمه‌ی فصل سوم از مجموعه‌مقالات زیر است:

Christopher J. Arthur, Geert Reuten (eds.), The Circulation of Capital. Essays on Volume II of Marx’s Capital, MacMillan 1998.

این مجموعه‌مقالات یکی از کتاب‌های پژوهشیِ سه‌گانه‌ درباره‌ی سه جلد کاپیتال مارکس است که توسط نحله‌ای از مارکس‌پژوهان معاصر انتشار یافته است. کارگاه دیالکتیک ترجمه و انتشار این کتاب‌ها را در قالب یک پروژه‌ی جمعی در دست انجام دارد (ترجمه‌ی جلدهای اول و دوم این سه‌گانه به‌زودی در اختیار علاقه‌مندان قرار خواهد گرفت).

2 Patrick Murray, Beyond the “Commerce and Industry” Picture of Capital. In Arthur and Reuten (eds.): Essays on Volume II of Marx’s Capital, Ch. 3. pp. 33-66. MacMillan 1998.

3 generalized circulation

4{۱}: «سرمایه اساساً سرمایه تولید می‌کند، و این کار را صرفاً تا جایی انجام می‌دهد که [بتواند] ارزش اضافی تولید کند» (Capital, III, p. 1020).

5 productive capital

6{۲}: در متن حاضر شماره‌صفحاتی که فاقد توضیحات بیشتر هستند به ترجمه‌ی دیوید فرنباخ (David Fernbach) از جلد دوم کاپیتال مارکس ارجاع می‌دهند.

7 simple commodity circulation

8 generalized commodity circulation

9 egalitarian

10{۳}: نگاه کنید به Capital, I, pp. 125-6.

11{۴}: نگاه کنید به اثر رومن روسدولسکی: «تدوین کاپیتالِ مارکس».

12{۵}: فردریک جیمسون در کتاب «پسامدرنیسم یا منطق فرهنگی سرمایه‌داری متاخر» (۱۹۹۱) چنین توصیه می‌کند: «خواننده باید به‌خاطر بیاورد که ارزش استفاده ناگهان از همان صفحات آغازین کاپیتال از دیدرس کتاب بیرون می‌افتد» (231).

13. use-value factors

14. real subsumption

15. fixed capital and circulating capital

16. constant capital and variable capital

17{۶}: گروندریسه: p. 87.

18 Lean and Just-in-time production

19{۷}: برای مثال نگاه کنید به این اثر دیوید هاروی: The Condition of Postmodernity.

20{۸}: موشه پوستون در کتاب «زمان، کار و سیطره‌ی اجتماعی» بر دینامیزم تاریخی سرمایه‌داری که برآمده از تبعیت واقعی ارزش‌های استفاده از سرمایه است تأکید می‌ورزد؛ و تقویت و توسعه‌ی «فشارهای برش/عرضی» (shearing pressures) را مفهوم‌پردازی می‌کند؛ فشارهایی که می‌توانند در نقش میانجی سازش‌‌گری‌هایی برای بازتولید سرمایه‌داری عمل کنند.

21 an asocial social form

22 automatic subject

23 self-valorizing value

24 circulatory process

25tableau economique

26{۱۰}: نگاه کنید به: p. 179

27{۱۱}: Capital, I, p. 174, n.34 .

28 value-producing labor process

29 self-interested

30{۱۲}: درباره‌ی این موضوع نگاه کنید به: Patrick Murray, The Necessity of Money

31 disembedded

32 Trompe l’oeil

33 shadowgraph

34 {۱۳}: درخصوص تجریدهای عام در برابر تجردیدهای متعین نگاه کنید به این اثر:

Patrick Murray, Marx’s Theory of Scientific Knowledge, ch. 10.

35 valorization

36 {۱۴}: من در اینجا عبارت قابل‌قبول‌ترِ «عقل‌باوری کم‌عمق» (shallow rationalism)‌ از ترجمه‌ی مسکو (p. 92) را جایگزینِ ترجمه‌ی فرنباخ از آن، یعنی «عقلانیت سطحی» (superficial rationality)، ساخته‌ام. مقایسه کنید این فراز را با گروندریسه: p. 303.

37 {۱۵}: نگاه کنید به اثری از موشه پوستون با عنوان «یهودستیزی و ناسیونال‌سوسیالییسم» و واکاوی خیره‌کننده‌ی پوستون از شیوه‌ای که گرایش به طبیعی‌سازیِ سرمایه‌ی مولد، درعین بدگویی از سرمایه‌ی مالی و سرمایه‌ي کالایی، در یهودستیزیِ نازی نقش ایفا کرد؛ گرایشی که خود شکلی منحرف و کژدیسه و مهلک از آنتی‌کاپیتالیسم بود.

38 the good of the polis

39 {۱۶}: مقایسه کنید با این گفتاورد از گرودندریسه‌ی مارکس: «آیا ما در متون دوره‌ی باستان هرگز به کندوکاوی در این‌باره برمی‌خوریم که چه شکلی از مالکیت ارضی و غیره مولدترین است و بیشترین ثروت را تولید می‌کند؟ ثروت به‌سانِ هدف تولید پدیدار نمی‌شود. … [بلکه] مساله همواره این است که چه شیوه‌ای از مالکیت بهترین شهروندان را می‌آفریند. [تلقی] ثروت به‌مثابه هدفی در خود تنها نزد شماری از مردم تاجرپیشه (انحصارطلبانِ تجارتِ در حال انجام) یافت می‌شود؛ کسانی که در روزنه‌ها و حفره‌های جهان باستان زندگی می‌کردند، همانند یهودیان در جوامع اعصار میانه. … پس، دیدگاه کهن، که برمبنای آن نوع انسان، فارغ از خصایل محدود ملی، مذهبی و سیاسی‌اش، همچون هدفِ تولید تلقی می‌شود، در برابر دنیای مدرن که در آن تولیدْ همچون هدفِ نوع بشر و ثروتْ همچون هدفِ تولید پدیدار می‌شود، بسیار ارجمند و والا به‌نظر می‌رسد» (pp. 487-8). این فراز را نباید چنین تعبیر کرد که مارکس بازگشت به عصر باستان را مد نظر دارد یا خواستار آن است.

40 {۱۷}: این اظهارنظر موجزِ جیمز رودریک (James Roderick)، رئیس سابق شرکت فولاد آمریکا، در خور توجه است: «وظیفه‌ی مدیریت پول‌درآوردن است، نه تولید فولاد» (گفتاورد برگرفته از اثری از دیوید هاروی‌: The Condition of Postmodernity, p. 158).

41 {۱۸}: «تجارت» (commerce) با داستان پرشورتری درباره‌ی حقوق بشر و کرامت فردی جور درمی‌آید.

42 {۱۹}: به‌ترتیب: ژان فرانسوآ لیوتار و ژان بودریار.

43 metanarrative

44 co-involvements

45 {۲۰}: « یک چیز می‌تواند مفید باشد و محصولی از کار انسانی باشد، بی‌آنکه یک کالا باشد. کسی که نیاز شخصیِ خود را با محصول کار خودش برآورده می‌سازد مسلماً ارزش‌ استفاده خلق می‌کند، ولی نه کالا. به‌منظور تولید دومی [کالا] او می‌باید نه‌تنها ارزش‌های استفاده خلق کند، بلکه ارزش‌های استفاده‌ برای دیگران، یا ارزش‌های استفاده‌ي اجتماعی (Capital, I, p. 131). انگلس درباره‌ی این فراز توضیحاتی می‌دهد و به این نکته اشاره می‌کند که این «دیگران» چنان‌اند که می‌توانند همچون مبادله‌کنندگان کالا با یکدیگر پیوند یابند؛ این اندیشه‌ای‌ست که مایلم جانب‌داری از آن را به «غریبه‌ها» بسپارم.

46 {۲۱}: «تعیین‌کردن» (Determine) مربوط به هر آن فرآیندی‌ست که یک چیز را به آنچه هست بدل می‌کند؛ چیزی که فاقد شکل باشد، تعین‌نیافته/نامعین (indeterminate) است و درنتیجه، بنا بر اصول ارسطویی، فاقد فعلیت (actuality) است. «اصلاح/تعدیل‌کردن» (Modify) در سطح متافیزیکی و مفهومی متفاوتی عمل می‌کند؛ در اینجا ما با چیزی بالفعل (actual) سروکار داریم که متعین (تعین‌یافته) و دارای شکل است و دست‌خوش تغییراتی‌ست که ممکن است شکل آن را تغییر بدهند یا ندهند. در این مورد، مساله آن نیست که «این چه چیزی‌ست؟»، بلکه با فرض اینکه ما از پیش آن را بشناسیم، مساله آن است که «چگونه عمل می‌کند؟» یا «درحال تغییر به چه چیزی‌ست؟».

47 {۲۲}: گروندریسه: p. 86.

48 In money

49 In kind

50 {۲۳}: «خودِ کنش مقدماتی گردش، یعنی خرید و فروش قوه‌ی کار، به‌نوبه‌ی خویش وابسته است به توزیعی از عناصر اجتماعیِ تولید که پیش‌انگاشت و مقدمه‌ی توزیع محصولات اجتماعی‌ست؛ یا همانا جدایی بین قوه‌ی کار به‌سان یک کالا برای کارگر و وسایل تولید به‌سان داراییِ غیرکارگران (pp. 461-2). و بازتولید سرمایه‌ی اجتماعیِ کل نیازمند بازتولید این جداییِِ کالاهای بخش یک (Department I goods) از کارگران مزدی‌ست.

51 blasé marketplace mentality

52 use-value factors “thicker”

53 idee fixe

54 {۲۴}: نگاه کنید به اثر کلاسیک گئورگ زیمل: The Metropolis and Mental Life.

55 puritanical musings

56 {۲۵}: برای توضیح بیشتر در این‌خصوص نگاه کنید به نقد من بر دیدگاه ارنست مندل در پیوست همین فصل.

57 {۲۶}: مارکس در صفحه‌ی ۲۰۴ منابع متعدد توهم‌آفرین در این‌ زمینه را فهرست می‌کند.

58 {۲۷}: نه‌تنها کارِ نهفته در کارکردهای گردشی (circulatory functions) نامولد است، بلکه چنین کاری حتی کارکرد بی‌جای (gratuitous function) انتقال ارزش از سرمایه‌ی مانای (constant capital) دخیل (خواه ثابت/fixed و خواه درگردش/circulation) به کالاها را انجام نمی‌دهد. نتیجتا، هزینه‌های صرف‌شده در سرمایه‌ی مانا برای کارکردهای گردشی، در ارزش کالاهای نهایی وارد نمی‌‌گردد؛ این‌ها زیان‌های خالص هستند.

59 a productive stock and a consumption fund

60 {۲۸}: نگاه کنید به pp. 224-5.

61 {۲۹}: مارکس در این مورد به‌طور تاییدآمیزی به تصحیح نقطه‌نظر ژان باتیست سه توسط ریکاردو ارجاع می‌دهد (ن.ک. به:p. 277).

62 a fortiori

63 {۳۰}: «یک چیز می‌تواند یک ارزش استفاده باشد، بی‌آنکه یک ارزش باشد. … هیچ‌چیزی نمی‌تواند یک ارزش باشد، بی‌آنکه یک شئی/ابژه‌ی دارای فایده‌مندی (utility) باشد. اگر چیزی بی‌فایده باشد، کاری که دربردارد نیز بی‌فایده خواهد بود؛ این کار به‌منزله‌ی کار تلقی نمی‌شود و درنتیجه هیچ ارزشی خلق نمی‌کند» (Capital, I, p. 131). عبارت یک «شئی/ابژه‌ی دارای فایده‌مندی» را می‌باید صرفاً به‌عنوان یک ابژه‌ی مفید درک کنیم. مارکس نظریه‌ی فایده‌مندی (utility theory) را همچون فرآورده‌ی ایدئولوژیکی جانبی گردش کالاییِ تعمیم‌یافته درنظر می‌گرفت.

64 {۳۱}: «ما اصطلاح اختصاریِ کار مفید (useful labor) را برای اشاره به کاری مورد استفاده قرار می‌دهیم که فایده‌مندی‌اش (utility) توسط ارزش استفاده‌ی محصول آن یا توسط این واقعیت که محصول‌اش یک ارزش استفاده است ارائه می‌شود. در این ارتباط ما تنها اثر مفیدِ (useful effect) آن را درنظر می‌گیریم (Capital, I, p. 132).

65 {۳۲}: در این نقطه می‌توانیم بپرسیم: اگر ملاحظات ارزش استفاده که در تعیین مولدبودن یا نبودنِ کار دخیل هستند چنین «باریک و ظریف» (thin) باشند (کار باید ارزش استفاده‌ای از نوع خاص یا نوعی دیگر را حفظ یا اضافه کند)، در این‌صورت چرا مفهوم کار مولد نباید درون حوزه‌ی تصویر «صنعت و تجارت» وارد گردد؟ پاسخ آن است که در مفهوم کار مولد انگاره‌ی ظریفِ ارزش استفاده‌ی «کار مفید» همراه با یک مقوله‌ی ارزشی یعنی ارزش اضافی (یا اگر بخواهید، سرمایه) حضور دارد، که بسیار پیچیده‌تر از هر یک از مقوله‌های ارزشیِ تجارت (کالا، پول، خریدار، فروشنده) است.

66 capital of circulation

67 {۳۳}: مارکس این نکات را در این انتقادش به دیدگاه آدام اسمیت بیان می‌کند: «آنچه آدام اسمیت در اینجا سرمایه‌ی درگردش (circulating capital) می‌نامد چیزی است که من مایلم آن را سرمایه‌ی گردش (capital of circulation ) بنامم، یعنی سرمایه در شکل متعلق به فرآیند گردش، که به تغییر شکلِ میانجی‌گری‌شده توسط مبادله (تغییر مادی و تغییر دست‌ها/دست‌به‌دست‌شدن) مربوط است؛ یا به‌عبارتی: سرمایه‌ی کالایی و سرمایه‌ی پولی برخلاف شکل متعلق به فرآیند تولید یا همان سرمایه‌ی مولد. این‌ها همان شیوه‌های مشخصی نیستند که سرمایه‌دار صنعتی سرمایه‌اش را بدان‌طریق تقسیم می‌کند، بلکه بیشتر شکل‌ها و قالب‌های متفاوتی هستند که یک ارزش سرمایه‌ایِ [واحد] (capital value)، پس از آنکه پیش‌پرداخت گردید، طی تاریخچه‌ی حیاتش (curriculum vitae) به‌طور متوالی به‌خود می‌گیرد و دور می‌اندازد. آدام اسمیت همه‌ی این‌ها را با آن دسته از تمایزهای شکلی‌ که درون گردش ارزش سرمایه‌ای در چرخش آن از خلال شکل‌های متوالی‌اش درهم می‌آمیزد، حال آنکه ارزش سرمایه‌ای در شکل سرمایه‌ی مولد وجود دارد (p. 271). این نکته‌ی آخری شاید در فرازی واقع در چند صفحه‌ی بعد بهتر بیان شده است: «اسمیت دگردیسیِ کالاییِ صرفاً صوری‌ای (formal commodity etamorphosis)‌ که محصول یا سرمایه‌ی کالایی در سپهر گردش از سر می‌گذراند، همان که دست‌به‌دست‌شدنِ کالاها را میانجی‌گری می‌کند، را در همان سطح با دگردیسی کالبدیِ‌ای (bodily etamorphosis)‌ که عناصر مختلف سرمایه‌ی مولد در حین فرآیند تولید متحمل می‌شوند یکی می‌گیرد. او بدون هیچ توضیحی تبدیل کالا به پول و تبدیل پول به کالا را با تبدیل عناصر تولید به محصول در هم می‌آمیزد» (p. 275). همچنین نگاه کنید به صفحات: pp. 247, 278, 280, 282, 290, 305.

68 capital of circulation

69 thinness

70. در زبان انگلیسی کلمه‌ی work می‌تواند هم کارکرد اسمی (به‌معنای «کار») داشته باشد، و هم کارکرد فعلی کارکردن»). /م.

71 {۳۴}: «ولی این رفتار متفاوتِ عناصر سرمایه‌ی مولد در فرآیند کار تنها به سرآغاز تمایزیابیِ سرمایه‌ی ثابت از سرمایه‌ی غیرثابت (non-fixed capital) شکل می‌دهد، نه به خود این تمایز؛ همچنان‌که پیش‌تر در این فاکت نشان داده شد که این حکم به‌طور یکسان در مورد همه‌ی شیوه‌های تولید صدق می‌کند، خواه غیرسرمایه‌دارانه و خواه سرمایه‌دارانه. این نقش مادیِ متفاوت، متناظر با شیوه‌ای‌ست که ارزش به محصول واگذار [تحویل] می‌شود که این یک هرچه بیشتر متناظر با شیوه‌ای‌ست که ارزش توسط فروش محصولْ جایگزین می‌گردد؛ و تنها این مرحله است که برسازنده‌ی تمایز موردِ بحث است. پس سرمایه صرفا از آن رو ثابت نیست که در وسایل کار مستقر (fixed) شده است؛ بلکه بیشتر به این‌دلیل که بخشی از ارزشِ جای‌گرفته در وسایلِ کار در آن‌ها باقی می‌ماند، حال آنکه بخشی دیگر به‌صورت یک مولفه‌ی ارزشیِ محصولْ [شروع به] گردش می‌کند» (p. 276).

72 raison d’etre

73 {۳۵}: همچنین نگاه کنید به pp. 296-7.

74 Trinity Formula

75 capital’s shadowgraph

76 circuit

77 problematic

78 Tread-Mill

79 reproduction schemes

80 total capital

81 {۳۶}: همچنین نگاه کنید به p. 508.

82 {۳۷}: «گردش» در اینجا فرآیند تولید را هم دربرمی‌گیرد.

83 {۳۸}: نگاه کنید به: Results of the Immediate Production Process, p. 1019.

84 small increments

85 shadowgraph

86 mirage

87 stink tree

88 {۳۹}: Capital, I, p. 280.

89 {۴۰}: بابت تذکرات مفید بر روی نسخه‌ی اولیه‌ی این‌ مقاله مالیم از کرسیتوفر آرتور، مارتا مکپل، مینو کارچدی، پل متیکُ فرد موزلی، خیرت رویتن و تونی اسمیت سپاسگزاری کنم. همچنین مایلیم از کریس آرتور برای شماری از پیشنهادهای ویراستاری‌اش که همگی به‌جا و دقیق بودند تشکر کنم.

90 contradictory determinants

91 personal service industries

92 commercial travellers

93 naturalization

94. {۴۱}: به‌همین ترتیب، مندل تفاوتی طبیعی و ماهوی میان «محصولات مادی» و «محصولات غیرمادی» قائل می‌شود. می‌توان میان محصولات خودبسنده و useful effects تمایز گذاشت. اما شیوه‌ای که ارنست مندل این تمایز را سوءتعبیر می‌کند، صرفاً یک متافیزیک و اقتصاد بد است.

95 {۴۲}: مندل هم اذعان می‌کند که کارگران حمل‌ونقل می‌توانند مولد باشند، ولی با دلیلی متفاوت. آن‌ها تنها زمانی می‌توانند مولد تلقی شوند که ارزش استفاده‌ی یک محصول [مادی]‌ ملموس را کامل نمایند. از دید مندل خود عمل حمل‌ونقل (به‌عنوان نوعی از خدمات) را نمی‌توان کالا محسوب کرد.

96 free-standing products

97 {۴۳}: در اینجا مندل به موضعی می‌چرخد که زمانی آدام اسمیت اتخاذ کرده بود؛ جایی‌که اسمیت ناآگاهانه بین کار مولد و کار نامولد برمبنای دو شالوده‌ی ناسازگار تمایز گذاشت. .

98 ceteris paribus

99 {۴۴}: این درست است که مارکس در «نتایج فرآیند بی‌واسطه‌ی تولید»، با این‌که آشکارا قابلیت مولدبودنِ کار خدماتی را پیش‌انگاشت خود داشت، ولی صریحاً اهمیت اقتصادی آن راکنار گذاشت: «در کل، انواع کارهایی که به‌سان خدمات مصرف می‌شوند، و نه همچون محصولاتی مجزا از کارگران که به‌مثابه‌ی کالاها وجودی مستقل از آنان دارند، درعین این‌که مستقیماً قابل استثمارشدن تحت شرایط سرمایه‌دارانه هستند، در قیاس با انبوه تولیدات کاپیتالیستی اهمیتی خُرد (میکروسکوپیک) دارند» (5-1044). این جمع‌بندی تجربی [از سوی مارکس] هیچ تأثیری بر موضوع مفهومی‌ای که با آن سروکار داریم نمی‌گذارد؛وانگهی، هیچ دلیلی در دست نیست تا فرض کنیم که ۱۳۰ سال آزگار بعد ما باید در حیطه‌ی فاکت‌های تجربی به داوری یکسانی با مارکس برسیم.

100 fixation

* * *

منابع:

Baudrillard, Jean (1975) The Mirror of Production, trans. Mark Poster, Telos Press, St Louis.

Baudrillard, Jean (1981) For a Critique of the Political Economy of the Sign, trans. Charles Levin, Telos Press, St Louis.

Harvey, David (1989) The Condition of Postmodernity, Basil Blackwell, Oxford.

Jameson, Frederic (1991) Postmodernism, or, The Cultural Logic of Late Capitalism, Duke University Press, Durham, NC.

Lyotard, Jean-François (1984) The Postmodern Condition: A Report on Knowledge, trans. Geoff Bennington and Brian Masummi, University of Minnesota Press, Minneapolis.

Mandel, Ernest (1978) ‘Introduction’ to Karl Marx, Capital, Volume II, trans. David Fernbach.

Marx, Karl (1977) Capital: Volume One, trans. Ben Fowkes, Vintage Books, New York.

Marx, Karl (1978) Capital: Volume Two, ed. Friedrich Engels, trans. David Fernbach, Penguin Books, Harmondsworth, in association with New Left Review.

Marx, Karl (1967) Capital: Volume Two, ed. Friedrich Engels, International Publishers, New York (Moscow translation).

Marx, Karl (1973) Grundrisse, trans. Martin Nicolaus, Penguin Books, Harmondsworth, in association with New Left Review.

Marx, Karl (1977) Results of the Immediate Production Process, Capital: Volume I.

Moseley, Fred (ed.) (1993) Marx’s Method in ‘Capital’, Humanities Press, Atlantic Highlands, NJ.

Murray, Patrick (1988) Marx’s Theory of Scientific Knowledge, Humanities Press, Atlantic Highlands, NJ.

Murray, Patrick (1993) ‘The Necessity of Money: How Hegel Helped Marx Surpass Ricardo’s Theory of Value’, in Moseley (ed.), Marx’s ethod in ‘Capital’.

Postone, Moishe (1986) ‘Anti-Semitism and National Socialism’, in Anson Rabinbach and Jack Zipes (eds), Germans and Jews Since the Holocaust, Holmes and Meier, New York.

Postone, Moishe (1993) Time, Labor, and Social Domination: A Reinterpretation of Marx’s Critical Theory, Cambridge University Press, Cambridge.

Rosdolsky, Roman (1977) The Making of Marx’s ‘Capital’, Pluto Press, London.

Simmel, Georg (1971) ‘The Metropolis and Mental Life’, trans. Edward A. Shils, in David Levine (ed.), Georg Simmel: On Individuality and Social Forms, University of Chicago Press, Chicago; appeared originally in Social Sciences III Selections and Selected Readings, vol. 2, 14th edn, University of Chicago, 1948.